واضح آرشیو وب فارسی:سیمرغ: در این عشق چو مردید همه روح پذیرید/ بمیرید بمیرید وزین مرگ مترسید/ کز این خاک برآیید سماوات بگیرید... مرگ بمیرید بمیرید در این عشق بمیریددر این عشق چو مردید همه روح پذیریدبمیرید بمیرید وزین مرگ مترسیدکز این خاک برآیید سماوات بگیریدبمیرید بمیرید وزین نفس ببریدکه این نفس چو بندست و شما همچو اسیریدیکی تیشه بگیرید پی حفره زندانچو زندان بشکستید همه شاه و امیریدبمیرید بمیرید به پیش شه زیبابر شاه چو مردید همه شاه و شهیریدبمیرید بمیرید وزین ابر برآییدچو زین ابر برآیید همه بدر منیریدخموشید خموشید خموشی دم مرگستهم از زندگی است اینک زخاموش نفیریدمولوی**** خوب ترین حادثه با همه بی سر و سامانیمباز به دنبال پریشانیمطاقت فرسودگی ام هیچ نیستدر پی ویران شدنی آنی امآمده ام بلکه نگاهم کنیعاشق آن لحظه توفانی امدلخوش گرمای کسی نیستمآمده ام تا تو بسوزانی امآمده ام با عطش سال هاتا تو کمی عشق بنوشانی امماهی برگشته ز دریا شدمتا که بگیری و بمیرانی امخوب ترین حادثه می دانمتخوب ترین حادثه می دانی امحرف بزن ابر مرا باز کندیر زمانی است که بارانی امحرف بزن حرف بزن سال هاستتشنه یک صحبت طولانی امها... به کجا می کشی ام خوب من؟ها ... نکشانی به پشیمانی اممحمد علی بهمن**** پر پرواز تا وا کنم از طاقت دل، حوصله ها را وقت است که یک یک بشمارم گله ها را امشب پر پرواز به فریاد گشودم تا جغد نگیرد نفس چلچله ها رااین گوش من و گوشه عشاق دل منترسم که زغن، ساز کند ولوله ها رابا آن که گلو را به جوابی نشکفتیهی بر سرت آوار کنم مسئله ها رادیوار به دیوار نگاهم ننشستیشاید که به تصویر کشی فاصله ها راانسان نخستین زبانم ز سخن ماندباید که به لالی بسپارم بله ها را احمد مرجانی ***** مشنو ای دوست مشنو ای دوست که غیر از تو مرا یاری هستیا شب و روز به جز فکر توام کاری هستبه کمند سر زلفت نه من افتادم و بسکه به هر حلقه موئیت گرفتاری هستگر بگویم که مرا با تو سر و کاری نیستدر و دیوار گواهی بدهند کاری هست هر که عیبم کند از عشق و ملامت گویدتا ندیده ست تو را بر منش انکاری هستنه من خام طمع عشق تو می ورزم و بسکه چو من سوخته در خیل تو بسیاری هستباد، خاکی ز مقام تو بیاورد و ببردآب هر طیب که در کلبه عطاری هستمن چه در پای تو ریزم که پسند تو بود؟جان و سر را نتوان گفت که: مقداری هستمن از این دلق مرقع به درآیم روزیتا همه خلق بدانند که زناری هستهمه را هست همین داغ محبت که مراستکه نه من مستم، در دور تو هشیاری هست؟!عشق سعدی نه حدیثی است که پنهان ماندداستانی است که بر هر سر بازاری هستسعدی ****
این صفحه را در گوگل محبوب کنید
[ارسال شده از: سیمرغ]
[مشاهده در: www.seemorgh.com]
[تعداد بازديد از اين مطلب: 317]