آموزشگاه آرایشگری مردانه شفیع رسالت
دکتر علی پرند فوق تخصص جراحی پلاستیک
بهترین دکتر پروتز سینه در تهران
دستگاه آب یونیزه قلیایی کرهای
راهنمای انتخاب شرکتهای معتبر باربری برای حمل مایعات در ایران
چگونه اینورتر های صنعتی را عیب یابی و تعمیر کنیم؟
جاهای دیدنی قشم در شب که نباید از دست بدهید
سیگنال سهام چیست؟ مزایا و معایب استفاده از سیگنال خرید و فروش سهم
کاغذ دیواری از کجا بخرم؟ راهنمای جامع خرید کاغذ دیواری با کیفیت و قیمت مناسب
بهترین ماساژورهای برقی برای دیسک کمر در بازار ایران
بهترین ماساژورهای برقی برای دیسک کمر در بازار ایران
آفریقای جنوبی چگونه کشوری است؟
بهترین فروشگاه اینترنتی خرید کتاب زبان آلمانی: پیک زبان
با این روش ساده، فروش خود را چند برابر کنید (تستشده و 100٪ عملی)
خصوصیات نگین و سنگ های قیمتی از نگاه اسلام
مطالب سایت سرگرمی سبک زندگی سینما و تلویزیون فرهنگ و هنر پزشکی و سلامت اجتماع و خانواده تصویری دین و اندیشه ورزش اقتصادی سیاسی حوادث علم و فناوری سایتهای دانلود گوناگون
تعداد کل بازدیدها :
1871647997

هفت روز با آسمانیها/8 آنقدر در جبهه میمانم تا بشوی پدر شهید/ماجرای تیمم با خاک کربلا
واضح آرشیو وب فارسی:فارس: هفت روز با آسمانیها/8
آنقدر در جبهه میمانم تا بشوی پدر شهید/ماجرای تیمم با خاک کربلا
رو کرد به پدرش و گفت: «دعا کن پایم به جبهه باز شود، آنقدر آنجا میمانم تا بشوی پدر شهید.»

به گزارش خبرگزاری فارس از ساری، به مناسبت هفته دفاع مقدس، پای خاطرات شنیدنی حبیبه علینیا، مادر «شهید محمداسماعیل اجاقی» از لشکر ویژه و خطشکن 25 کربلا نشستیم، این شهید بزرگوار در روز هفدهم اردیبهشت 1366 در سن 17 سالگی در جبهه کردستان به شهادت رسید. آنچه در ادامه میخوانید روایت این مادر بزرگوار از فرزند برومندش است: - داشتیم خانهمان را تعمیر میکردیم، کارگرها مشغول کار بودند، تازه از مدرسه رسیده بود، گفتم: «بیا غذای کارگرها را ببر.» از زیر لباسش چند نوار درآورد، گفتم: «اینها چیست محمداسماعیل؟» گفت: «نوار سخنرانی است، معلم داده که بدهم به بابا.» گفتم: «کدام معلم؟ دستگیرتان میکنند.» گفت: «عیبی ندارد، یکطوری میشود دیگر.» به معلم گفته بود که پدرم سخنرانی گوش میکند، معلم هم نوارها را داده بود تا او بیاورد و به پدرش بدهد، بعدازظهر همان روز، بچهها را جمع کرد توی کوچه که شعار بدهند و «مرگ بر شاه» بگویند. مردم میگفتند: «پسرِ علیجان دیوانه شده.» موقع غروب، معلمشان آمد خانه ما، نه من میشناختمش و نه پدرش، گفت: «من دانشآموزی به شجاعت محمداسماعیل ندیدهام. - نمیترسید، از هیچکس و هیچچیز، با پدرش رفیق بود، انگار دو تا دوست بودند، به معلمش گفتم: «لااقل شما به او بگویید این کارها را پنهانی انجام بدهد، حرف شما را گوش میدهد. - کلاس سوم یا چهارم ابتدایی بود که انقلاب شد و چند سال بعد هم جنگ، موقع جنگ، سیزده، چهارده سالش بود، یک روز گفت: «من دیگر درس نمیخوانم، میخواهم