تور لحظه آخری
امروز : سه شنبه ، 6 شهریور 1403    احادیث و روایات:  امام موسی کاظم (ع):دعایی که بیشتر امید اجابت آن می رود و زودتر به اجابت می رسد،‌ دعا ب...
سرگرمی سبک زندگی سینما و تلویزیون فرهنگ و هنر پزشکی و سلامت اجتماع و خانواده تصویری دین و اندیشه ورزش اقتصادی سیاسی حوادث علم و فناوری سایتهای دانلود گوناگون شرکت ها

تبلیغات

تبلیغات متنی

تریدینگ ویو

کاشت ابرو

لمینت دندان

لیست قیمت گوشی شیائومی

صرافی ارکی چنج

صرافی rkchange

تور دبی

دزدگیر منزل

تشریفات روناک

اجاره سند در شیراز

قیمت فنس

armanekasbokar

armanetejarat

صندوق تضمین

طراحی کاتالوگ فوری

تعمیرات مک بوک

Future Innovate Tech

پی جو مشاغل برتر شیراز

قیمت فرش

لوله بازکنی تهران

میز جلو مبلی

آراد برندینگ

سایبان ماشین

بهترین وکیل تهران

وکیل کرج

خرید تیشرت مردانه

خرید یخچال خارجی

وام لوازم خانگی

نتایج انتخابات ریاست جمهوری

خرید ابزار دقیق

خرید ریبون

موسسه خیریه

خرید سی پی کالاف

واردات از چین

سلامتی راحت به دست نمی آید

حرف آخر

دستگاه تصفیه آب صنعتی

حمية السكري النوع الثاني

ناب مووی

دانلود فیلم

بانک کتاب

دریافت دیه موتورسیکلت از بیمه

کپسول پرگابالین

خوب موزیک

کرکره برقی تبریز

خرید نهال سیب سبز

قیمت پنجره دوجداره

سایت ایمالز

بازسازی ساختمان

طراحی سایت تهران سایت

دیوار سبز

irspeedy

درج اگهی ویژه

ماشین سازان

تعمیرات مک بوک

 






