واضح آرشیو وب فارسی:راسخون:

مناظره مذهبي شاه عباس اول با کشيشان پروتستان و کاتوليک به تازگي کتاب «اسناد پادريان کارملي» به کوشش استاد منوچهر ستوده – از چهره هاي ماندگار سال 4 – توسط انتشارات ميراث مکتوب به چاپ رسيده است. انتشار اين اسناد که حاوي مطالب مهمي از فعاليت مبشران پابرهنه کارملي طي سالهاي 1608 ـ 1623(1018 ـ 1032) در ايران است، ميتواند گوشههايي از اهداف اروپائيان را در ايران و نيز دامنه مباحثات ديني موجود در کشور ما را آشکار سازد. اين اسناد که جمعا 170 عدد ميباشد، برخي مشتمل بر نامههاي سلاطين و امرا و پاپ و کاردينالهاي اروپايي به شاه عباس و شماري هم نامههاي داخلي ميان رهبران هيئت کارملي و شاه عباس و ديگر امراي دربار صفوي است. طبعا پرداختن به جنبههاي غير ديني اين اسناد، به اين مقدمه مربوط نيست، اما در ارتباط با مسائل ديني، نکات و رخدادهاي قابل توجهي در اين اسناد مورد اشاره يا تفصيل قرار گرفته است که مرور کوتاه بر آنها خواهيم داشت. نخستين حضور اين افراد، آمدن به اصفهان به بهانه تبريک بازپسگيري تبريز از ترکها بود که شاه براي آن فتح نامهاي هم به نقاط مختلف ازجمله اروپا فرستاده بود. (اسناد پادريان کرملي ص 34 ) اسپانياييها پس از فتوحات شاه عباس، احساس کردند که ميتوانند از وي به عنوان يک متحد عليه ترکها استفاده کنند و به همين دليل، در ارسال هيئتهاي مختلف تلاش کردند.کارمليها يا گروه پابرهنگان، فرقهاي گسترده از مسيحيان کاتوليک بودند که پس از سالها تحصيل و رياضت، براي رواج مسيحيت به نقاط مختلف جهان مي رفتند. آنان در ظاهر، هيچ چيزي نداشتند و جز در انديشه دين نبودند. حمايت پاپ و پادشاه اسپاينا و ديگر امراي اروپا از اين جماعت، و نگارش نامههاي فراوان به شاه در وصف و اندر حمايت از آنان نشان ميدهد که از اينان تا چه اندازه در مقاصد سياسي استفاده ميشده است. همراه اين افراد، معمولا هدايايي فرستاده ميشد که گاه عبارت از کتاب و بيشتر کتاب مقدس بود. از جمله در يکي از اين نامهها که آن را کاردينال سنجرسه براي شاه در سال 1016 فرستاده آمده است: وچون اينجانب را نهايت محبت هست، دو جلد کتاب عربي نشانه به خدمت فرستاديم که ازپادريان بازيافت خواهند نمود (همان، 38) خواهش پاپ آن بود تا احترام کافي به پادريان گذاشته شده وبه آنان امکاناتي داده شود. به علاوه «حضرت ريم پاپا التماس مينمايد به نواب اشرف که جماعت عيسويان که در مملکت هستند و آنچه عيسوياني که از روم به دست ميآيد، عزّت بدارند و به زور ايشان را محمدي نکنند». وي تأکيد کرد که متقابلا آنان نيز با محمديها که بهاروپا ميآيند به همين صورت برخورد خواهند کرد (همان،42) شاه عباس ضمن تأکيد بر اين مطلب، درپاسخ خود، از اين نکته گلايه کرد که «حاکم هرمز و پادريان، غلام و کنيز ما را گرفته عيسوي مينمايند. از حضرت پاپا التماس داريم که مردم هرمز را منع نمايد که با جماعت محمدي اين قسم سلوک نکند» (همان، 44)يکي از اين رخدادها، نزاع مذهبي ميان جماعت پادريان کارملي با گروهي از کشيشان پروتستان انگليسي در حضور شاه عباس است. شاه عباس از سال 1120 به تدريج شروع