بروم جبهه.» گفتم: «تو سنی نداری، پدرت جبهه است، تو بمان، وقتی بزرگتر شدی، برو جبهه.» گفت: «من باید بروم جبهه و بجنگم.» بالاخره درس و مدرسه را ول کرد، پیغام فرستادم برای پدرش که بیا و ببین پسرت چه میگوید، به پدرش هم همینها را گفت، گفتم: «تو را توی جبهه راه نمیدهند.» رو کرد به پدرش و گفت: «دعا کن پایم به جبهه باز شود، آنقدر آنجا میمانم تا بشوی پدر شهید.» پایش را کرده بود توی یک کفش که من باید بروم و بجنگم، پدرش جواب داد: «اول من باید شهید شوم بعد تو.» گفت: «نه! شما باید بمانی و برایم نوحهسرایی کنی.» من که دل نداشتم حرفهای پدر و پسر را بشنوم، از اتاق آمدم بیرون. به هر زحمتی که بود، پایش به جبهه باز شد، چند باری هم مجروح شد، یکبار توی مریوان پایش گلوله خورد. ساعت 12 شب، برگشت خانه، ما معمولاً درب حیاط را نمیبستیم، نیمهباز میگذاشتیم، اما آن شب میهمان داشتیم و احتمالاً یکی از میهمانها درب را بسته بود، آمدم روی ایوان و گفتم: «کی هست در میزند؟» گفت: «نترس مادر! منم.» گفتم: «ای مادر فدایت شود، صبر کن، آمدم.» درب را باز کردم، آمد توی حیاط و کنار حوض نشست، پرسید: «میهمان داریم؟» گفتم: «غریبه نیست، حالا چرا اینجا نشستی؟» گفت: «تنم نجس است، جورابم را درمیآوری؟» کنارش نشستم و جورابش را درآوردم، خونی بود.

گفتم: «این خونها نجس نیست، تبرُّک است، برایت جوراب نو میآورم.» دویدم توی اتاق و یک جفت جوراب نو برداشتم و کمکش کردم که به پا کند، لباسش را هم درآورد، مقاومت میکرد، نمیگذاشت زیر پیراهنش را دربیاورم، پشتش به شکل یک دایره، خونی بود و پیراهن به تنش چسبیده، نزدیک اذان صبح، مقداری خاک برای تیمم خواست تا نماز بخواند، کمی خاک کربلا آوردم. نمازش که تمام شد، گفتم: «خستهای، بخواب.» گفت: «من نباید میآمدم، دوستانم با امام حسین(ع) محشور شدهاند، ای کاش به دست و پایشان میافتادم تا مرا به خانه نفرستند.» گفتم: «دوباره میروی.» پدرش همان روز آمد، گفتم: «تو بگو تا زیر پیراهنش را دربیاورد، من که حریفش نشدم، زیرپیراهنش خونی است.» پدرش کمک کرد و تنش را شُست، نمیگذاشت من کمرش را ببینم، ترکش خورده بود، او را بردیم دکتر، دکترهای اینجا گفتند: «باید بروید گرگان.» با پدرش رفت گرگان، او را بردند اتاق عمل، ماده بیهوش کننده، تمام شده بود، کمی که معطل شد، گفت: «اگر عمل نمیکنید، من بروم.» یکی از پرستارها گفت: «یک تیغ میرود توی دست آدم درد دارد، چه برسد به ترکش، نمیتوانی بدون بیهوشکننده، طاقت بیاوری.» بالاخره، راضیشان کرد که بدون بیهوشی، عمل کنند، یکی، دو روز بعد از عمل، رفتم بیمارستان تا او را ببینم، اتاقش را نشانم دادند، توی اتاق همهی تختها پر بود، ندیدمش، برگشتم توی راهرو، خانم پرستاری آنجا داشت برگههای توی دستش را ورق میزد، مرا که دید، گفت: «پسرتان را دیدید؟» گفتم: «نه، توی این اتاق نبود.» گفت: «همان تخت اولی است، کنار در.» برگشتم توی اتاق، دیدم موهایش ریخته شده، برای همین