واضح آرشیو وب فارسی:راسخون:
ضماندار سلامت شد دل منشاعر : خاقاني که دار الملک عزلت ساخت مسکنضماندار سلامت شد دل منچو صبح صادقم دل گشت روشنامل چون صبح کاذب گشت کم عمربه رستم رسته گشت از چاه بيژنبه وحدت رستم از غرقاب وحشتچو گشتم ز انده عزلت ممکنشدستم ز انده گيتي مسلمنشايد کوفت آهن جز به آهننشايد بردن انده جز به اندوهاگر شد مادر گيتي ستروندلم آبستن خرسندي آمدچو ديده رفت چه روز و چه روزنچو حرص آسود چه روزه چه روزيچو دل خرسند شد گو خاک خور تناز آتش طعمه خواهم داد دل رابه خوان همتم مرغ مسمنببين هر شامگاهي نسر طائرمرا بر خاتم دل شد مبينسليمانوار مهر حسبي اللهنه بر خصمان سنان سازم چو سوسننه با ياران کمر بندم چو غنچهوگر سازد طنابم طوق گردننخواهم چارطاق خيمهي دهردهان مار چون سازم نشيمنمرا يک گوش ماهي بس بود جايبدان تا نشنوم نيرنگ اين زنجهان انباشت گوش من به سيماباز آن طوفان همي بارم به دامنمرا دل چون تنور آتشين شدهمه آفاق شد بيجاده معدندر اين پيروزه طشت از خون چشمملبالب بودي از خون دل مناگر نه سرنگونسارستي اين طشتمگس در گلشن و عنقا به گلخنمن اندر رنج و دونان بر سر گنجاگرچه مبدع فحلم در اين فنعجب ترسانم از هر ماده طبعيکه چون ايام بودم تند و توسنلگامم بر دهان افکند ايامکزو شد مهرهي حکمت معينزبان مار من يعني سر کلککه خيل مور، کژدم راست دشمنکشد چون مور بر کژدم دلان خيلنيابي جز مرا نثري مبرهننبيني جز مرا نظمي محققنيريزد جز درخت مصر روغننيازد جز درخت هند کافورنه عقد من به در کس مزيننه نظم من به بيت کس مزورنه عيسي را عقاقير است و هاوننه پيش من دواوين است و دفترزبان من شبان واد ايمنضمير من امير آب حيواننقطهاي سر کلک من ارزنکبوتر خانهي روحانيان راعروس خاطرم را وقت زادنسفال نو شود گردون چو باشدهمي بارم ز خاطر سلوي و منبراي قحط سال اهل معنيسرايد شعر من بر ساز ارغناگر ناهيد در عشرتگه چرخدهد مريخ حالي تيغ و جوشنببخشد مشتري دستار و مصحفبر اين نطقند منکر چند الکنازين نورند غافل چند اعميوزاين جوقي سرابيلي برزنازين مشتي سماعيلي ايامنعايموار آتشخوار و ريمنهمه قلب وجود و شولهي عصرکنون سر يافته يعني نهنبنهمه چون ديگ بيسر زاده اولچو دمسيجه همه دم بر زمين زنچون موسيجه همه سر بر هواکشکه از سوراخ قيمت يافت سوزنهمه بيمغز و از بن يافته قدرنهند آنگاه تهمت بر تهمتنعمود رخش را سازند قبلهبه اسناد و بقال و قيل و عنعنحديث کوفيان تلقين گرفتهدو استاد اين ز تبريز آن ز زوزنلقبشان در مصادر کرده مفعولکه سرياني است نامش خرخجيونفرنجک وارشان بگرفته آن ديونداند فهم آن بهمن ز بهمننداند طبع اين حاشا ز حاشاوليک از شاخ بختم ميوه افکنيکايک ميوه دزد باغ طبعمبه ترکي چرخشان گويد که سنسنمرا در پارسي فحشي که گويندبه گرد من کجا يارند گشتنچو من لاحول کردم طاعنان رانه جنگ حيز جويد گيو و بهمننه من دنبالشان دارم به پاسخکه از آتش نبيند هيچ خرمنز تف آه من آن ديد خواهدکه نکند هيچ غضبان و فلاخنکه با فيل آن کند طير ابابيلبه گرد ربع مسکون يافت مسکنتب ربع آمد ايشان را که ناممنگون سار آمد اصنام برهمنعجب نه گر شب ميلاد احمدبر اين کرکس شعاران بال بشکنتوئي خاقانيا سيمرغ اشعاربروت روبهان دارند، برکندهان ابلهان دارند، بر دوزکنند از سبلت روباه درزنبراي آنکه خرازان گه خرزلعاب طبع گرداگرد مي تنچو شير از بهر صيد گاو سارانجفا بسيار کش زين سبز گلشنوفا اندک طلب زين ديو مردمکه درگاه رسول اعلا و اعلنبه درگاه رسول الله بنه بارکه عين رحمت است از فضل ذوالمنمراد کاف و نون طاها و ياسينکليد هشت شادروان ادکنبه دستش داده هفت ايوان اخضر
#سرگرمی#
این صفحه را در گوگل محبوب کنید
[ارسال شده از: راسخون]
[تعداد بازديد از اين مطلب: 614]