دکتر علی پرند فوق تخصص جراحی پلاستیک
طراحی سایت فروشگاهی فروشگاه آنلاین راهاندازی کسبوکار آنلاین طراحی فروشگاه اینترنتی وبسایت
بهترین دکتر پروتز سینه در تهران
جاهای دیدنی قشم در شب که نباید از دست بدهید
سیگنال سهام چیست؟ مزایا و معایب استفاده از سیگنال خرید و فروش سهم
کاغذ دیواری از کجا بخرم؟ راهنمای جامع خرید کاغذ دیواری با کیفیت و قیمت مناسب
بهترین ماساژورهای برقی برای دیسک کمر در بازار ایران
بهترین ماساژورهای برقی برای دیسک کمر در بازار ایران
آفریقای جنوبی چگونه کشوری است؟
بهترین فروشگاه اینترنتی خرید کتاب زبان آلمانی: پیک زبان
با این روش ساده، فروش خود را چند برابر کنید (تستشده و 100٪ عملی)
سفر به بالی؛ جزیرهای که هرگز فراموش نخواهید کرد!
از بلیط تا تماشا؛ همه چیز درباره جشنواره فجر 1403
خصوصیات نگین و سنگ های قیمتی از نگاه اسلام
مطالب سایت سرگرمی سبک زندگی سینما و تلویزیون فرهنگ و هنر پزشکی و سلامت اجتماع و خانواده تصویری دین و اندیشه ورزش اقتصادی سیاسی حوادث علم و فناوری سایتهای دانلود گوناگون
تعداد کل بازدیدها :
1862453470

ناگفتههای یک «مدافع حرم» از مبارزه با داعش
واضح آرشیو وب فارسی:فرهنگ نیوز:

ناگفتههای یک «مدافع حرم» از مبارزه با داعش تازه از سوریه برگشته، اگر مجروح نمیشد باز هم میماند و با داعش و تکفیریها میجنگید. از بختبرگشتگی مردم مظلوم سوریه میگوید. از اینکه نه امنیت دارند نه شغل و نه آذوقهای.
به گزارش فرهنگ نیوز، تازه از سوریه برگشته، اگر مجروح نمیشد باز هم میماند و با داعش و تکفیریها میجنگید. از بختبرگشتگی مردم مظلوم سوریه میگوید. از اینکه نه امنیت دارند نه شغل و نه آذوقهای. خیلیهایشان فرار کردهاند، خیلیها در آبهای مدیترانه غرق میشوند و خیلیها برای دور زدن اروپا در سرمای کشنده مناطق شمالی جان میدهند و آنهایی که میمانند در دل ویرانهها با گرسنگی و تشنگی دست و پنجه نرم میکنند. یک روز پیش از برگشتن در خط مقدم در ارتفاعات «خان طومان» و برای از دست نرفتن باغ زیتون زخمی شد و البته جان سالم بهدر برد. امان از آن روز!اسمش «کاظم» است. ۳۵ سال دارد. خانه کوچکی در مرکز شهر دارد. روی مبل نشسته و زیر پای چپ بانداژ شدهاش چهارپایهای پلاستیکی گذاشتهاند تا راحت باشد. دو پسر ۳ و ۵ سالهاش از سر و کولش بالا میروند. البته حق هم دارند، پدرشان را ۲۵ روزی ندیدهاند.کاظم متفاوتتر از آنی است که فکرش را میکردم. پیش خودم جوانی قد بلند و چهارشانه با هیکلی ورزیده تصور میکردم ولی او یک جوان کاملاً عادی است. قدی متوسط دارد با صورتی کشیده و بینی عقابگونه و اندامی لاغر.آرام است و با سر و صدای بچهها سرسام نگرفته و همچنان لبخند میزند. دو روز پیش برگشته و همسر و بچههایش خوشحالند که جراحاتش جدی نیست. قرار است کاظم ماجرای رفتنش به سوریه را برایمان تعریف کند. بماند که اولش خیلی اما و اگر میآورد ولی وقتی قول میدهم زیاد نپرسم، قبول میکند.- از کجا شروع کنم؟- از هر جایی که دوست داری.