واضح آرشیو وب فارسی:فارس: فارس گزارش میدهد
یادی از شهدای فصل بهار ابرکوه/ امنیتی که امروز وامدار خون شهداست
هرگز از یاد نخواهیم برد امنیتی را که امروز شاهد آن هستیم حاصل فداکاری و خون شهدایی است که جان خود را فدا کردند تا ایران اسلامی امروز در آرامش و آسایش، نوروز خود را به جشن بنشیند.

به گزارش خبرگزاری فارس از ابرکوه، نوروز فصل رویش است و چه زیبا رویشی داشتند شهیدانی که فارغ از بندهای دنیوی جان را فدای دوست کردند تا رویش را معنای دوباره ببخشند و مگر نه اینکه رویشها آغازگر فصلی دوبارهاند و چه فصلی زیباتر از فصل مقاومت مردمی که وقتی با دستهای خالی و توکل به خدا، خود را از یوغ ظلم رهایی دادند و با رشادتهای ماندگار خود فصلی نو در تاریخ جهان آفریدند. شهدا گلهای این رویش زیبا بودند و چه زیبا گلهای لاله سرخ که نمادی از شهیدانی شد که فریاد عدالتخواهی ملتی را در جهان ستمدیده از جور شیطان با سرخی خون به فریاد نشستند تا دیگر کسی در جهان در مقابل ستم، دست بسته دم فرو نبندد و چه درس ارزشمندی صدور انقلاب ما به برکت خون شهیدان داشت. 17 شهید ابرکوه در فصل بهار روییدند شهرستان مقاوم ابرکوه نیز 275 شهید و در کنار آن دهها جانباز و آزاده دارد که پرچم افتخار این خطه از کویر هستند. فصل بهار بهانهای برای مرور یاد و خاطره 17 شهیدی است که مردم ابرکوه در فصل بهار طبیعت تقدیم اهداف ارزشی انقلاب اسلامی کردند. هیچگاه از یاد نخواهیم برد که آرامشی که در کشور حاکم است و امنیتی که در همین سفرهای نوروزی ما را به سفر از اقصی نقاط کشور میکشاند، نشانی از تلاشهای بی دریغ این عزیزان و شهیدانی است که خود را فدای کشورشان کردند. شهیدان سید حمید احمدزاده، حبیب برزگری، مجید چاکرالحسینی، علی دارایی و علی فاتحی شهدایی هستند که در اول بهار سال 64 در حالی که در سال اول دبیرستان تحصیل میکردند، خونین بال به دیدار معبود شتافتند، شهید حسین آدمی نیز در نوروز 61 به دیار حق شتافته بود. این گزارش همچنین مجالی برای گرامیداشت یاد و خاطره برادران شهید برزگری است که حبیب در اول فروردین سال 64 به شهادت رسید و کاظم سال دیگر در ششم فروردین سال 65 عروج را انتخاب کرد. به نیابت از 17 شهید فصل بهار ابرکوه خاطرهای از نحوه شهادت چند تن از این شهدا به نقل از کتاب "نقش مردم ابرکوه در دفاع مقدس" در این گزارش تشریح میشود. نوروز خونین "مجید حاجی زاده مریم آبادی" فرزند غلامحسین از عید 64 میگوید: «اولین گروه اعزامی بسیج ابرکوه در تاریخ 13/12/1363 به تیپ الغدیر بودیم، برحسب نیاز و دستور فرماندهی به جزیره مجنون رفتیم. ورود ما به خط جزیره مصادف با عید نوروز (1/1/1364) بود. دشمن بعثی خمپاره زمانی زیاد میزد، چون میدانست بچهها در کانال کنار جاده خندق هستند. همینطور که در کانال نشسته بودیم در فاصله تعیین شده من پایم را جمع کردم، پیش خود گفتم اگر ترکشی آمد به پای من اصابت نکند، ناگهان خمپاره زمانی بالای سرمان منفجر شد و ترکش بزرگی جای پای من داخل کانال به زمین فرو رفت. کمکم به ظهر نزدیک میشدیم، با شنیدن صدای اذان از قایق تبلیغات، بچهها