واضح آرشیو وب فارسی:راسخون:

شخصيت هاي منفعل در برابر موقعيت هاي خوب نويسنده: اميررضا نوري پرتو نگاهي به فيلمنامه « کودک و فرشته» کودک و فرشته ازآن فيلمنامه هايي دارد که ايده اوليه شان به خودي خود جذاب و درگيرکننده است؛ دو نوجوان در شهري جنگ زده که در آستانه سقوط است، مي مانند و گرفتار مي شوند. وقتي چنين ايده اي را مي شنويم، ناخودآگاه ذهنمان به سوي بهترين الگوهاي ژانر جنگ مي رود و انتظار داريم مجموعه اي از اين بهترين ها را روي پرده ببينيم و با چيزي جديدتر رو به رو شويم که مؤلفه هاي سينماي جنگ را يک گام به پيش ببرد. با ارزيابي خط داستاني و روند رويدادهاي فيلمنامه کودک و فرشته مي توان گفت نخستين کار سينمايي مسعود نقاش زاده که فيلمنامه اش را محمدرضا گوهري نوشته(و البته گويا تغييراتي در زمان فيلم برداري داشته)، فيلمي است که نه تنها مخاطبش را آزار نمي دهد، بلکه مي خواهد در جنس روايتش الگوهاي درست و امتحان پس داده را به کار گيرد تا داستاني تأثيرگذار را براي بيننده تعريف کند. در الگويي که فيلمنامه کودک و فرشته از آن استفاده کرده، موقعيت هايي که داستان پيش پاي شخصيت هاي اصلي مي گذارد و نيز رفتارها و واکنش هاي قهرمانان در برابر اتفاق هايي که از سر مي گذرانند، درام اثر را تشکيل مي دهد. در اينجا فرشته( مونا احمدي) دختري نوجوان بايد در خرمشهر در حال اشغال بماند تا برادرش( سليم) را پيدا کند. گره افکني فيلمنامه خوب و درگير کننده است. خانواده فرشته، از پدر( قاسم زارع) و مادر(سودابه بيضايي) گرفته تا فرزندان در اثر برخورد بمب کشته مي شوند و اين دختر بي پناه بايد در شهر بماند تا تنها فرد باقي مانده از خانواده اش را که به گروه مدافعان شهر پيوسته، پيدا کند. همين ايده دست مايه اي کافي براي يک داستان نمايشي جذاب است. اما مشکلي که در همان پرده اول بروز مي کند، واکنش منفعلانه قهرمان قصه در برابر واقعه تراژيک نابودي خانواده است. شخصيتي که از فرشته در ابتداي داستان فيلم مي بينيم، با شخصيت او در صحنه هاي پس از شهادت افراد خانواده، تفاوت چنداني نمي کند. در حالي که نوجواني در آن سن و سال و با روحيه دوران پس از بلوغ بايد جنس رفتارهايش از دل موقعيتي بيرون بيايد که زندگي او را نابود کرده است. از زمان مرگ خانواده فرشته تا زمان تصميم گيري فرشته براي ماندن در شهر و همراه نشدن با خانم بحرالعلومي( شبنم مقدمي) و ديگر دختران براي ترک زادگاه، ريتم داستان بر خلاف شروع کوبنده و خوبش افت مي کند و تماشاگر اين سکانس ها را تنها به اميد ديدن و لمس موقعيت هاي بحراني تازه تر پشت سر مي گذارد. اما پرده دوم فيلمنامه از ديد زمان بندي خيلي خوب و بهنگام شروع مي شود و درست در جايي که بايد، پايان مي گيرد و نقطه اوج رقم مي خورد. در اين ميان گوهري و نقاش زاده کوشيده اند موقعيت ها، رويدادها و شخصيت هايي که شخصيت اصلي داستان با آنها رو به رو مي شود، مطابق الگوها، زمينه سازي رشد شخصيتي فرشته را فراهم کنند. اما