واضح آرشیو وب فارسی:راسخون:

صد درجه سانتیگراد نويسنده: حسن حبیب زاده (رها پاکان) نشستهاند روی تک نیمکتِ جلوی اتاقک ایستگاه قطار تکافتادهی کوچک شهرستانی که آنجا، دانشگاه قبول شده بودند. یکی از این گوشهی مملکت و دیگری از آن یکی. اسمش مهتاب است. دختر را میگویم. همان اولین روز که اسمش را از زبانِ استادِ زبان شنید، گوشهی دفترش، آن بالا نوشت؛ بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم. پسر را میگویم؛ آرمین. اسمش است و اصلاً بهش نمیآمد با آن ریشاش. وقتی همان استادِ زبان اسمش را خواند و او دستش را بلند کرد، مهتاب اصلاً نگاهش نکرد. توی کلاسِ ادبیات بود که مهتاب، آرمین را دید. اول شنید و بعد نگاهش کرد. آرمین داشت تقریباً داد میزد و میلرزید از داد خودش. همه نگاهش میکردند و مهتاب دیرتر از بقیه نگاهش کرده بود. استاد گفته بود؛ شعر ما بعد از انقلاب مرد و آرمین بلافاصله بلند شده بود و گفته بود؛ یا شما معنای انقلاب را نفهمیدهاید یا معنای شعر را یا هر دو. از هیچکس صدایی در نیامد. استاد بلافاصله درز گرفته بود و شعر سهراب را تفسیر کرده بود.آرمین، خوب شعر میگفت. آرمین، شعرِ خوب میگفت و مهتاب، خوب شعرِ آرمین را میفهیمد و آرمین، خوب میفهمید که مهتاب، خوب شعرِ خوبش را میفهمد. این بود که آنها شب شعرهای دانشکده را گرفتند دستشان و نشستند کنار هم. مثل همین حالا که نشستهاند کنار هم توی همان ایستگاهی که همان سطر اول برایتان گفتم. تنها هستند. کسی در ایستگاه نیست. توی این هوای پاییزی، در این ساعت و زمان باید هم کسی توی این ایستگاه نباشد. پیرمرد هم خواب است. دارد چرت می زند. توی اتاقک ایستگاه همیشه همین پیرمرد است که میماند شب و روز. آدم را یاد طبیعتِ بی جانِ شهیدثالث می اندازد. ولی زن ندارد. حتا آن پسری را که رفته سربازی هم ندارد. همیشهی خدا تنهاست و دارد چرت میزند و یا چایی بار گذاشته روی سماور ذغالی قدیمیاش. آرمین با انگشتر عقیق روی دومین انگشت دست چپاش به شیشه پنجره میزند. پیرمرد چرتاش پاره میشود.- چایی داری دو تا بدی به ما؟پیرمرد آرام از جایش بلند میشود و دو تا استکان روی سینی استیل پرخش قدیمیاش میگذارد و قوری را از سر سماور بر میدارد.- از قطار خبری نشد. مطمئنید امروز از اینجا قطار رد میشه؟ پیرمرد سینی را میدهد دست آرمین و میرود مینشیند سر جای اولش. - عجله نکن پسرجان! می رسه! صدای پیرمرد است که انگار از ته چاه در میآید. چشم هایش را بسته. آرمین نگاهش میکند و در را میبندد و میرود و مینشیند کنار مهتاب، روی نیمکت. - مهتاب؟ گرمت میکنه. مهتاب دست هایش را دور خودش حلقه زده.- به اندازه کافی گرمم هست!- متلکه دیگه نه؟ مهتاب لب پایین و چانهاش را جمع میکند و سرش را یک وری میکند و لایهای براق روی چشمهایش میلغزد. آرمین استکان چای را میبرد میچسباند به لبهایش و یک قلپ؛ بدون قند.- قرارمون نبود که تنهایی غصه بخوریم، تو برای خودت، من هم برای خودم؟