به حمايت از انگليسيها در جنوب کرده رفت و آمد آنان را به بنادر ايران آزاد کرد. اين مسأله مورد انتقاد شديد اسپانياييها واقع شده و آن را از طريق سفير خود دان گارسيا به اطلاع شاه رساندند (همان 186) شاه هم در مقابل ميگفت: پادشاه اسپانيه مدت مديد است که اقرار نموده که محاربه با روم نمايد و از آن تاريخ تا حال اثري ظاهر نشد و از اين واسطه چندان منّت بر من ندارد که انگليس را از الکه خود بيرون کنم (همان، 187)شاه عباس، در اين ميان، ضمن بازي سياسي با آنها، و در حالي که هيچ اميدي به حمايت ومدد اسپانيا نداشت، به طور شخصي، علاقهمند بود از رقابت ميان اين دو فرقه مذهبي، يعنيپروتستان و کاتوليک، يکي وابسته با انگليس و ديگري اسپانيا استفاده کرده و در عين حال، بردانش مذهبي خود نيز بيفزايد. به همين جهت، مجلس مشترکي از آنان تشکيل داده، آنان را بايکديگر روبرو کرده و از آنان خواست تا تفاوتها نگرشي خود را در براي وي شرح دهند.سند شماره 147 اين اسناد، اختصاص به گزارش اين گفتگوها دارد که البته پادريهاي کارملي آن را تنظيم کردهاند. اين رخداد مربوط به ماه رجب سال 1030 است. پادري جوان که رهبر کارمليهاست و نقش محوري در اين اسناد دارد در يک سمت قرار دارد و در سمت ديگر جماعت انگليس.ابتدا شاه از احوال پاپ ميپرسد که پادري وي سنت به او توضيح ميدهد که پاپ پيشين درگذشته و پاپ جديدي به جاي او نصب شده است.اين مجلس، در عين حال، مجلس غذا هم بود و شاه بر آنان «شفقت نمود طعامي که درقاب خود ميل مينمود فرمود که پادريان از آن قاب طعام تناول نمايند». سپس در باره جنگ جديد ميان پادشاه له (لهستان) با ترکها پرسيد که پادريان گفتند: آنان فتح داشتهاند. شاه گفتاز اين جنگها آگاه است اما اين را هم ميداند که عن قريب ترکها با لشکري عظيم به سراغ آنانخواهند رفت. شاه همچنين به اختلافات ميان اروپاييها و عدم اتحاد آنان سخن گفت و اين که اين اختلافات سبب شده است تا ترکها در اروپا پيشروي کرده سرزمينهاي تازهاي را بگيرند. شاه عباس، گفت که «سلاطين فرنگيه» يا «کمزور» هستند و يا «کم غيرت از دينحضرت مسيح» به طوري که حتي نتوانستهاند يک بزغاله از ترکها بگيرند (همان، 69).در اين مجلس، کم کم بحث به مسائل ديني کشيده شد با اشاره به جلسهاي که پيش از آن بوده و ضمن آن جماعت انگليس، کاتوليکها را متهم به بتپرستي کرده بودند، قرار شد تا اين بحث بار ديگر مفصل طرح شود. ابتدا در مسأله روزه گرفتن. پرتستانها تأکيد کردند که خداوند روزه را واجب نکرده است. در مقابل، پادريان کارملي با اشاره به اين که روزه در همه آيينهاست، به محکوم کردن پروتستانها پرداختند. سپس شاه از پادري جوان کاتوليک پرسيد: انگليس خاج به سر خود با دعا نشان ميکند يا نه. جواب داد که نه. ديگر سؤال نمود اگر صورتهاي اوليا و پيغمبران دارند و سجده ميکنند يا نه؟ پادري نيز جواب داد که انگليس ندارند.