«وقتی داعش به سوریه و عراق حمله کرد و تصاویر و فیلمهای وحشیگری آنها در تلویزیون و بخصوص در شبکههای اجتماعی پخش شد مصمم شدم اگر روزی قرار شد برای مبارزه با داعشیها و تکفیریها و دفاع از حرم حضرت زینب(س) نیرو به سوریه اعزام کنند حتماً ثبت نام کنم. دو ماه پیش فهمیدم که نیروی داوطلب میخواهند. رفتم و ثبت نام کردم، بماند که همسر و پدر و مادرم ، اول مخالف بودند. ولی بالاخره راضیشان کردم و پس از طی یک دوره به سوریه رفتیم. در دمشق به زیارت حرم حضرت زینب(س) رفتیم و مسئولان سوریه از ما خواستند برای برقراری امنیت شهرهای «الحاضر» و «خان طومان» به آنجا برویم.برای ما فرقی نمیکرد که از حرم دفاع کنیم یا از جان مردم بیدفاع. برای کمک آمده بودیم نه چیز دیگر. قرار بود با هواپیما به شهر حلب برویم ولی سوریها گفتند نمیتوانند امنیت هوایی را تضمین کنند. بنابراین با اتوبوس مسیری ۷ ساعته را طی کردیم و به پادگانی رسیدیم و شب را آنجا ماندیم. اولین شبی بود که کنار خانوادهام نبودم. خیلی سخت بود و خدا را شکر میکردم که درست است که آنجا نیستم ولی خانوادهام در امنیت و رفاه هستند.فردا صبح با اتوبوس دوباره راه افتادیم و پس از یک ساعت و نیم به شهر الحاضر رسیدیم. شهری که اصلاً شبیه شهر نیست. خیلی از ساختمانها در عملیات بازپسگیری شهر از دست تکفیریها و داعشیها ویران شده. رفت و آمد زیادی نبود، ولی حضور نظامیها برای برقراری امنیت و واکنش به حملات احتمالی کاملاً مشهود بود.چهره شهر کمی خوفناک بهنظر میرسید، مثل شهرهای خالی از سکنه که مردمش از ترس گریختهاند. فرمانده گروهانما که جزو قدیمیها بود، به هر ۱۰ نفر یکی از خانههای متروک را داد البته بهشرطی که مثل خانه خودمان از آنجا نگهداری کنیم. قرار شد هر تیم در محله خودش نگهبانی بدهد و امنیت آنجا را تأمین کند. هر یکی دو شب هم باید برای پشتیبانی از نیروهای خط مقدم به ارتفاعات خان طومان میرفتیم.پیش از اینکه به خانههایی که قرار بود مقرمان بشود برویم فرمانده چند نکته را یادآوری کرد. اول اینکه به هیچ وجه بهتنهایی جایی نرویم چون برخی تکفیریها و حتی داعشیها با لباسهای مبدل در شهر تردد میکنند و به دنبال موقعیتی هستند تا مدافعان حرم را اسیر یا شهید کنند. نکته بعدی که خیلی بر آن اصرار داشت این بود که حواسمان به پستها باشد تا مردم احساس امنیت کنند زیرا در این یک ماه چند خانواده سرخانه و کاشانهشان برگشته بودند.در آن شهر نهچندان کوچک امنیت هر محله دست یک تیم بود. دست عراقیها، پاکستانیها، افغانستانیها و خود ما. شهر، شبها برق نداشت. در تاریکی شب پست میدادیم و گاهی فقط از چراغ قوه استفاده میکردیم. به خاطر تأمین امنیت، تردد در شبها ممنوع بود.»از کاظم درباره تأمین غذا و امکاناتی مثل حمام یا تماس تلفنی با خانواده سؤال میکنم که آیا چنین امکاناتی را اصلاً در اختیار داشتهاند یا نه؟ آستین لباسش را بالا میدهد و پوست آرنجش را نشان میدهد که رنگش به سیاهی میزند:«شهری که بودیم گاز نداشت و هر از گاهی برایمان گازوئیل میآوردند که کفاف بخاری را به زور میداد چه برسد به حمام کردن. من در ۲۵ روزی که آنجا بودم در مجموع سه بار حمام کردم. بار اول هم با آب سرد. دو بار دیگر هم روی آتش آب گرم کردیم. پوست آرنجم بهخاطر نبود حمام اینطور شده. هر منطقه هم برای خودش آشپزخانه داشت که غذای محدوده خودش را تأمین میکرد. همیشه بخشی از غذا و گازوئیلمان را به مردمی که واقعاً نیازمند بودند، میدادیم. وضعشان خیلی بد بود، بدتر از چیزی که میشود تصور کرد.»«خان طومان» شهری در اسارت تکفیریهاکاظم در نزدیکی باغ زیتون مجروح شده، منطقهای که روزی در اشغال تکفیریها بود و حالا از دست آنها آزاد شده است. هر چقدر که تکفیریها به عقب رانده میشوند مردم با خیال راحتتر به شهرشان باز میگردند. فاصله شهر الحاضر تا خانطومان ۲۰ کیلومتر است. کاظم از خان طومان میگوید که شهری است شبیه روستایی سرسبز و بکر که اهالیاش یکسره ترکش کردهاند:«خان طومان بیشباهت به شمال خودمان نیست، مزارع بزرگ دارد؛ کوههایش پوشیده از دار و درخت مخصوصاً درختهای زیتون است. در ارتفاعات این شهر قدیمی، تکفیریها مستقرند. بیشترشان از بعثیها و افسران شورشی هستند. از داعشیها در جنگ حرفهایترند ولی مثل آنها خیلی خشن نیستند که سر از بدن جدا کنند. ادوات نظامی که در اختیار دارند خیلی پیشرفته است. اصول جنگ را بخوبی میدانند. در کوه و تپههایی که در تصرفشان است تونل حفر کردهاند. تونلهای بزرگ که با دار و درخت استتار شده. خودروهای موشکاندازشان داخل این تونلهاست. هر از گاهی از آنجا بیرون میآیند و بسوی مواضع مدافعان آتش سنگین میریزند. کار برای بیرون راندن آنها از ارتفاعات خیلی سخت است.۱۰ روز آخر را در خانهای در این شهر گذراندیم، در منزل خانوادهای چهار نفره بودیم. عکس روی دیوار نشان میداد زوج جوان دو پسربچه دارند. جانشان را برداشتهاند و رفتهاند حتی وقت نکردهاند برای خودشان لباس بردارند. خانه مرتبی بود. حیاط بزرگ و سرسبزی داشت و معلوم بود مرد خانه تعمیرکار تراکتور و ماشینهای سنگین بوده.راستش را بخواهید هر وقت برای استراحت به این خانه میرفتم دلم میگرفت. پیش خودم میگفتم اعضای این خانواده الان کجا هستند؟ زندهاند؟ حتما دلشان گیر اینجاست! وقتی نگاهم میافتاد به عکسی که روی دیوار پذیرایی بود بغضم میگرفت. تصور میکردم آدم چطور میتواند ناخواسته دل از زندگی و سرمایهاش بکند و برود در شهر دیگری آواره شود؟ خدا از خیر این دشمنان نگذرد که مردم را آواره کردهاند.خان طومان امنیتش به واسطه شلیک موشک و خمپاره تکفیریها خیلی پایین است ولی هنوز چند خانواده قرار را بر فرار ترجیح داده بودند و گاهی مردانشان را در باغها میدیدیم. از ما تشکر میکردند که امنیت شهر را برقرار کردهایم. یکیشان میگفت اگر وضعیت همینجور باشد و تکفیریها در کوه گرفتار باشند سال آینده میتوانند کشاورزی و باغداری کنند و به زندگی عادی برگردند.»دفاع برای عقب راندن تکفیریهابچههای کاظم، یخشان بیشتر از قبل آب میشود و از سر و کول من هم بالا میروند. یکیشان مثل حرکات کشتی کچ میپرد روی پای پدرش. همان پایی که هنوز زخم است. فریاد پدر بالا میرود و پایش را از درد روی هوا میچرخاند. فکر کنم با داد پدرشان حداقل تا آخر مصاحبه ساکت خواهند بود. دقایقی بعد کاظم آرامتر میشود و عرق سرد روی پیشانیاش را پاک میکند. از او درباره روز عملیات و چگونگی مجروح شدنش میپرسم.