با آب قمقمه وضو گرفتند و غیر از نگهبانها بقیه مشغول خواندن نماز شدند. بعد از نماز قایق تدارکات، غذا آورد جای شما خالی، ناهار چلوگوشت داخل نایلونها بسته بندی شده و سهم هر نفر یک نایلون بود. مشغول غذا خوردن شدیم که ناگهان انفجار بزرگی اتفاق افتاد، داخل سنگری که ما بودیم به قدری خاک شد که دیگر غذا قابل خوردن نبود و تا چند دقیقه همدیگر را نمیدیدیم. حاج حسن غلامزاده که رزمنده باتجربهای بود، از سنگر بیرون رفت و برگشت پرسیدیم چه خبر؟ گفت: نگران نباشید انفجار خمپاره 120 بوده است. به مرور بچهها کنجکاو شده و فهمیدند که خمپاره داخل سنگر بچههای ابرقویی خورده و عزیزان مجید چاکرالحسینی، علی دارایی، علی فاتحی و چند نفر دیگر به فیض شهادت نائل آمدهاند. هرچند احمد شیخی هم با آنان بود ولی چون آن لحظه بیرون از سنگر بود، به شدت زخمی و به اورژانس منتقل شد. یادم هست در همان خط با برادر عزیزم سیدرضا میرسعیدی نگهبان بودیم، ترکش خمپاره 60 به بازویش خورد و مجروح شد." تفکر در افکار شهدا را از یاد نبریم بخشهایی از وصیتنامه شهید حسین آدمی از شهدای فصل بهار ابرکوه است که با دو تن از برادرانش جان را فدای دوست کردند. بصیرت موجود در این وصیتنامه باید ما را به اوج تفکر وادار کند و اینکه شهدا چه کسانی بودند و چه کردند؟ شهید حسین آدمی در بخشهایی از وصیتنامه خود میگوید: وقتی لباس رزم بسیج را بر تن کردم هزار مرتبه فرق کردم و در آنجا انسانیت را دریافتم و اگر افتخار شهید شدن را یافتم همگان بدانند که آگاهانه زیستم و آگاهانه جنگیدم و آگاهانه به ابدیت پیوستم. این شهید گرانقدر در قسمتی دیگر از وصیتنامه خود و زمانی که به دیگران در مورد فرزندان چهار ماهه و سه ساله خود سفارش میکند، اوج بصیرت را به تصویر میکشد. "به پسرم و دخترم دروغ نگویید. نگویید من به سفر رفتهام. نگویید من از سفر باز خواهم گشت. نگویید زیباترین هدیه را برایشان به ارمغان خواهم آورد. به پسرم و دخترم واقعیت را بگویید. بگویید به خاطر آزادی اسلام و نشر قرآن هزاران خمپاره دشمن سینه پدرت را نشانه رفتهاند." شهید آدمی در بخشی دیگر چنین مینگارد: "بگویید خون پدرت بر تمام مرزهای غرب و جنوب کشور اسلامی پاشیده است. بگویید موشکهای دشمن انگشتان پدرت را در فارسیاب، دستهای پدرت را در چذابه، پاهای پدرت را در موسیان، سینه پدرت را در شلمچه، چشمان پدرت را در هویزه، حنجره پدرت را در ارتفاعات الله اکبر، خون پدرت را در رودخانه بهمن شیر و قلب پدرت را در خونینشهر پرپر کردهاند اما هنوز ایمان پدرت در جبههها میجنگد. به پسرم واقعیت را بگویید، بگذارید قلب کوچک پسرم ترک بردارد و نفرت همیشگی از استعمار در آن ریشه بدواند، بگذارید پسرم بداند که چرا عکس پدرش را بزرگ کردهاند، چرا مادر دیگر نخواهد خندید، چرا گونههای مادر بزرگش همیشه خیس است، چرا پدربزرگش عصا به دست گرفته است، چرا عموهایش محبتی بیش از پیش به او دارند و چرا پدرش به خانه برنمیگردد." انتهای پیام/2464/ق40
94/01/06 - 14:32
این صفحه را در گوگل محبوب کنید
[ارسال شده از: فارس]
[تعداد بازديد از اين مطلب: 145]