واضح آرشیو وب فارسی:فارس: حاشیه های افطاری اهالی فرهنگ و هنر انقلاب در حسینیه هنرآچار فرانسههای پای کار

همه جمعند از چهره های جوان تا پیشکسوتان؛ از آنان که به قول نادرطالب زاده «جذابن» تا آنانی که به قول طالبی «اهل غیبت نیستند»؛ اینجا حسینیه هنر است؛ مرکز تجمع اهالی فرهنگ و هنر انقلاب.
خبرگزاری فارس، راهبرد فرهنگ: وارد حسینیه می شوم، بر خلاف شهر که مردم از فرط گرما، بیحوصله هستند، اینجا همه چیز بانشاط است.
حوضی در وسط حیاط قرار دارد که هر چند وقت یکبار یک نفر پاچه هایش را بالا می زند و داخلش می رود. سر حال که شد که با انرژی بیشتر سراغ کارش می رود. گوشه گوشه حیاط، غرفه های معرفی و فروش آثار قرار دارد. غرفه پوشاک ردا، که پوشاک ایرانی برای کودکان تولید می کند، غرفه فروش مستند و غرفه معرفی فیلم سینمایی هنگامه.

حاضری بند انگشتت رو بدی؟ در وسط حیاط، چندنفری جمع شده اند و مشغول تماشای مستندی شهدای مدافع حرم هستند؛ داخل فیلم، مصاحبه ای با همسر شهید مدافع حرم، قدیر سرلک انجام شده است، جوان است. و در اوج جوانی، بی همسر شده است. اما با صلابت صحبت می کند. معلوم است دلش از حرف و حدیث ها پر است: «اون هایی که حرف پول می زنن، حاضرن میلیون ها بگیرن و یک بند انگشتشون رو بدن؟» ولش کن! داخل حسینیه، بچه ها مشغول آماده کردن افطاری هستند. یک بسته شامل، پنیر و خرما و زولبیا، سینی های خربزه و سبزی. از این به بعد سعی می کنم کمتر دور و برشان بروم. یک بار رفتم، سریعا به کارم گرفتند. قرار شد، روی خربزه ها سلفون بکشیم. از یکیشان می پرسم دست هام رو بشورم؟ «ولش کن»ی می گوید و مشغول می شویم.

بازی تبلیغی حاج آقایی را نشانم می دهند و می گویند ایشون آقای بنیسی هستند و بازی ساز. ازش می پرسم اول طلبه بودید یا اول بازی ساز؟ می گوید اول طلبه بودم. ولی بعضی ها برای تبلیغ منبر می روند، و من هم برای انجام کار تبلیغی ام، بازی می سازم. خودش اضافه می کند: البته منبر هم می رم. اهالی اقدام و عمل با یکی از بچه های پوشاک ردا صحبت می کنم. می گوید:« من اصلا اینکاره نبودم، اما یک شب رهبری صحبت از جهاد اقتصادی کردند.بهمون برخورد و با کله رفتیم توش. البته یکی از بچه ها تو کار نساجی بود.» می گوید سخت بود ولی خیلی اتفاقی با گنده های این کار ارتباط گرفتیم. خودش اینگونه تفسیر می کند که «والذین جاهدوا فینا لنهدینهم سبلنا» بعد از نماز هم با آقای ساعتچیان، که بازی فکری ایرانی تولید می کند صحبت می کنم. او هم می گوید که اصلا کاسب نبودم و به خاطر دغدغه های فرهنگی، وارد این حوزه شدم. می گویند کمترین سودممکن را از کار می گیرند تا با کالاهای چینی مشابه که با قیمت کمتر در بازار هستند، رقابت کنیم.