«... درگیری در خط مقدم جبهه در ارتفاعات خان طومان هر روز ادامه داشت بویژه شبها. هفته پیش بیسیم زدند که تکفیریها قصد دارند پیشروی کنند و باغ زیتون را اشغال کنند. دم ظهری با نیروهای مدافع افغانستانی و پاکستانی درگیر شدند. من و بچههای دیگر که کارمان پشتیبانی بود برای کمک به ارتفاعات رفتیم و با آتش سنگین دشمن روبهرو شدیم. نه راه پس داشتیم و نه راه پیش. به هر ترتیبی بود بالا رفتیم و توانستیم آنهایی را که مجروح شدهاند پایین بیاوریم. هر لحظه احساس میکردم الان است که تیر بخورم. بچههای دیگر جانانه ما را حمایت میکردند تا برسیم پایین. در حالی که مجروحی را روی دوش گرفته بودم، احساس کردم پای چپم میسوزد. وقتی نگاه کردم دیدم پاچه شلوارم خونی است. تا جایی که میتوانستم و داغ بودم پایین آمدم ولی بعد از رد کردن باغ زیتون دیگر نتوانستم و زمین افتادم. توی کوه جهنمی بهپا شده بود. حتی توی فیلمهای جنگی هم ندیده بودم. صدای تیراندازی و شلیک خمپاره تمامی نداشت. خمپارهها به تخته سنگها میخورد و سنگ بود که از بالا بسوی پایین سرازیر میشد. تا بهحال چنین صحنههایی ندیدهبودم. نمیدانستم همراهم را که بشدت مجروح بود نجات بدهم یا خودم را. با هر بدبختی که بود پشت تخته سنگی پناه گرفتیم تا نیروهای تازه نفس آمدند و ما را نجات دادند. آن روز جنگ تمام عیاری داشتیم. اگر یک لحظه غفلت میکردیم همه چیز از بین میرفت و جان مردم بیگناهی که چشم امیدشان به ما بود به خطر میافتاد.»کاظم حرفش را ناگهان قطع میکند و آرام میشود. چشمانش پر از اشک است. بغض دارد. سرش را پایین میاندازد و دستش را جلوی صورتش میگیرد و شانههایش میلرزد. گریه میکند ولی بیصدا. انگار به یاد خاطره تلخی افتاده که نمیتواند آن را پنهان کند:«به یاد یکی از دوستانم افتادم که خیلی باهم رفیق بودیم. بچه زبر و زرنگی بود. به قول بچهها آچار فرانسه بود. از همه چیز سررشته داشت. چند روز پیش از زخمی شدن من با تویوتا رفته بود تا برای بچههای خط آذوقه ببرد که موشک «کورنت» به ماشیناش خورد و هیچ چیزی از او باقی نگذاشت. شهادت او خیلی برای من و همرزمانم تلخ و سنگین بود. بیچاره زن و بچهاش که حتی نتوانستند پیکرش را ببینند.»سه شانس برای بازگشت به خانهکاظم از خاطراتی میگوید که به قول خودش حتی برای همسرش هم تعریف نکرده است. سه بار در آستانه شهادت قرار گرفته و خدا به او رحم کرده که جان سالم بهدر برده است. پایش را ماساژ میدهد و از آن شب میگوید. انگار هر ساعتی که آنجا بوده برایش تاریخی است پر از لحظههای تلخ و شیرین:«یک شب که نوبت استراحتم بود، بیخوابی به سرم زد. از پشت بیسیم شنیدم که دستهای از مدافعان توی ارتفاعات خان طومان گرفتار شدهاند. فرماندهشان از شرایط بد و سرما میگفت و اینکه نیاز فوری به پتو و آذوقه دارند. معمولاً چند دسته از رزمندهها در تاریکی شب به دل کوه میزدند. براساس برنامه برخی با دشمن درگیر میشدند و بقیه در گودالی یا پشت تخت سنگی یا جاهای دیگر تا صبح پنهان میشدند و کمین میکردند برای فردا صبح. منطقه خان طومان هوای بهاری داشت. زیاد سرد نمیشد از شانس بچهها آن شب فوقالعاده سرد شد. به همینخاطر فرمانده درخواست پتو و آذوقه کرد. از شانس بدتر کسی هم نبود تا برایشان محموله را ببرد.