واضح آرشیو وب فارسی:ایسنا: پنجشنبه ۳۰ مهر ۱۳۹۴ - ۰۱:۴۶

تاریخ ایران آکنده است از محبان اهل بیت(ع) که وفاداری و احساس خود را در ایامی چون محرم و صفر، هر یک به نحوی و وسیلهای، ابراز کردهاند. یکی از پرکاربردترین گونهها، استفاده از هنر شاعری بوده است. علاوه بر شاعران شهیر، در گوشه و کنار این خاک، بسیار بودهاند محبانی که خود را شاعر نمیدانستند اما با استفاده از قریحهی شاعران، احساس و ارادت خود را به ابی عبدالله الحسین(ع) ابراز کردهاند. یکی از این شاعران محب، حاجمحمد فرقانی (محبی) بوده که در اواخر دورهی قاجار و اوایل پهلوی، شعرهایی سروده که هنوز در هیاتها و تکیههایی بهویژه در تبریز، دستنویس آثارش در ایام عزاداری محرم خوانده میشود. به گزارش خبرگزاری دانشجویان ایران(ایسنا)، چندی پیش مجموعه شعرهای فارسی آیینی این شاعر که تضمینهایی هم از شاعران بنامی چون حافظ دارد، با عنوان «ایدهآل فرقانی (دیوان محبی)» برای نخستینبار در قالب کتاب از سوی انتشارات آرادمان منتشر شد. از آثار این مجموعه دربارهی حضرت علیاکبر (ع) است: در مصیبت حضرت علی اکبر (ع) سزد عالمی چو لیلی به فدای حسن خویت بدهد علی اگر جان به یکی ز تار مویت به نگاه دلربایت به شمیم مشک بویت به فراغ دل زمانی نظری به ماه رویت نه از آنکه چتر شاهی همه روزها به هویت . به جهان که دیده جانا سر نی که آن سری بود به جمال مصطفی بود سر نیزه هم چو فرسود سر مرتضی علی را سر منشق تو ننمود به خدا که رشگم آید به دو چشم روشن خود که نظر دریغ باشد به چنین لطیف رویت . نکند کس این جفا را نه به دیلم و نصارا که به حال من بسوزد دل سخت سنگ خارا که چه زجرها کشیدم به علی قسم خدا را دل من شده ندانم چه شد آن عزیز ما را که گذشت عمر و نامد خبری ز هیچ سویت . کند ار کسی نظاره چو به دیدهی بصیرت که ببیندش اسیرم هله گشتهام اسیرت به دمشق تا گرفتم پی خط هر مسیرت نفسم به آخر آمد نظرم ندیده سیرت بهجز این نمانده ما را هوسی و آرزویت . سر دار چون مسیحا که بنازم آن سری را چو بود دلیل مادر به قبول رهبری را چه خوش است فکر حافظ که بگفت سرسری را مکن ای صبا مشوش سر زلف آن پری را که هزار جان لیلی به فدای تار مویت . مگر این قرار بودی که جواب من نگویی چو دلم شکسته دانی که دل از منَت نجویی تو شهیر خاص و عامی به صفات حسنخویی که به گفتهی «محبی» بردم کدام سویی بروم اگر به هر سو، کشدم حمیده خویت زبان حال حضرت سکینه خطاب به حضرت علی اکبر (ع) زان پیشتر که خواهر تو در به در شود کاش این سپهر دون همه زیر و زبر شود از عشق من کجاست کسی باخبر شود عشقت نه سرسری است که از سر بهدر شود مهرت نه عارضی است که جای دگر شود . این شد به عمر خویش از این دیر حاصلم در بزم وصلم و به فراق تو مایلم اما ز سیل اشک خودم پای در گلم عشق تو در وجودم و مهر تو در دلم با شیر اندرون شده با جان بهدر شود . مهجور صبح و شام کند وصلت آرزو یاللعجب که وصل و فراقست روبهرو شادم ز وصل و لیک دهد فرقت آبرو دردی است درد عشق که اندر علاج او هر چند سعی بیش نمایی، بتر شود . عشاق دهر ناله کنند از فراق یار لیلی ولی به بزم وصالت در آه و زار آیا سبب چه بود کز آن سرو گلعذار از عالم وصال کند فرقت اختیار زان صورتی که صورت خیرالبشر شود . دارم هزار ادله به اظهار مطلبی چون تو جهان ندیده دلآرا مؤدبی دایر شود گر از غم آفاق مکتبی اول منم که در همه روزی و هر شبی دود دلم به گنبد افلاک بر شود . بعد از تو میروم به دمار فراق تو در هر بلا به یاد تو و اشتیاق تو ای ماه طاقتم نبود در محاق تو دارد «محبی» حسرت قبر و رواق تو روزی شود به قبر تو وی را سفر شود زبان حال حضرت لیلی خطاب به حضرت علی اکبر (ع) این نقشهی جمالت نقاش جان کشیده با نی ز حیرت انگشت اندر دهان گزیده از حسرت قد تو قدّ فلک خمیده ای از چراغ رویت روشن چراغ دیده مانند چشم مستت چشم جهان ندیده . تا کی برای لیلی باشد خرابه منزل تا کی به سیر گلشن حسرت بود در این دل تا کی قرار گیرد صبرم به خانهی دل تا کی کبوتر دل چون مرغ نیم بسمل باشد ز تیر هجرت در خاک و خون طپیده . در شام شوم محنت هی دید ما در آید از عهدهی شماتت دل خواهمش سر آید بهر نجاتم ای کاش گفتم که اکبر آید از سوز سینه هر دم دود از سرم برآید خود چون سپند باشم در آتش آرمیده . بودی تو اندر عالم آیینهی رسالت از بخل در شکستند این فرقهی جهالت شد پاره عکس یار محمودهی جلالت همچون تو نازنینی سر تا به پا لطافت گیتی نشان نداده، ایزد نیافریده . من باشم و جهان چون ناله انیس دارم غم، غصه همنشینم حسرت رفیق و یارم از سوز نار فرقت چون نی نوا در آرم عمری نواست شغلم، هم سوز و ساز کارم مرغ دل از تحول در کنج دل خزیده . بر غیر تو عزیزم هیهات راز گویم زین دل شکسته یک دم شو دلنواز گویم گوید همی «محبی» عمر دراز گویم گر دست من نگیری با خواجه باز گویم کز عشوه دل ز حافظ چون برد او به دیده انتهای پیام

ایدهآل فرقانی
کد خبرنگار:
این صفحه را در گوگل محبوب کنید
[ارسال شده از: ایسنا]
[تعداد بازديد از اين مطلب: 63]