واضح آرشیو وب فارسی:راسخون:

رابطه انسان با خدا نويسنده:محمود فتحعلي خانيمنبع:آموزه هاي بنيادين علم اخلاق، جلد يک همان طور كه قبلا گفتيم، اخلاق اسلامى روابط گوناگون انسان با خدا، خود و محيط را تنظيم مىكند. در اخلاق اسلامى مىآموزيم كه چگونه رفتارى را در رابطه با خدا و خويشتن و محيط پيشه كنيم تا ملكات نفسانى ستودهاى بيابيم، كمالات شايسته انسانى را به دست آوريم و به هدف غايى خلقت خويش يعنى قرب خداوند و آرامش و سعادت ابدى برسيم. نخستين و مهمترين اين روابط، رابطه انسان با خالق خويش است هر رابطهاى متكى به اطراف رابطه است در هر رابطه حداقل دو طرف وجود دارد و رابطه انسان با خداوند نيز دو طرف دارد. در برخى از روابط يك طرف رابطه فعال و طرف ديگر منفعل است. مثلا در رابطه انسان با اشياء محيط پيرامون، انسان طرف فعال و اشياء طرف منفعل رابطهاند. برخى ديگر از روابط اجتماعى خود در برابر انسانهاى ديگرى قرار دارد كه آنها نيز همچون او فعال هستند و به طور همزمان از او تأثير مىگيرند و بر او تاثير مىگذارند. تفاوت روابط انسانى متقابل با روابط انسان با اشياء در اين است كه تاثير اشياء بر انسان تأثيرى ناخواسته و ناآگاهانه است در حالى كه تاثير انسانها بر يكديگر تاثيرى آگاهانه و خود خواسته است در نتيجه نمىتوان اشياء را فعال دانست. نوع ديگرى از رابطه وجود دارد كه يك طرف رابطه هيچ گاه منفعل نمىشود. رابطه انسان و خداوند اين گونه است بررسى اين رابطه و چگونگى آن تا حدود زيادى در مباحث جهان بينى صورت مىگيرد در جهان بينى رابطه تكوينى انسان و خداوند بررسى مىشود. در اين رابطه اراده و آگاهى انسان هيچ تاثيرى ندارد. رابطه تكوينى انسان با خداوند رابطه خالق و مخلوق است خالقى كه كمال مطلق است و مخلوقى كه فقر و نيازمندى محض است و به اراده خالقش استعدادهايى در او نهفته است. اين گونه رابطه، رابطه خالق و مخلوق اختصاص به انسان ندارد، بلكه همه هستى مخلوق خداست همه عالم فقير الى اللَّه است و خداوند غنى على الاطلاق است. نوع ديگرى از رابطه ميان انسان و خداوند برقرار است كه به آگاهى و اراده انسان مربوط است يعنى اگر انسان موجودى بدون آگاهى و اراده بود چنين رابطهاى برقرار نمىشد. نام اين رابطه را رابطه معرفتى مىگذاريم زيرا منشأ همه رابطههايى از اين دست معرفت انسان به خداست. معرفت انسان به خداوند حاصل مباحث اصول عقايد است كه در حقيقت به عقل نظرى مربوط مىشود معرفت انسان از دو جهت به اعمال ارادى او مربوط مىشود: الف - معرفت انسان ناشى از برخى فعاليتهاى ارادى است كه از آن با عنوان تأثير اعمال اختيارى بر معرفت ياد خواهيم كرد؛ ب - برخى از اعمال انسان كه به رابطه او با خداوند مربوط است تحت تأثير اين معرفت قرار مىگيرد كه از آن به تأثير معرفت بر عمل ياد مىكنيم. تأثير اعمال اختيارى بر معرفتمعرفت انسان به خداوند دو گونه است: معرفت فطرى غير اكتسابى و معرفت حصولى. خداوند انسان را فطرتاً خداشناس و بلكه خداپرست آفريده است. انسان به اقتضاى فطرت خويش همراه با همه ذرات هستى به وجود خداوند آگاه است و به سوى خداوند گرايش دارد. قرآن كريم بر آگاهى فطرى انسان از خداوند تاكيد دارد: و اذ أخذ ربك من بنى آدم من ظهورهم ذريتهم و اشهدهم على انفسهم الست بربكم قالوا بلى شهدنا ان تقولوا يوم القيامة انا كنا عن هذا غافلين* او تقولو اشرك آباؤنا من قبل و كنا ذرية من بعدهم افتهلكنا بما فعل المبطلون؛ (20) و ياد كن هنگامى را كه پروردگارت از پشت فرزندان آدم ذريه آنان را برگرفت و آنان را بر خودشان گواه گرفت كه: آيا من پروردگار شما نيستم؟ گفتند: آرى شهادت داديم. تا مبادا روز قيامت بگوييد ما از اين امر غافل بوديم. يا بگوييد پدران ما پيش از اين مشرك بودهاند و ما فرزندانى پس از ايشان بوديم آيا ما را به خاطر آن چه باطل انديشان انجام دادهاند هلاك مىكنى؟ از اين آيه فهميده مىشود كه خداوند از همه آدميان به ربويت خويش اقرار گرفته است اين اقرار گرفتن همگانى به اين معناست كه همه آدميان به اقتضاى خلقت خاص نوع خود به وجود خداوند و ربوبيت او آگاهند. اگر چنين آگاهى فطرى و همگانى اى وجود دارد پس چگونه است برخى آدميان وجود دارند و ربوبيت او انكار مىكنند و برخى نسبت به وجود خداوند دچار شك و ترديدند؟ در پاسخ مىتوان گفت انسان افزون بر شناخت و گرايش فطرى به خداوند گرايشات فطرى ديگرى نيز دارد. گرايش انسان به لذات حسى نيز فطرى است و توجه او به امور محسوس از ويژگىهاى ذاتى اوست هر گاه انسان در توجه به محسوسات و گرايش به لذات حسى افراط كند، فطرت او پوشيده مىشود و از آگاهى فطرى خويش غافل مىشود خداوند عقل را به انسان عطا فرموده است تا در اين مواقع راهماى او باشد انسان با عقل خويش مىتواند ترديدها را از خود دور سازد و آگاهى فطرى خويش را باز يابد. معرفت انسان به وجود خداوند و صفات او هر گاه به يارى قوه عاقله و به واسطه مفاهيم كلى و دلايل عقلى صورت گيرد، معرفتى حصولى است و به دست آوردن اين معرفت نيازمند حركتى اختيارى براى شناخت حقيقت است. يكى از جنبههاى ارتباط اخلاق با معرفت خداوند در همين جا مطرح مىشود.شناخت حصولى وابسته به اعمال اختيارى انسان و اخلاق عهدهدار معرفى اعمال خوب و درست و تمييز آنها از اعمال بد و نادرست است پس تكليف اخلاقى انسان درباره اعمالى كه بر شناخت حصولى او اثر مىگذارند چيست؟ ضرورت اخلاقى شناخت خداوندچنان كه دانستيم اخلاق روابط انسان را به گونهاى تنظيم مىكند كه او را به كمال برساند. همچنين دانستيم كه خوبى و بدى اعمال بستگى به تاثير آنها در رسيدن به كمال دارد. عملى كه اثر مثبت دارد يعنى انسان را به كمال نزديكتر مىكند عمل درست و خوب است و عملى كه دور كننده انسان از كمالش باشد نادرست و بد است. بنابراين تلاش براى شناخت خداوند از نظر اخلاق به دلايل زير ضرورى است: 1 - نخست آن كه شناخت كمال انسان وابسته به شناخت خداست كمال انسان قرب خداوند است و چگونه مىتوان اين كمال را شناخت بى آن كه خدا را شناخته باشيم. كمال انسان، بالاترين رتبه معرفت به خداوند است. بالاترين مرتبه معرفت به خداوند كه براى انسان امكانپذير است كمال نهايى اوست انبياء اين مرتبه از معرفت به پروردگار و اوصاف او را دارا هستند. اديان الهى راه رسيدن به اين مرتبه را به انسان معرفى كردهاند؛ راهى كه از مسير تهذيب نفس و انجام اعمال متناسب با توانايىها و كمالات انسان مىگذرد؛ راهى كه ترسيم كننده فضايل انسانى است و روابط و اعمال انسان را به گونهاى تنظيم مىكند كه بيشتر انسانها و بلكه همه آنها امكان رسيدن به هدف غايى خلقت را بيابند. 2 - تشخيص درستى و خوبى اعمال، نيازمند شناخت آثار و نتايج آنها نسبت به هدف حقيقى و اصلى است پس بدون شناختن هدف امكان ارزيابى اخلاقى اعمال وجود ندارد. يك عمل نسبت به يك هدف داراى ارزش مثبت و نسبت به هدفى ديگر داراى ارزش منفى است. براى آن كه ارزش حقيقى عمل را بشناسيم، بايد هدف حقيقى و اصيل را بشناسيم. براى امثال كسب درآمد بيشتر و تأمين رفاه خانواده يكى از اهداف سرپرست خانواده است. بنابراين هر عملى كه اين هدف را محقق سازد نسبت به اين هدف داراى ارزش مثبت است. اما اگر عملى درآمد خانواده را افزايش دهد ولى كرامت انسانى آنها را خدشهدار كند، آيا مىتوان آن را داراى ارزش مثبت دانست؟ در اين جا بايد هر دو هدف را با يكديگر مقايسه كنيم و ببينيم كدام يك از آنها اصيلتر و بر ديگرى مقدم است. رفاه شرايطى است كه در آن شرايط فرد فرصت و امكان بيشترى براى تفكر و عبادت خواهد داشت يعنى رفاه وسيله و ابزار خوبى براى تحقق اهداف انسان است ولى اگر اين وسيله خود مانع تحقق هدف ديگرى شود، ديگر مطلوب نخواهد بود؛ چرا كه كرامت انسانى هدفى اصيل است و هيچ گاه نبايد اين هدف اصيل را به پاى هدفى واسطى و وسيلهاى قربانى كرد. با شناخت هدف اصيل يعنى كرامت انسانى به راحتى مىتوانيم پاسخ پرسش فوق را بدهيم و بگوييم عملى كه كرامت انسان را خدشه دار كند حتى اگر بارزترين درجه رفاه را هم فراهم آورد، ارزش مثبت ندارد. شناخت هدف غايى انسان، امكان طبقه بندى اهداف واسطى را فراهم مىكند و ما را قادر مىسازد كه ارزش هر عمل را نسبت به اهداف واسطى و هدف غايى بسنجيم. البته تشخيص آثار و نتايج همه اعمال براى انسان امكانپذير نيست. از همين رو راهشناسى علاوه بر اتكاء بر وجدان اخلاقى، نيازمند راهمنايى الهى است و خداوند انبياء را براى همين امر مبعوث فرموده است. 3 - راهشناسى، يعنى شناختن راه رسيدن به كمال نيازمند شناخت راهنماى حقيقى است بدون شناخت پيامبران راه وصول به كمال به طور شناخته نمىشود. پس دليل ديگر براى ضرورى بودن شناخت خداوند ضرورت شناخت نبوت و انبياء الهى است. بدون شناخت خداوند و صفات حكمت و لطف الهى نبوت شناخته نمىشود و جستجو براى شناخت پيامبر راستين معنا نمىيابد. بنابراين خداشناسى به معناى شناخت وجود و صفات خداوند، از ديد اخلاق امرى درست خوب و واجب است. آن چه تاكنون گفتيم به خوبى نشان مىدهد كه تأمل عقلانى درباره وجود و صفات خداوند از ديدگاه اخلاق ضرورى است. همين مطالب را مىتوان دليلى براى تحريك خود و تشويق ديگران به تحصيل معرفت خداوند دانست؛ ولى علت حقيقى گرايش انسان به شناخت خداوند قدرى دقيقتر و لطيفتر است. ريشه و علت تمايل انسان به شناخت خداوند كمال خواهى اوست انسان فطرتا خواستار كمال و خواهان برترين كمال است. يكى از كمالاتى كه بدون آن تحقق هيچ كمال انسانى ديگرى ممكن نيست كمال علمى است. انسان فطرتا خواهان شناخت خود و ديگر موجودات است. اين خواست فطرى او رإ؛**ّّ وا مىدارد كه به شناخت علت حقيقت هستى روى آورد. انسان با شناخت علت هستى مىخواهد جهل را از خود زايل سازد و به كمال خود دست يابد. انسان تا زمانى كه علت وجود خود و ديگر موجودات را نمىداند از نقصان علمى رنج مىبرد و كمال خود را تحقق نايافته مىبيند. پس معرفت خواهى انسان نسبت به خداوند معلول كمال جويى اوست. با اين توضيحات در مىيابيم كه هم علت معرفت جويى انسان كمال خواهى اوست و هم دلايلى كه ذكر كرديم وابسته به ويژگى فطرى كمال خواهى انسان است. انسان از آن رو كه خواستار كمال است، مىخواهد كمال غايى و مقصد نهايى را بشناسد و مىكوشد خوب و بد اعمال خويش را بسنجد و راه رسيدن به كمال را جستجو مىكند. سؤالات1 - رابطه معرفتى بين انسان و خدا چيست؟ توضيح دهيد؟ 2 - معرفت انسان از چه جهت به اعمال ارادى او مربوط مىشود؟ توضيح دهيد؟ 3 - معرفت فطرى غير اكتسابى انسان به خداوند چيست؟ توضيح دهيد؟ 4 - با وجود معرفت فطرى انسان به خدا پس چرا بعضى نسبت به وجود خداوند دچار شك و ترديد مىشوند؟ 5 - در چه صورتى معرفت انسان به وجود خدا و صفات او معرفت حصولى مىباشد؟ 6 - چرا شناخت كمال انسان وابسته به شناخت خدا است؟ 7 - وقتى گفته مىشود خداشناسى به معنى شناخت وجود و صفات خداوند از ديد اخلاق امرى خوب و واجب است يعنى چه؟ 8 - گرايش فطرى انسان به خداشناسى ريشه در كدام ويژگى انسان دارد؟ 9 - چرا هر كس با براهين اثبات وجود خدا آشنا باشد، لزوما خداباور نيست؟ پىنوشتها 20 - اعراف، 3 - 172.
#دین و اندیشه#
این صفحه را در گوگل محبوب کنید
[ارسال شده از: راسخون]
[مشاهده در: www.rasekhoon.net]
[تعداد بازديد از اين مطلب: 549]