تور لحظه آخری
امروز : دوشنبه ، 27 اسفند 1403    احادیث و روایات:  امام صادق (ع):هرگاه دیدید که بنده ای گناهان مردمان را جستجو می کند و گناهان خویش را فراموش کرده...
سرگرمی سبک زندگی سینما و تلویزیون فرهنگ و هنر پزشکی و سلامت اجتماع و خانواده تصویری دین و اندیشه ورزش اقتصادی سیاسی حوادث علم و فناوری سایتهای دانلود گوناگون شرکت ها

تبلیغات

تبلیغات متنی

خرید پرینتر سه بعدی

سایبان ماشین

اجاره سند در شیراز

armanekasbokar

armanetejarat

Future Innovate Tech

آموزشگاه آرایشگری مردانه شفیع رسالت

پی جو مشاغل برتر شیراز

خرید یخچال خارجی

بانک کتاب

طراحی سایت تهران سایت

irspeedy

درج اگهی ویژه

تعمیرات مک بوک

قیمت فرش

خرید بلیط هواپیما

بلیط اتوبوس پایانه

خرید از چین

خرید از چین

خرید سرور اچ پی ماهان شبکه

خودارزیابی چیست

رزرو هتل خارجی

تولید کننده تخت زیبایی

سی پی کالاف

دوره باریستا فنی حرفه ای

چاکرا

استند تسلیت

کلینیک دندانپزشکی سعادت آباد

پی ال سی زیمنس

دکتر علی پرند فوق تخصص جراحی پلاستیک

تعمیر سرووموتور

تحصیل پزشکی در چین

مجله سلامت و پزشکی

تریلی چادری

خرید یوسی

مهاجرت به استرالیا

ایونا

تعمیرگاه هیوندای

کاشت ابرو با خواب طبیعی

هدایای تبلیغاتی

خرید عسل

صندوق سهامی

تزریق ژل

خرید زعفران مرغوب

تحصیل آنلاین آمریکا

سوالات آیین نامه

سمپاشی سوسک فاضلاب

بهترین دکتر پروتز سینه در تهران

صندلی گیمینگ

دفترچه تبلیغاتی

خرید سی پی

قالیشویی کرج

سررسید 1404

تقویم رومیزی 1404

ویزای توریستی ژاپن

قالیشویی اسلامشهر

قفسه فروشگاهی

چراغ خطی

ابزارهای هوش مصنوعی

آموزش مکالمه عربی

اینتیتر

استابلایزر

خرید لباس

7 little words daily answers

7 little words daily answers

7 little words daily answers

گوشی موبایل اقساطی

ماساژور تفنگی

قیمت ساندویچ پانل

مجوز آژانس مسافرتی

پنجره دوجداره

خرید رنگ نمای ساختمان

ناب مووی

خرید عطر

قرص اسلیم پلاس

nyt mini crossword answers

مشاوره تبلیغاتی رایگان

دانلود فیلم

قیمت ایکس باکس

نمایندگی دوو تهران

مهد کودک

پخش زنده شبکه ورزش

 






