واضح آرشیو وب فارسی:جام نیوز:

حکایت؛
راهزنی که خدا تحویلش گرفت!
اى جوان بدان در اثر خوف و ترس كه بخود راه داده اى خداوند از سر تقصيرات تو گذشته است.
به گزارش سرویس دینی جام نیـوز،از حضرت امام زين العابدين (عليه السلام) منقول است كه فرمود: مردى با خانواده خويش از راه دريا مسافرت كرده و سوار كشتى شدند و در اثر نامساعد بودن دريا كشتى آنان شكسته و جمعيتى كه در كشتى بودند همه هلاك و غرق آب شدند جز همسر آن مرد كه روى تخته پاره كشتى ،قرار گرفته و امواج پيكر او را به لب دريا انداخت. زن به جزيره اى از جزاير دريا پناهنده شد و در جزيره با مردى كه راهزن بود مصادف گرديد كه شغل او هميشه ناراحت كردن مردم بود. راهزن گفت: آيا تو انسانى يا جن هستى زن جواب داد از انس هستم راه زن بدون اينكه با او حرفى بزند جلو او نشست و خواست با او عمل خلاف عفت مرتكب بشود. زن كه خود را در چنگال يك مرد بى ايمان و از خدا بى خبر گرفتار ديد مضطرب گرديد ،راهزن گفت: چرا ناراحتى آن بانوى با ايمان گفت: از خدا ترس دارم . راهزن گفت: آیا تا بحال مرتکب این عمل شده ای؟ زن جواب داد : نه بخدا قسم راهزن گفت: تو اينقدر از خدا ترس دارى در حاليكه تا اين موقع این عمل زشت را به جا نياوردى و الان نيز نفرت دارى پس بخدا قسم من از تو اولى ترم كه از خداى خود ترس داشته باشم. پس از اين از بانو كناره گرفت و توبه كرد اتفاقا با راهب نصارانی دربین راه برخورد نمود كه آفتاب سوزان بر سر آنان مى تابيد آن مرد دير نشين به راهزن گفت: از خدايت بخواه كه تكه ابرى بفرستد و بر سر ما سايه افكند تا از شدت حرارت خورشيد راحت شويم. راهزن در جواب گفت: من پيش خدا آبرو ندارم زيرا تا حال كار نيك بجا نياوردم و جرات ندارم از خدا چيزى در خواست نمايم. عابد دير نشين گفت: پس من دعا كنم و تو آمين بگو جوان جواب داد قبول كردم راهب رو بطرف خدا نمود درخواست حاجت خويش كرد جوان نيز آمين گفت فورا به امر پروردگار لكه ابرى در آسمان پيدا شد وبالای سر آنان سايه افكند و مدتى زير همان ابر راه رفتند و پس از زمانى به سر دوراهى رسيدند و از يكديگر جدا و مفارقت نمودند و هر كدام راه خود را پيش گرفت ناگهان راهب ديد تكه ابر بالاى سر آن جوان به حركت در آمد. عابد گفت:اى جوان تو خوب تر از من بوده اى و براى احترام و مقام تو بوده است كه خداوند اين قطعه ابر رافرستاده خواهشی دارم که از قصه و سرگذشت خود مرا مطلع سازی. جوان داستان خود را با آن زن به عابد شرح داد راهب گفت: اى جوان بدان در اثر خوف و ترس كه بخود راه دادهاى خداوند از سر تقصيرات تو گذشته و ترا آمرزيده و متوجه باش كه ديگر پس از اين به طرف معصيت نروى(1) (1) - اصول كافى ج 2 ص 69
۲۵/۰۸/۱۳۹۴ - ۰۷:۱۵
این صفحه را در گوگل محبوب کنید
[ارسال شده از: جام نیوز]
[تعداد بازديد از اين مطلب: 61]