آمار وبسایت

 تعداد کل بازدیدها : 1812754933




هواشناسی

نرخ طلا سکه و  ارز

قیمت خودرو

فال حافظ

تعبیر خواب

فال انبیاء

متن قرآن



اضافه به علاقمنديها ارسال اين مطلب به دوستان آرشيو تمام مطالب
archive  refresh

ملكوت هستي


واضح آرشیو وب فارسی:راسخون:
درنگي در ملكوت هستي
 ملكوت هستي آقاي مطهري هميشه مهربان بودند، ولي اين اواخر خيلي مهربانتر شده بودند. ايشان وقتي خيلي ناراحت و دچار مشكل بزرگي مي‌شدند، اغلب حضرت رسول اكرم(صلی الله علیه وآله وسلم) را به خواب مي‌ديدند و خود حضرت مشكل ايشان را حل مي‌كردند.خوابي قبل از شهادت:سه شب قبل از شهادت، ايشان خوابي ديدند. آخرين شب جمعه بود. با شوق از خواب بلند شدند.از ايشان پرسيدم:«چه شده؟»گفتند:الان خواب ديدم كه من و آقاي خميني در خانه كعبه مشغول طواف بوديم، كه ناگهان متوجه شدم حضرت رسول(صلی الله علیه وآله وسلم) به سرعت به من نزديك مي‌شدند، براي اينكه به آقاي خميني بي‌احترامي نكرده باشم، خودم را كنار كشيدم و به آقاي خميني اشاره كردم و گفتم:«يا رسول الله! آقا از اولاد شمايند.» حضرت رسول(صلی الله علیه وآله وسلم) به آقاي خميني نزديك شدند، با ايشان روبوسي كردند و بعد به من نزديك شدند و با من روبوسي كردند. بعد لبهايشان را بر روي لبهاي من گذاشتند و ديگر برنداشتند و من از شدت شعف از خواب پريدم، بطوري كه داغي لبهاي حضرت رسول(صلی الله علیه وآله وسلم) را روي لبهايم هنوز حس مي‌كنم.بعد، ايشان كمي سكوت كردند و گفتند:من مطمئنم كه به زودي اتفاق مهمي براي من رخ مي‌دهد.من گفتم:«ان‌شا‌ء‌الله حضرت رسول(صلی الله علیه وآله وسلم) گفته‌ها و نوشته‌هاي شما را تأييد كرده است.»شب شهادت:چند روزي گذشت تا اينكه شب چهارشنبه، ايشان در منزل دكترسحابي جلسه داشتند. نماز مغرب وعشاء را خواندند و به من گفتند:من به منزل دكتر سحابي مي روم و درآنجا جلسه دارم، بعد هم به منزل مي‌آيم.ايشان رفتند و اتفاقاً پسر دومم كه در دانشگاه تبريز درس مي خواند، همان روز از تبريز آمده بود.در حدود ساعت 11 شب بود كه كتر سحابي به منزل ما تلفن كردند و گفتند:«خانم! آقا امشب اينجا مي‌مانند و به منزل نمي‌آيند.»من خيلي تعجب كردم. چون ايشان هيچ وقت جايي نمي‌ماندند؛ وقتي كه آقاي منتظري به تهران مي‌آمدند كه پيش ايشان و يا در بيت امام مي‌ماندند. به آقاي سحابي گفتم:«چرا آقا نمي‌آيند؟ ايشان هيچ وقت شب جايي نمي‌ماندند؟!»آقاي سحابي كمي مردد شدند و بعد گفتند:«ايشان تير خورده‌اند و الان در بيمارستان طرفه‌اند، شما به آنجا بياييد.»من گوشي را گذاشتم و فوري پسرم را صدا كردم و گفتم:«بلند شو به بيمارستان طرفه برويم كه آقا جان ترور شده‌اند.»هر دو با عجله و ناراحتي به بيمارستان رفتيم. در بيمارستان از پاسداري كه دم در بود، پرسيدم:«يك آقاي روحاني تير خورده بود، اينجا نياوردند؟»ايشان با ناراحتي گفتند:«بله، يك مرد خدا به زمين افتاد، يكي از بزرگان به زمين افتاد.»من خيلي پريشان شدم. آقاي پاسدار كه تازه متوجه شده بود ما از بستگان آقاييم، فوري با دستپاچگي گفت:«چيزي نشده، تير به كتفشان خورده است.»من باور كردم و گفتم:«مرا ببريد تا ايشان را ببينم، ولي ما را نبردند.»در همين وقت سه خانم كه من بعداً فهميدم بستگان آقاي سحابي‌اند وارد اتاقي كه ما نشسته بوديم شدند و گفتند:«شما خانم مطهري هستيد؟»گفتم:«بله.»يكي گفت:«تسليت عرض مي‌كنم.»با ناباوري گفتم:«يعني چه؟!»گفتند:«ايشان كشته شدند.»من بسيار منقلب شدم. بعد از مدتي به پسرم گفتم:«به خانه برويم.» پسرم بسيار ناراحت و پريشان بود.خلاصه، كسي ما را به خانه برد. ساعت حدود يك بعد از نيمه شب بود كه به خانه رسيدم.در همين موقع تلفن زنگ زد. وقتي گوشي تلفن را برداشتم يكي از عرفا كه دوست آقا بودند، پشت خط بودند. ايشان از حال آقاي مطهري پرسيدند. گفتم:«ترور شده‌اند.»خيلي ناراحت و منقلب شدند. گفتند:«الان خانمي كه از شاگردان بنده‌اند، تلفن كردند و گفتند ساعت 11 شب خواب ديده‌اند كه يك قبر سبز را به ايشان نشان مي‌دهند و مي‌گويند اينجا را زيارت كنيد. آن خانم مي‌پرسند اين قبر كيست؟ مي‌گويند قبر امام حسين(علیه السلام) است. بعد، يك قبر سبز ديگر را نشان مي‌دهند و مي‌گويند اين قبر را هم زيارت كنيد. مي پرسند اين قبر كيست؟ مي‌گويند قبر آقاي مطهري است. بعد ايشان را عروج مي‌دهند و به جاي وسيعي مي‌برند. درآنجا، تخت نوراني‌اي را نشان مي دهند كه بسيار زيبا بوده و عده‌اي دورش مي‌گشته و صلوات مي‌فرستاده و مي‌گفته‌اند اين جاي اوليا‌ءالله است. در همين وقت، آقاي مطهري وارد مي‌شوند و روي تخت مي‌نشينند. اين خانم نزديك مي‌شوند و مي گويند شما اينجا چه مي‌كنيد؟ آقا مي‌گويند من الان وارد شده‌ام. من از خدا يك مقام عالي مي‌خواستم ولي خدا يك مقام متعالي به من عنايت فرمود. بعد اين خانم از خواب مي‌پرند.»معلوم شد كه اين خواب درست در زماني كه آقاي مطهري ترور شده بود، ديده شده است.منبع:ماه‌نامه‌ي راه قرآن
#دین و اندیشه#





این صفحه را در گوگل محبوب کنید

[ارسال شده از: راسخون]
[مشاهده در: www.rasekhoon.net]
[تعداد بازديد از اين مطلب: 204]

bt

اضافه شدن مطلب/حذف مطلب







-


دین و اندیشه
پربازدیدترینها
طراحی وب>


صفحه اول | تمام مطالب | RSS | ارتباط با ما
1390© تمامی حقوق این سایت متعلق به سایت واضح می باشد.
این سایت در ستاد ساماندهی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی ثبت شده است و پیرو قوانین جمهوری اسلامی ایران می باشد. لطفا در صورت برخورد با مطالب و صفحات خلاف قوانین در سایت آن را به ما اطلاع دهید
پایگاه خبری واضح کاری از شرکت طراحی سایت اینتن