فيلمنامه کودک و فرشته در اينجا با کاستي بزرگي رو به روست و شکلي از درام ايستگاهي که در پرده دوم فيلمنامه پايه ريزي مي شود، در روند اين رشد شخصيتي چندان موفق نيست. اين مشکل هم از رويدادهايي سرچشمه مي گيرد که فرشته از سر مي گذراند. تمام اين موقعيت ها در ذات خود جذاب هستند( همانند رويارويي با چريک ارتشي يا کشته شدن حبيب و يا پنهان شدن فرشته در وانتي که عراقي ها در آن هستند)، اما هيچ يک از دل هم بيرون نيامده اند و اگر آنها را جا به جا کنيم و يا جايشان را با موقعيت هاي مشابه و تازه تغيير دهيم، باز هم در اصل ماجرا اتفاقي نمي افتد. ضمن آن که فرشته در دل اين موقعيت ها واکنش ها و تصميم هايي پيش برنده از خود نشان نمي دهد که بتواند به بلوغ فکري او در پايان کمک کند و او را تنها نظاره گر خاموش رويدادهايي مي بينيم که در کانونشان قرار مي گيرد. جدا از داستانک همراهي فرشته با شخصيت مصطفي( همان کودک داستان) آن قدر کوتاه است که در همان شکل تخت ابتدايي اش باقي مي ماند و عميق نمي شود و با شنيدن واژه هاي « خواهر» و « برادر» نمي توان اين رابطه نسبتاً عقيم را جايگزيني مناسب براي رابطه از هم گسيخته فرشته و سليم قلمداد کرد. در حقيقت شخصيت مصطفي( که در او نيز ذره اي از آثار ناراحتي ناشي از مرگ خواهر را نمي بينيم)، در طول قصه قوام نمي يابد و در همان شکل تيپيکالي که در ابتدا معرفي مي شود، باقي مي ماند. با اين وجود صحنه خوبي ميان اين دو شخصيت اصلي داريم که اندکي اين رابطه عاطفي را به عمق مي برد؛ آن هم جايي است که فرشته نام تعدادي از اهالي را از روي شناسنامه هايشان مي خواند و مصطفي آنها را روي تخته سياه کلاس يادداشت مي کند و اين که اکنون در چه وضعي به سر مي برند، جلوي نامشان مي نويسد که البته اگراين صحنه کمي در اجرا و تدوين کوتاه تر مي شد، تأثيرگذارتر از کار در مي آمد. البته در فيلمنامه از عناصر و نشانه هاي خوبي همانند شناسنامه ( که درباره اش گفته شد)، دفترچه خاطرات، گلدان و فرفره استفاده دراماتيکي در جهت افزايش بار عاطفي فضاي داستان فيلم شده است. ضمن آن که پايان داستان که فرشته در کنار جسد سليم روي آسفالت يکي از خيابان هاي شهر در حال سقوط درمانده و بي هدف ( و البته اميدوار به نجات جان مصطفي) نشسته، تلخي پايان تراژيک زندگي شخصيت ها را خيلي خوب به تماشاگر منتقل مي کند. کودک و فرشته در همين شکل کنوني اش هم فيلم قابل قبول و حتي شريفي است که تماشايش در اوج يکه تازي آثار بي مايه به اصطلاح کمدي روي پرده سينماها، اگر نگوييم دلچسب است، حداقل اين که آدم را آزار نمي دهد. فيلم مي توانست بهتر از چيزي باشد که اکنون هست و اين وضعيت بي شک باز مي گردد به نگاه تخت فيلمنامه اثر به شخصيت هايش و هم از دانستن موقعيت هاي بالقوه جذابي که جلوي پاي شخصيت ها مي گذارد. منبع:نشريه فيلم نگار، شماره 92 /ن
#فرهنگ و هنر#
این صفحه را در گوگل محبوب کنید
[ارسال شده از: راسخون]
[تعداد بازديد از اين مطلب: 373]