بود که نشناختمش، حلوا خیلی دوست داشت، برایش درست کرده بودم و با خودم بردم. گفت: «مادر جان! من که نمیتوانم همهاش را بخورم، ببر توی تمام اتاقها، تقسیم کن.» حلوا را بردم و به همه دادم، همینطور که تو راهرو میگشتم، دوباره همان پرستار را دیدم، گفتم: «ببخشید خانم! پسرم کمرش ترکش خورده، چرا موهایش ریخته؟» جواب داد: «بدون آن که بیهوش شود، عمل جراحیاش کردند، از درد، موهای سرش را کشید، پسر شجاعی دارید.» یکی، دو روز که گذشت، دکترش آمد تا سری به او بزند، محمداسماعیل گفت: «آقای دکتر! ما را کی مرخص میکنید؟» دکترش لبخندی زد و گفت: «جراحتت زیاد است، حداقل یک هفته دیگر باید بستری باشی و تحت مراقبت.» میگفت: «من میروم، اینها چیست به من بستهاید؟ دکترش گواهی برایش نوشت که یکی، دو ماه مرخصی بگیرد، دکتر که رفت، گواهی را پاره کرد و گفت: «من که سرباز نیستم، گواهی به چه دردم میخورد؟» چند روزی ماند و بعد او را بردیم به خانه، 10 روز توی خانه ماند و گفت: «میخواهم بروم.» آفتاب هنوز سر نزده بود که صدای گریهاش را شنیدم، ایستادم روی درگاهی، سجادهاش پهن بود و زیر لب ذکر میگفت، خواستم چیزی بگویم که زودتر از من گفت: «من میروم.» گفتم: «هنوز زخمهایت خوب نشده.» گفت: «همهی دوستانم شهید شدند، سید جعفر، صاحب، عباس، همسنگرهام همه رفتند، بیسر، با لب تشنه، پاره پاره. نمیتوانستم بایستم آنجا و به گریههایش نگاه کنم، روسری را گرفتم روی صورتم، رفتم توی حیاط تا در خلوت گریه کنم، جارو کشیدن را بهانه کردم، دست خودم نبود، بیطاقت شده بودم، سر که بلند کردم، دیدم روی راه پله نشسته. گفت: «لباسم را آماده کن.» گوشه روسری را گرفتم روی صورتم، این آخرین باری بود که او را دیدم، یک خمپاره خورد به سنگرش و او را از ما گرفت. حالا گاهی به پدرش میگویم: «بلند شو و برای پسرم نوحه بخوان.» انتهای پیام/86029/ذ40
93/07/03 - 16:58
این صفحه را در گوگل محبوب کنید
هفت روز با آسمانیها/7 حاضرم صد بار دیگر هم به جبهه روم
هفت روز با آسمانیها 7حاضرم صد بار دیگر هم به جبهه رومجانباز 100 ساله مازندرانی گفت تا آنجایی که قدرت داشته باشم با تمام وجودم اگر صد بار دیگر هم جنگ شود جان خودم را فدای انقلاب و رهبری میکنم حسن خلیلپور امروز در گفتوگو با خبرنگار دفاع مقدس خبرگزاری فارس از ساری با بیان ایهفت روز با آسمانیها/1 آنقدر ضامن نارنجکها را کشیدم که دستم زخمی شد
هفت روز با آسمانیها 1آنقدر ضامن نارنجکها را کشیدم که دستم زخمی شدآن شب آنقدر با تیربار شلیک کردم که لوله تیر بار پاره شد به بچهها گفتم شما فقط نارنجکها را به من برسانید من آنقدر ضامن نارنجکها را کشیدم که تمام دستم زخمی شد به گزارش خبرگزاری فارس از ساری خاطرات جبههها ازهفت روز با آسمانیها / 2 عهد شهید با مادرش در کربلا وفا شد / مهریهام را بخشیدم تا محمدعلی کنارم باشد