در پايان اين مذاکرات، شاه علاقه خود را از نزديک شدن به جماعت انگليس ابراز کرد و دليلش آن که پادريان و نمايندگان دولت اسپانيا به او خلاف فراوان گفتهاند. مقصود وي قولو قرارهايي بود که در باره محاربه با ترک گذاشته و هيچ گاه به آنها عمل نکرده بودند. اين بحث ميان شاه و پادريان ادامه يافت و آنان اصرار داشتند که در اين باب، خلافي گفته نشده است. (همان، 211 – 213). اما حکايت مهم ديگري که در اين اسناد به آن پرداخته شده، مسيحي شدن چند نفر ايراني توسط پادريان کارملي است که افشا شده و بر دامنه اختلاف ميان شاه و کارمليها افزود. اسنادچندي از اين مجموعه، اختصاص به اين ماجرا دارد. اين پنج نفر که مسيحي شده بودند، درجنوب توسط نيروهاي امام قلي خان دستگير شده و به اصفهان باز گردانده شدند. نخستين سند (سند ش 155) نامه امام قلي به حاکم اصفهان است که در اين باره از پادري جوان رئيس پادريان کارملي پرسش شود. به علاوه، پرسش شاه از پادري مطرح شد که: مگر ازين عزّت ونان و نمک از خوان نواب اشرف معقول ميباشد که در عوض اين عزّت، پادري مردم مسلمان و رعيت اشرف، عيسوي کند؟پاسخ پادري اين بود که: هرگاه عيسويان از گرجيان و ارمني به پيش نواب اشرف ميروندو ميخواهند و ميطلبند که بدين حضرت محمد (ص) در آيند، نواب اشرف جماعتعيسويان را در دين افضل موجودات محمد(ص) در ميآورد يا نه. و اهل اسلام با شادي وعيش و به عزّت تمام در شهر ميگردانند؟ پس همين قسم بر محمدي که نزد پادري ميآيد وطلب دين عيسي صاحب ما ميکند، يقين است که او را عيسوي خواهد کرد.وي در پاسخ خود، طعنهاي هم زد که آن کساني که عيسوي اند و محمدي ميشوند. به طمع مال دنيا يا ترس از شمشير است، اما من فقط با «کلمه» عيسوي ميکنم.به جز مسائل ديني که البته دامنه آن ادامه يافت، بحث جاسوسي نيز مطرح بود و دربارصفوي تلاش ميکرد تا در اين زمينه هم تحقيقاتي به عمل آورد. بحث رفتن اينان به هرمز و گرفتن سفارش از پادريان کارملي، مسألهاي بود که ميبايست مورد تفحّص قرار گيرد. پادري جوان آن يک سفارش نامه معمولي ميدانست که براي رئيس کارمليها هرمز در باره اين افراد نوشته است. در آن سفارش نامه اسامي اين افراد چنين آمده بود: الياس، اسکندر، يوسف، ابراهيم و الله وردي. (همان، 229) با توجه به اسامي اين افراد، اين احتمال بود که اين افراد پيش ازآن مسيحي بوده، سپس مسلمان شده و دوباره به دين پيشين خود باز گشتهاند.شاه عباس که آگاه بود در اين باره مقاومت کند، البته اين نکته را تأييد ميکرد که: ما چند هزار عيسي را به دين حضرت محمد (ص) درآورديم، اما پادري چند نفر را بدين خود درآورده است (همان، 233). ادامه تحقيقات در باره مسيحي شدن اين افراد و اعتراف آنان و تعقيب و پيگيري کارمليها براي نجات جان آنها و در نهايت سنگسار کردن دو نفر از آنان به امر نواب اشرف در خوراسگان ـ روستايي نزديک اصفهان ـ طي اسناد بعدي به تفصيل آمده است. پادريان فرنگي تلاش زيادي براي رهايي اين افراد کردند، اما «چون امر نواب اشرف شده، کارمشکل» شده و غير قابل برگشت بود.: «همين وقت ملازمان حاکم، با جارچي سوار شدند و به تمام شهر گردانيد و جارچي به آواز بلند جار زد که امر شاه است که هر مسلمان که دين حضرت محمد را دوست دارد سنگ بردارند و برند در محل قتلگاه به واسطه سنگ باران کردن و سوزانيدن دو نفر که از دين در رفتند و عيسي شدند» (همان، 243).