به تاسی از رهبری معظم حیاط شلوغ شده است. نیم ساعتی تا اذان باقی مانده است. آرام آرام، سر بچه های میثاق نامه شلوغ می شود. میثاق نامه، عهدی است که از مدعوین گرفته می شود برای حمایت از تولید داخلی. اولین امضا را پدر شهید احمدی روشن می زند. می نویسم: «پدر شهید مقاومت علمی؛ پیشروی مقاومت اقتصادی» کنار امضایش هم می نویسد:«به تاسی از رهبری معظم» اینجا غیبت کمتر است حزب اللهی های سینما هم آمده اند. از طالبی، کارگردان قلاده های طلا می پرسم: فرق این جمع، با محفل های سینمایی چیه؟ لبخندی می زند و می گوید: من خیلی تو جمع های سینمایی نمی رم. این را می گوید و بعد در گوشم می گوید: اینجا کمتر غیبت همدیگرو می کنن. این سوال را از شمقدری هم می پرسم. جواب می دهد: من رو بیش از این با بچه های سینما در ننداز. بعد اضافه می کند: سینما هم از اول قرار بود شبیه اینجا باشه. آچار فرانسه های پای کار چیزی تا نماز نمانده است. به پشت بام می روم. یکی از بچه ها می گوید دو سه روز است مشغول کارهای افطاری است. بنرهای شهدا را که دورتا دور پشت بام نصب شده است را نشانم می دهد و می گوید: این ها طراحیش با من بوده. استند و نصبش هم با خودم بوده.» هر کدام آچار فرانسه ای هستند برای خودشان. حالا هم که مشغول چیدن سفره افطار است. صدای اذان در حیاط پخش می شود. خیلی ها دور حوض جمع شده اند و با آب حوض وضو می گیرند. بچه های مستند ساز، هنوز هم مشغول مصاحبه هستند. جلیلی مشغول استقبال از میهمانانش است. آرزوی جوان افغانستانی رکعت دوم نماز عشا، خیلی ها سلام می دهند. و این یعنی، مهمان غیرتهرانی کم ندارد این مراسم. یکی از آن ها یک جوان افغانستانی ساکن ایران است.می گوید: آرزویم نهادینه کردن باورهای مدیریت اسلامی در بین مردم کشورم هست. البته اون جا با ایران متفاوته و با تقیه باید کارهامون رو پیش ببریم.» تقیه. ته دلم آرزو می کنم که روزی هم برسد که همچین جمعی در افغانستان تشکیل شود.

بچه های انقلاب جذابن! صبح در خبر خواندم که نادرطالب زاده، بستری شده است. یک نفر می گوید، استاد امروز مرخص شدند. چشمم آب نمی خورد که برنامه امشب را بیایند. تا آن که بعد از اذان، عصا زنان وارد حسینیه می شوند. هنوز با انرژی و سرحال است. می پرسم:«می گویم با این که وضعیت جسمانی تان خوب نیست چطور در مراسم شرکت کردید؟» متفاوت جواب می دهد:«بچه های انقلاب، بچه های جذابی ان.» و اضافه می کند که: وظیفه خودم می دانم که هر کمکی از دستم بر می آد، از این بچه ها دریغ نکنم. غذا ها را توزیع می کنند. در ظرف یکبار مصرف را باز می کنم. عدس پلو! با خودم می گویم خدا برکت دهد به فیش های حقوقی نجومی! مدیریت در لحظه! مراسم سخنرانی و تقدیر از فعالان اقتصاد مقاومتی، در زیرزمین حسینیه برگزار می شود. پایین که می روم، باز هم مسئول اجرایی مراسم را می بینم. با وجود حجم زیاد کار، آرامش خاصی دارد. توی بیسیم می گوید:«کلیپ کنسله. شعر خوانی هم اگر جمعیت کشش داشت برگزار کنید.» از این مدیریتش خوشم آمد. این که مثل خیلی های دیگر، فقط به فکر برگزاری آیتم های مراسم نبود و داشت در لحظه مدیریت می کرد. با اینکه اکثر مهمانان رفته اند، هنوز هم بچه های مستند ساز، و بچه های غرفه ها، مثل ساعات اولیه امروز، مشغول کار هستند. انگار این جماعت، خستگی سرشان نمی شود. انتهای پیام/ج
95/04/12 :: 15:40
این صفحه را در گوگل محبوب کنید
[ارسال شده از: فارس]
[تعداد بازديد از اين مطلب: 99]