آمار وبسایت

 تعداد کل بازدیدها : 1865942606




هواشناسی

نرخ طلا سکه و  ارز

قیمت خودرو

فال حافظ

تعبیر خواب

فال انبیاء

متن قرآن



اضافه به علاقمنديها ارسال اين مطلب به دوستان آرشيو تمام مطالب
archive  refresh

درخت ها بال در مي آوردند


واضح آرشیو وب فارسی:راسخون:
درخت ها بال در مي آوردند
درخت ها بال در مي آوردند   نويسنده: افروز ارزه گر   درناي کوچک، خانه اش بالاي درختي بود که اسمش را نمي دانست. درخت، برگ هاي بزرگ و پهني داشت وجان مي داد. براي سر سره بازي بچه درناها. درخت تنه اي محکم داشت. تنه اي درشت و قهوه اي که هر دارکوبي آرزوي داشتن چنين تنه ي درختي را در سر داشت. درخت اسم نداشت؛ اما ميوه هاي کوچک شيريني داشت که هر سنجاب درختي اي با ديدن آن ميوه هاي کوچک برق از چشمانش مي پريد. درخت لانه هاي زيادي نداشت، تنها درنا بود که لانه ي کوچکش را در ميان انبوه شاخه ها ساخته بود ودرنا نمي دانست. پانداها آرزو دارند کمي به سکوت درختش گوش دهند. خورشيد اولين پرتوهاي گرما بخشش را به شرقي ترين نقطه ي جنگل مي تاباند وحلزون هاي پير پايين درخت درنا خميازه مي کشيدند. درخت آرام بود ودرنا را بيش تر از تمام سنجاب ها دوست داشت. او گاهي شاخه هايش را براي درنا تکان مي داد تا درنا بداند درخت هميشه به يادش خواهد ماند. درخت مي ترسيد که درنا پرواز کند، برود ودر برگشت راه گم بکند. هر بار که درنا اوج مي گرفت توي آسمان، درخت نگاهش را مي دوخت به دورترين نقطه ي دريا وفکر مي کرد نکند درنا به آن نقطه فکر مي کند. درخت آن نقطه را آخر دنيا مي دانست. هر بار که خورشيد مي رفت به آن نقطه، شب مي شد. او مطمئن شده بود که آن نقطه بايد آخر دنيا باشد. درناي کوچک با درخت غريبه مي شد. او فکر مي کرد درخت يک تکه چوب سبز شده است. فکر مي کرد براي درخت فرقي ندارد که دارکوب ها در آن لانه بسازند يا درناها روي شاخه هايش بنشينند. او فکر مي کرد درخت هميشه خواب است. درنا کوچک تر ازآن بود که نام تمام درخت ها را ياد داشته باشد. يک روز صبح درنا که از خواب بيدار شد، همه چيز مثل روزهاي قبل بود. او با نوکش بال هايش، تاج کوچکش و لانه اش را تميز کرد. بال و پري زد. وقتي خواست بپرد، يادش آمد که امروز هم مثل روزهاي ديگر بايد بپرد وبراي هزارمين بار درياچه را از دورترين نقطه نگاه کند. اين را بلند گفت تا درخت هم بشنود. شايد درخت دلش براي درناي همسايه بسوزد و کمي او را از تنهايي در بياورد؛ اما درخت صداي درنا را نشنيد. شايد هم شنيد، اما زبانش را بلد نبود، مثل ديگرحيوانات، مثل سنجاب ها ، پانداها، مرغ هاي دريايي، حلزون ها. هيچ کس زبان درنا را نمي دانست. درنا نيز زبان آن ها را. درنا سرش ر ا به طرف بلندترين شاخه ي درخت بلند کرد. و بلندتر از دفعه قبل گفت: «اسمت را به من بگو! بگو که حرف هايم را مي شنوي! وگرنه من مي روم به جايي که بدانم درختم چيست. من بايد بدانم در شاخه هاي چه کسي زندگي مي کنم! درخت! درخت! همه ي اين تنه هاي بزرگ و قهوه اي درخت اند. هر کدام شان هم يک اسمي دارند. حتي بوته ها هم اسم دارند...» درخت نمي شنيد. اوفقط مي ديد. مي ديد که درنا پريشان تر از روزهاي ديگر است؛ اما نه درخت حرف زد ونه درنا. دلش ميخواست باز هم حرف بزند. درنا آرزو کرد کاش شاخه هايي داشت تا آن ها را براي باد تکان مي داد! او بال هايش را باز کرد وآرام گفت: «خداحافظ درخت بي نام، خداحافظ!» و بال زد ورفت. درخت شاخه هايش را تکان نداد، بادي هم لاي شاخه هايش نپيچيد. او فقط مي ديد که درنا به نقطه ي کوچکي نزديک مي شود. با خودش گفت: «خوش به حال درنا که تا به حال هزار بار درياچه را از دورترين نقطه ديده است.» درخت دست هايش را به آسمان رساند وآرزو کرد: «کاش بال داشتم تا براي هزار و يکمين بار درياچه ي آبي را به درنا نشان مي دادم!» منبع:نشريه مليکا،ش 56 /ع  
#اجتماعی#





این صفحه را در گوگل محبوب کنید

[ارسال شده از: راسخون]
[مشاهده در: www.rasekhoon.net]
[تعداد بازديد از اين مطلب: 757]

bt

اضافه شدن مطلب/حذف مطلب







-


اجتماع و خانواده

پربازدیدترینها
طراحی وب>


صفحه اول | تمام مطالب | RSS | ارتباط با ما
1390© تمامی حقوق این سایت متعلق به سایت واضح می باشد.
این سایت در ستاد ساماندهی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی ثبت شده است و پیرو قوانین جمهوری اسلامی ایران می باشد. لطفا در صورت برخورد با مطالب و صفحات خلاف قوانین در سایت آن را به ما اطلاع دهید
پایگاه خبری واضح کاری از شرکت طراحی سایت اینتن