همین شد که من با یکی دیگر از بچهها که منطقه را بخوبی میشناخت داوطلب شدیم که برویم. پتو و آب و خرما و نان را بار ماشین کردیم و خدایا به امید تو حرکت کردیم. تکفیریها روی کوه بودند و ما را رصد میکردند بنابراین مجبور بودیم چراغ خاموش برویم. حساب کنید جاده خاکی که کنارش یک نهر بزرگ آب با عمق چهار متر است و اینطرف هم پر است از تخته سنگهای بزرگ و کوچک. بالاخره با هر بدبختی بود در آن تاریکی محض بالا رفتیم.صدای تیراندازی هر لحظه بیشتر و نزدیکتر میشد. احساس میکردم تیرها از بالای سرمان رد میشوند. به دوستم گفتم نگه دار ببینم کجاییم؟ وقتی پیاده شدم دیدم ای داد ما خط را رد کردهایم و نزدیک تکفیریها هستیم. با هر زحمتی که بود در آن شیب زیاد دنده عقب گرفتیم و پایین آمدیم تا از شانس بچهها را دیدیم. وسایل را تحویل دادیم. هنوز دو کیلومتری نرفتهبودیم که یک خمپاره طرف ما آمد و خورد کنارمان و موج انفجار ماشین را محکم کوبید به خاکریز. ضربه بهحدی شدید بود که سرمان گیج میرفت.وقتی به خودمان آمدیم به راه ادامه دادیم، به راننده گفتم که سعی کند ترمز نگیرد تا نور چراغ خطر روشن نشود. هنوز دو دقیقهای نرفته بودیم که خمپاره دیگری چند متر جلوتر خورد و کم مانده بود داخل نهر آب بیفتیم.جایم را با راننده عوض کردم و چراغها را روشن کردم و با سرعت بسیار زیاد بهسوی مقر رفتم صدای انفجارهای خمپارهها را میشنیدم که پشت ماشین به خاکریز میخورند. بههر حال خودمان را رساندیم پایین.»کاظم خاطرات دیگری هم دارد که البته نمیشود از آنها چیزی گفت. شلوغی بچهها دوباره شروع میشود و از سر و کول پدرشان بالا میروند و میخواهند مصاحبه تمام شود. به زودی زخم پای کاظم خوب میشود و برمیگردد به مکانیکیاش.
منبع: روزنامه ایران
94/11/25 - 11:03 - 2016-2-14 11:03:08
این صفحه را در گوگل محبوب کنید
ناگفتههای یک "مدافع حرم" از مبارزه با داعش
شنبه ۲۴ بهمن ۱۳۹۴ - ۰۹ ۳۰ تازه از سوریه برگشته اگر مجروح نمیشد باز هم میماند و با داعش و تکفیریها میجنگید از بختبرگشتگی مردم مظلوم سوریه میگوید از اینکه نه امنیت دارند نه شغل و نه آذوقهای خیلیهایشان فرار کردهاند خیلیها در آبهای مدیترانه غرق میشوند و خیلیها برایشعر جدید غلامرضا سازگار برای مدافعان حرم داعش چو روبهی شده هر جا شکارتان
شعر جدید غلامرضا سازگار برای مدافعان حرمداعش چو روبهی شده هر جا شکارتانغلامرضا سازگار از شاعران پیشکسوت آیینی در وصف مدافعان حرم این گونه سروده است عمارهای شیرخدا شیرهای بدر داعش چو روبهی شده هر جا شکارتان به گزارش خبرنگار آیین و اندیشه خبرگزاری فارس غلامرضا سازگار متخسومین روز نمایشگاه رسانههای دیجیتال انقلاب اسلامی/۵ نبرد نمادین فرزندان شهدی مدافع حرم با داعش/ اجرای زنده حا