هفت روز با آسمانیها 2عهد شهید با مادرش در کربلا وفا شد مهریهام را بخشیدم تا محمدعلی کنارم باشدیک دفعه دیدم محمدعلی ایستاد و دوباره نگاهی به ما انداخت برگشت فکر کردم چیزی را فراموش کرده دست گذاشت روی شانه علیرضا و گفت او را هم با خودم میبرم به گزارش خبرگزاری فارس از سهفت روز با آسمانیها/3 ماجرای دستکاری برگه مأموریت به عشق کوپههای قطار
هفت روز با آسمانیها 3ماجرای دستکاری برگه مأموریت به عشق کوپههای قطارباز هم سکوت همه جای مغازه را گرفته بود و نفس در سینهها حبس شد انگشت را کوبید به دکمه از شانس بد ما این بار یک افتاد پشت پنج قبلی و شد 151 زمین و زمان را داشتم گاز میگرفتم به گزارش خبرگزاری فارس از ساری دهفت روز با آسمانیها /5 من پسرم را میبینم، شما باورتان میشود؟
هفت روز با آسمانیها 5من پسرم را میبینم شما باورتان میشود گاهی توی خواب و بیداری او را میبینم به هر کسی این را میگویم پشیمان میشوم با خودم میگویم نکند فکر کنند که من دیوانه شدهام من پسرم را میبینم شما باورتان میشود به گزارش خبرگزاری فارس از ساری وقتی با مادرانهفت روز با آسمانیها/4 وصیتنامه 50 نفری رزمندگان میاندورودی در شب عملیات + تصویر
هفت روز با آسمانیها 4وصیتنامه 50 نفری رزمندگان میاندورودی در شب عملیات تصویررزمندگان سورکی در شب عملیات دست به نوشتن وصیتنامهای با 50 امضا زدند به گزارش خبرگزاری فارس از شهرستان میاندورود تنها چند روز مانده به عملیات کربلای چهار حاج عبدالله شریفی که در آن زمان فرمانده پایهفت روز با آسمانیها/9 «دخیل یا ابوالفضل» من را از شلاق بعثیها نجات داد
هفت روز با آسمانیها 9دخیل یا ابوالفضل من را از شلاق بعثیها نجات دادیکی از آزادگان سرافراز سوادکوهی با اشاره به سختیهای دوران اسارت گفت دخیل یا ابوالفضل من را از شلاق بعثیها نجات داده بود به گزارش خبرنگار خبرگزاری فارس سوادکوه علیمردان عسگری از آزادگان جنگ تحمیلی صبح امروزهفت روز با آسمانیها/6 این هم دوای کسی که هوس پسته میکند
هفت روز با آسمانیها 6این هم دوای کسی که هوس پسته میکندقبل از این که پایم را توی چادر بگذارم شیطنتی در ذهنم نقش بست با این نقشه میتوانستم کمی از شدت حالگیری را که چند دقیقه پیش برایم رخ داده بود از خودم دور کنم به گزارش خبرگزاری فارس از ساری دوران هشت ساله دفاعمقدس همواهمزمان با چهارمین روز هفته دفاع مقدس انجام شد پردهبرداری از یادمان مزار مادر شهید شیرودی
همزمان با چهارمین روز هفته دفاع مقدس انجام شدپردهبرداری از یادمان مزار مادر شهید شیرودیپردهبرداری از یادمان مزار مادر خلبان شهید علیاکبر قربان شیرودی در چهارمین روز از هفته دفاع مقدس انجام شد به گزارش خبرگزاری فارس از شهرستان تنکابن بعد از ظهر امروز در دومین سالگرد درگذشت شههمزمان با سومین روز از هفته دفاع مقدس صورت گرفت تشییع پیکر جانباز شهید موسوی جاسمی در قم
همزمان با سومین روز از هفته دفاع مقدس صورت گرفتتشییع پیکر جانباز شهید موسوی جاسمی در قمپیکر جانباز سرافزار دفاع مقدس سید محمود موسوی جاسمی امروز در قم تشییع و به خاک سپرده شد به گزارش خبرگزاری فارس از قم مراسم تشییع پیکر مرحوم محمود موسوی از جانبازان گرانقدر جنگ تحمیلی با حضورهفتم مهر ماه روز فرماندهان شهید نامگذاری می شود