در اين وقت، شماري از علماي اصفهان فرصت را براي تحريک شاه بر ضد مسيحيان مغتنم شمرده، دامنه کار مسيحي کردن مردم را بيشتر از آنچه پادريان عنوان ميکردند، ميدانستند: جماعت طالب علمان از پادري مذکور شکايت دارند که بيشتر از پنج نفر عيسي نموده است. و شخصي بود که گفت هفت نفر. و پادري جوان و پادريان ديگر از اين مقدمه آزرده بودند که راست نگفتند. و اهل علوم آزرده بودند و شکايت به خدمت پادشاه نمودند از يک رساله که بيک زاده رومانيه نوشته بود در باب ردّ دين. وسيله از نوشتن اين رساله اين بود که چون يکي از پادريان پرتگس به اتفاق بيکزاده در خانه مير زهگير تراش مباحثمينمودند و فارسي درست نميتوانستند گفت، بيکزاده فارسي نموده به خدمت مير مذکورفرستاد، در تاريخ 14 شهر سپتامبر سنه 1622 و از عربيه شهر شوال سنه 1030. و اين رساله جميع طالب علمان و اهل اسلام را آزرده بود. همچنين ديگر کتاب به جواب بيکزاده کردند به درستي. و بسيار شکايت به نواب اشرف نمودند (همان، 234). اينها مسائلي بود که علماي اصفهان پيش از ماجراي کشف آن پنج نفر توسط امام قلي به شاه ميگفتند، اما «هرچه مذکور ميشد، تغافل مينمود». پس از کشف آن ماجرا، شاه عباساحساس کرد مسأله جدي است. به علاوه، با کشف اين مسأله، شايعات در اصفهان بالا گرفتو گفته شد که «پادري جُوَان چند هزار اسلام را به دين عيسي درآورده». شاه ميدانست که اين شکايت يعني اين که پادري پنج يا هفت هزار نفر را مسيحي کرده باشد، باطل است. شاه عباس از اصرار برخي از علما، ناراحت شد و گفت: اين جماعت از ما چه ميخواهند و چه تزوير ميگويند. سبب ايشان آن است که در ميانه ما و سلاطين پادشاهان فرنگيه دشمني باشد. (همان، 235)اين اعتراف، به روشني نشان ميدهد که علما در باره مواضع شاه نسبت به دوستي با سلاطين فرنگيه، و ميدان دادن به مسيحيان در اصفهان، انتقاداتي داشته و با آن موافق نبودهاند.بعد از آن، چنان که از اسناد به دست ميآيد، پادريان از سوي مردم اصفهان تحت فشار قرار گرفته و در اين باره به نواب اشرف شکايت بردند. در اين باره از شاه خواستند «رقمي شفقت نمايند که احدي مزاحمت به حال اين فقيران نرساند» و مانند روزهاي اولي که آمده بودند، همچنان محترم باشند. (همان، 247).در جمع تلاش شاه عباس، آن بود تا اصفهان را به صورت مرکزي درآورد که همه مردماني از هر کشور بتوانند رفت و آمد کنند و بر عظمت و اقتصاد اين شهر بيفزايند. در اين زمان، اروپائيان درخواستهاي زيادي داشتند و شاه عباس نيز با همان فکر، فرامين فراواني صادر کرد تا امکانات لازم در اختيار آنان گذارده شود. اين اسناد در پايان همان کتاب و با تلاش آقايان ريشار و روح بخشان آمده است.. با اين حال، آني از منافع مالي واقتصادي غفلت نميکرد و به علاوه، وقتي از اسپانياييها و پرتغاليها نااميد شد، با کمک کشتيهاي انگليسي، بساط 117 ساله پرتغاليها را از هرمز بيرون ريخت و بندرعباس را بهجاي آن به صورت يک مرکز تجاري درآورد.ِمنبع: www.historylib.com
این صفحه را در گوگل محبوب کنید
[ارسال شده از: راسخون]
[مشاهده در: www.rasekhoon.net]
[تعداد بازديد از اين مطلب: 291]