- قند نیاوردی؟ آرمین دست مشت کردهاش را می گیرد جلوی مهتاب و باز میکند. دو تا قند درشت توی دستش است. مهتاب یکیاش را برمیدارد و میاندازد توی استکان. - قطار کی میرسه؟ - میرسه. گفت که صبر کنید، میرسه. مهتاب هم استکان چای را برمیدارد و میچسباند به گونهاش. آرمین نگاهش میکند. مهتاب نگاهش نمیکند:- زیادهروی کردیم نه؟آرمین گفته بود خانم ریاحی من احساس میکنم داریم زیادهروی میکنیم. لرزیده بود. مثل همان موقع که توی کلاس داشت از شعر انقلاب حرف میزد و نگاهش را محکم دوخته بود به پایهی میز توی اتاق انجمن ادبی. و مهتاب هم آن عرق درشت را که داشت از لای موهای پرپشت آرمین رها میشد و خودش را به موهای صورت میرساند دنبال میکرد. آرمین داشت میگفت؛ معمولاً توی این مرحله، توی این مرحله، توی این مرحله... نه نباید بیشتر از این تکرار میکرد. - توی این مرحله چی آقای صداقت؟آرمین بلافاصله گفتهبود، باید ازتون خواستگاری کنم.نفس عمیق کشیده بود. و حالا نگاه مهتاب بود که محکم دوخته شده بود به پایهی میز توی اتاق انجمن ادبی. و شانس آورده بود که گوشی آرمین زنگ خورده بود.آرمین دارد با گوشیاش حرف میزند. از روی نیکمت بلند شده و راه میرود و حرف میزند. - برای یه مدت کوتاه محسن جان. ببخشید، دکتر محسن ناجیان! حالا حسابی دکتر شدی دیگه نه؟ محسن پزشک است و دوست دوران سربازیاش. نه، نه مزاحمت نمی شیم. یکی دو روز که نیست شاید چند ماهی طول بکشه. یک جایی پیدا می کنیم. برگها هم دیگر زرد شدند. توی ذهناش است این جمله و به مهتاب نمیگوید. نگاه مهتاب علامت سوالی است که باید آرمین هر چه زودتر جوابش دهد.- یه مدت اونجا میمونیم. دکتر نگفت چند ماهشه؟- منظورت چیه؟ - حالا که معلوم نیست باید ببینیم اصلاً میشه یا نه؟- شرعاً؟آرمین فقط نگاهاش میکند و چیزی نمیگوید.- آرمین من می ترسم.آرمین گفته بود اما من میترسم. مهتاب فکر کرده بود از چی؟ اما نپرسیده بود. آرمین گفته بود میترسم از این که پدر و مادرم مخالفت کنند. و مطمئنم که مخالفت می کنند. دختر چادری توی خانواده ما یعنی ... چطوری بگم من هم رانده شدهام. خودم رو به زور چسبوندم بهشون. دیگه خیلی وقته که تو خونه حرف نمیزنم که غائله به پا نشه. اینجا که هستم هم اونها راحتن هم من. مهتاب چیزی نگفته بود، فقط به مادرش فکر کرده بود و به جای خالی پدرش.- جای خالی سلوچ؟ آره خوندمش. فوق العادهس ولی ...مهتاب هم جای خالی سلوچ را خوانده بود. ولی داشت فکر می کرد که بالاخره سلوچ برگشت بعد از آن همه مدت. داستان که تمام شد، برگشت. با پرهیبی که از دور نمایان می شد.آرمین گفته بود، فقط عدم فیزیکی نیست که جای خالی درست میکند. مهتاب لبخند زده بود و به زور جلوی خندهاش را گرفته بود.- موافقم. بعضی وقت ها، حضور آدم ها، غیبت شونه و برعکس.- اما من همیشه دلم برای سلوچ میسوزه؛ بیچاره پیرمرد.