به درخواست خانواده شهدا هفتم مهر ماه روز فرماندهان شهید نامگذاری می شود تهران بزرگ-ایرنا- رییس بنیاد حفظ آثار و نشر ارزش های دفاع مقدس گفت با توجه به درخواست خانواده شهدا و با مساعدت شورای اسلامی شهر تهران روز هفتم مهر ماه مصادف با شهادت سرداران اسلام به نام فرماندهان شهید نامهمزمان با نخستین روز از هفته دفاع مقدس انجام میشود برگزاری یادواره شهید احمدرضا احدی، شهید شاخص سال 93 سپاه م
همزمان با نخستین روز از هفته دفاع مقدس انجام میشودبرگزاری یادواره شهید احمدرضا احدی شهید شاخص سال 93 سپاه ملایرفرمانده سپاه ناحیه ملایر گفت یادواره شهید احمدرضا احدی شهید شاخص سال 93 سپاه ملایر همزمان با نخستین روز از هفته دفاع مقدس برگزاری میشود مصطفی رستمی امروز در گفتوگوپیام رهبر انقلاب به مناسبت هفته دفاع مقدس و روز تجلیل از شهیدان و ایثارگران
پیام رهبر انقلاب به مناسبت هفته دفاع مقدس و روز تجلیل از شهیدان و ایثارگران حضرت آیتالله خامنهای امروز پنجشنبه با صدور پیامی بهمناسبت هفتهی دفاع مقدس و روز تجلیل از شهیدان و ایثارگران تاکید کردند دفاع هشت سالهی ملت ایران مجموعهی در هم تنیدهای از عظمتهای یک ملت و شهیدهفته اول مهر هر روز یک نام دارد
مدیرکل آموزش و پرورش آذربایجان غربی هفته اول مهر هر روز یک نام دارد خبرگزاری پانا مدیرکل آموزش و پرورش آذربایجان غربی برنامه های آموزش و پرورش برای بازگشایی باشکوه مدارس در سال تحصیلی 93-94 را تشریح کرد ۱۳۹۳ شنبه ۲۹ شهريور ساعت 14 22 به گزارش خبرگزاری پانا "فریدون سید مصجلسات کمیته بررسی بورسیههای وزارت علوم از هفته آینده آغاز میشود/ بررسی پرونده بورسیهها از سال 68 تا امروز
جعفری در گفتگو با باشگاه خبرنگاران جلسات کمیته بررسی بورسیههای وزارت علوم از هفته آینده آغاز میشود بررسی پرونده بورسیهها از سال 68 تا امروز سخنگوی کمیسیون آموزش و تحقیقات مجلس از برگزاری اولین جلسه کمیته بررسی بورسیههای وزارت علوم در هفته آینده خبر داد قاسم جعفری نمایندهبه مناسبت سالروز تولد پدر شعر فارسی رودکی؛ شاعری که حافظ در وصفش سرود
به مناسبت سالروز تولد پدر شعر فارسیرودکی شاعری که حافظ در وصفش سرود31 شهریور سالروز تولدی مردی است که حافظ شیرازی در ستایش وی گفته است "از رودکی شنیدم سلطان شاعران کاندر جهان به کس مگرو جز به فاطمی" به گزارش خبرنگار دفتر منطقهای فارس در دوشنبه رودکی نخستین گویندهنخستین روز مدرسه چطور گذشت؟ پدرم مادرم را کشت!
نخستین روز مدرسه چطور گذشت پدرم مادرم را کشت شب سه شنبه مرد ۳۵ ساله وقتی از سرکار بازگشت به سمت آرایشگاه همسرش رفت تا دختر ۷ سالهاش را که پس از تعطیلی مدرسه نزد مادرش رفته بود به منزل ببرد ساعتی بعد هم زن ۲۵ساله به خانه آمد و آ نها سر سفره شام نشستند مرد که غرق در افکارش-