سومین روز نمایشگاه رسانههای دیجیتال انقلاب اسلامی ۵نبرد نمادین فرزندان شهدی مدافع حرم با داعش اجرای زنده حامد زمانیدر سومین نمایشگاه رسانه های دیجیتال انقلاب اسلامی فرزندان شهدی مدافع حرم به صورت نمادین با داعش نبرد می کنند به گزارش گروه جامعه خبرگزاری فارس مراسم تقدیر از خانآئین اختتامیه نخستین کنگره شعر مدافعان حرم/ بیانیه شاعرانه برای دفاع از حرم/ سازگار: اگر مدافعان حرم در کربلا
آئین اختتامیه نخستین کنگره شعر مدافعان حرم بیانیه شاعرانه برای دفاع از حرم سازگار اگر مدافعان حرم در کربلا بودند مانند یاران سیدالشهدا جانفشانی میکردندآئین اختتامیه نخستین کنگره شعر مدافعان حرم با شعرخوانی استادان غلامرضا سازگار و محمدسهرابی با سخنرانی حجت الاسلام امرودی وپیکر سومین شهید مدافع حرم در بجنورد تشییع میشود
یکشنبه ۲۵ بهمن ۱۳۹۴ - ۱۴ ۵۸ پیکر سومین شهید مدافع حرم خراسانشمالی با حضور مردم و مسئولان در مرکز استان خراسان شمالی فردا صبح تشییع میشود به گزارش خبرنگار خبرگزاری دانشجویان ایران ایسنا منطقه خراسانشمالی پیکر شهید پاسدار محمد تقی اربابی ساعت 9 صبح فردا 26 بهمن ماه سال جاری باگر مدافعان حرم مبارزه نمی کردند باید در کرمانشاه و همدان می جنگیدیم
به گزارش شهدای ایران نشریه خط حزب الله سخنان رهبر معظم انقلاب در دیدار خانواده شهدای مدافع حرم را منتشر کرده است رهبر معظم انقلاب اخیرا در دیدار با جمعی از خانواده شهدای مدافع حرم فرمودند حقیقتاً هـم شـهدای شـما هـم خانواده هـا پـدران مـادران و فرزنـدان آنـان حـق بزرگی بر گشرط داعش برای تحویل پیکر شهیدان مدافع حرم ایرانی
شرط داعش برای تحویل پیکر شهیدان مدافع حرم ایرانی شنیدهایم که برای تحویل شهید عزیزمان دشمن پیشنهاد هزینهای گزاف داده است ولی به عنوان خانواده شهید راضی به این کار نیستیم حاضر نیستیم حتی یک ریال نیز برای تحویل پیکر پاک شهیدانمان به داعش پرداخت شود به گزارش میزان جمعی از خانواپیکر دو شهید مدافع حرم به اندیمشک بازگشت
جمعه ۱۶ بهمن ۱۳۹۴ - ۱۴ ۳۲ مراسم استقبال از دو شهید اندیمشکی مدافع حرم در این شهرستان برگزار شد به گزارش خبرنگار خبرگزاری دانشجویان ایران ایسنا منطقه خوزستان مراسم استقبال از شهید احمد مجدی و شهید احمد الیاسی امروز 16 بهمن از دوکوهه تا فرمانداری اندیمشک با حضور مردم و مسئولادر هشتیمن قسمت انقلاب ادامه دارد عنوان شد: مدال افتخار واقعی شایسته خانواده شهدای مدافع حرم است
در هشتیمن قسمت انقلاب ادامه دارد عنوان شد مدال افتخار واقعی شایسته خانواده شهدای مدافع حرم استسردار جعفر جهروتیزاده رزمنده برونمرزی انقلاب اسلامی در زمان جنگ گفت بچههایی که به سوریه رفتند رفتند تا از حریم ولایت و حرمین دفاع بکنند چرا که اینها خط قرمز جهان اسلام و نظام جمهو"ستار اورنگ" به جمع شهدای مدافع حرم پیوست
"ستار اورنگ" به جمع شهدای مدافع حرم پیوست ستار اورنگ در راه دفاع از حرم حضرت زینب س به جمع شهدای مدافع حرم پیوست به گزارش فرهنگ نیوز "ستار اورنگ" در راه دفاع از حرم عقیله بنی هاشم حضرت زینب س در حین عملیات مستشاری در سوریه به مقام رفیع شهادت نائل شد سر-