پیرمرد از اتاقک آمده بیرون. با کلاه زمستانیاش. دارد به سمت دوچرخهاش میرود. مهتاب نگاهی به آرمین میاندازد. آرمین راه میافتد. میدود. تندتر. میرسد. حالا رسیده است.- از قطار خبری نشد. کجا دارید میرید؟پیرمرد برمیگردد. آرام به آرمین نگاه می کند که نفس نفس می زند. در چهره اش خستگی هزار سال خوابیده است. - قطار که به خاطر من نمییاد پسر جان! باشم یا نباشم مییاد، یا نمییاد!چشمهای پیرمرد از نگاه آرمین میگریخت. حالا رفته است، با دوچرخه اش دور میشود و آرمین باید برگردد کنار مهتاب. برمیگردد. مهتاب با تلفن همراه آرمین حرف میزند.- ... ببین حواست باشه ها. نزدیکی های اینجا که رسیدن خبرت می کنم اصلاً بری ترمینال. از اون جا هم مستقیماً ببرشون خوابگاه. اینجوری خیال ما هم راحتتره. تو هم بگو سر یک پروژه زمین شناسی رفتن جنوب. بگو یههویی شد. خداحافظ.آرمین هم خداحافظی کرده بود. بعد از آخرین امتحان ترم. مهتاب گفته بود تنهایی که نمیشه بیای! قبول نمیکنن! بالاخره که باید بگی! آرمین هم سرش را تکان داده بود و رفته بود که بگوید. گفته بود و برگشته بود؛ رفع تکلیف. میدانست که امکان ندارد، فقط پدر و مادر نبودند، او با یک ایل با یک فامیل طرف بود.- می دونستم که امکان نداره. تازه، فقط پدر و مادرم نیستن که.پدر و مادرش هم بودند و قبول نکرده بودند.- به هیچ وجه آرمین جان. شر به پا نکن. اصلا برگرد، نمیخواد درس بخونی.آرمین شر به پا نکرده بود و برگشته بود؛ پیش مهتاب. - اصلاً شرعاً من اختیارم دست خودمه، تو هم که، تو هم که، تو هم که.... نه، نباید بیشتر از تکرار میکرد.- من چی آرمین؟- تو هم شرایطت طوریه که شرعاً خودت می تونی تصمیم بگیری.مهتاب اولش نفهمیده بود. فهمیده بود و نفهمیده بود. داشت میفهمید. فهمید. دستهایش شروع کرده بود به لرزیدن. آب دهاناش داشت توی دهاناش جمع میشد. نفساش پایین نمیرفت. حرفها داشت از سرش میآمد توی زبانش، داشت خفه میشد، به زور آب دهاناش را قورت دادهبود.- چی داری میگی آرمین؟آرمین حرفاش را زده بود، حالا باید پایش میایستاد. ایستاد.- انگار صدای قطاره. گوش کن مهتاب.مهتاب گوشی را چسبانده به گوشش و با سر حرف آرمین را تأیید میکند.- چرا قبلش به من نگفتین؟..... خب من اونجا نیستم که ... ما داریم می ریم جنوب. یعنی داریم می رسیم... شما چرا خبر نکردین؟ ... کجایین؟ ... برگردم؟... رسیدید به ایستگاه؟ مگه با چی دارید مییاید؟.... قطار؟قطار به ایستگاه رسیده است. مهتاب ایستاده است و پاهایش ... پاهایش دیگر نمیتوانند. مینشیند و نگاهش دوخته شده به پنجرهی یکی از واگنهای قطار. مادر بهتزده نگاهش میکند. مهتاب با چادر خودش را میپوشاند و آرمین با خودش میگوید؛ برگها هم دیگر زرد شدند. به یاد همینگ وی و تپه هایی چون فیل های سفید .منبع: سایت لوحتصاوير زيبا و مرتبط با اين مقاله
#فرهنگ و هنر#
این صفحه را در گوگل محبوب کنید
[ارسال شده از: راسخون]
[مشاهده در: www.rasekhoon.net]
[تعداد بازديد از اين مطلب: 484]