واضح آرشیو وب فارسی:تبیان: وقتي گنجشکها زهرهترک شدند

راستش آن شب هم تقريباً مثل شبهاي ديگر بود. فقط در ميان آن همه لامپهاي خيابان يک ماه مهتابي، رنگورو رفتهاي هم ته آسمان بود، تازه کمي خيابان خلوت شده بود و درخت براي چندمين بار چشمش گرم ميشد که ناگهان شنيد آن طرف خيابان صدها درخت ديگر دارند فرياد ميزنند: بيا، بيا، بيا اينجا!و درخت با عجله در خواب به راه افتاد، بعد ناگهان يک ماشين به شدت ترمز کرد. بعد ماشين دومي، سومي و بالاخره پليس آمد و خيابان پرجمعيت شد. نظافتچي ميگفت شب نبود. دمدمههاي صبح بود. او تازه به خيابان آمده بود و سر چهارراه داشت برگهاي سمج را که از زير جارو فرار ميکردند جمع ميکرد. ناگهان درخت چنار را ديد که وسط خيابان ايستاده، با عجله خود را به جمعيت رساند.پليس ميگفت: «حتي يک درخت چنار هم بايد مواظب باشه و از محل خط کشي رد بشه.»نظافتچي گفت: «آقا من اين درخت را ميشناسم. تا حالا پاش به کلانتري نرسيده. آزارش حتي به مورچه هم نميرسه، ببينيد...» بعد تکهاي از پوست درخت را کند و زير آن را به جمعيت نشان داد: «ميبينيد پر حشره است. با همه مهربونه، دست و دلبازه، آن بالا را ببينيد. آن گنجشکها که در هوا معلق ماندهاند شب همه روي همين درخت ميخوابند.»ناگهان همه شروع کردند با هم صحبت کردن: - با ارّه نمي شه قطعش کرد...- نه، تبر هم گردنش رو نميزنه...- يعني چي؟ اين درخت شماره داره. قطع کنيد جريمه ميکنند. جرم حساب ميشه.- اصلاً چرا درخت بياد وسط خيابون...- من فکر ميکنم اين خيابونه که آمده وسط درخت...- ....نظافتچي در ميان آن همه صحبت، پا در مياني کرد و گفت: «من تعهد ميکنم که اگه يک دفعه ديگه اين درخت راه افتاد آمد توي خيابون، همه کره زمين را بدون مواجب جارو کنم!» بعد دست درخت را گرفت و به آرامي آن را برگرداند به پارک کوچک. درخت که تازه خواب از چشمش پريده بود با چند قدم محکم خودش را به وسط پارک کوچک رساند و راست ايستاد سرجاش!نظافتچي گفت: «درخت به اين سر به هوايي نديدم، آخه درخت حسابي...!»درخت گفت: «ولي تمام قوم و خويشهاي ما آن طرف خيابان بودند. من خودم ديدم آنها مرا صدا ميزدند.»نظافتچي انگشتان يک دستش را گذاشت روي چشمش و گفت: «به چشم! گفتم به چشم! حالا لازم نيست اينقدر برگ بريزي و غصه بخوري، اينطوري هم خودت را از بين ميبري و هم کار من را زياد ميکني. آن هم با اين همه برگهاي خشک بازيگوش. به چشم! من از فردا ميروم آنطرف خيابان ميپرسم ببينم اصلاً آن طرف قبلاً درخت بوده؟ نبوده؟ به چشم!»درخت چند آه بلند کشيد و چند برگ هم ريخت. راستش چيز عجيبي بود. صدها گنجشک شبها روي همين درخت که تنها درخت بزرگ آن خيابان بود به خواب ميرفتند. دمدمههاي صبح که هوا هنوز روشن نشده بود، درخت راه افتاده بود. گنجشکها که هنوز خواب بودند همانطور معلق توي هوا مانده بودند. بعد که درخت برگشت هوا داشت روشن ميشد، تازه گنجشکها بيدار شده بودند و داشتند از ترس زهره ترک ميشدند که حالا فرض کنيم درختي نباشه آنها چهطوري توي هوا بخوابند؟!البته درخت بدون اين که آنها را بيدار کند طوري سرجايش ايستاد که هر شاخه کوچک درخت زير پاي يک گنجشک جا گرفت، درست همان جايي که قبلاً بود.فرداي آن روز بود که نظافتچي جاروي بلندش را در تنه درخت چنار پنهان کرد و گفت: خوب من رفتم ببينم چه کار ميکنم!به آنطرف خيابان که رسيد آن پيرمرد را ديد. قبلاً هم بارها او را ديده بود. آنقدر پير شده بود که نميدانست در عمرش چند بار کار عوض کرده، چون هر بار يک کار جديد براي خودش انتخاب ميکرد.- بله قبلاً نجار بودم، نه نه شايد هم فکر ميکنم سبزي ميکاشتم، يک مدتي هم توي کارخونه کار ميکردم، نه نه، ولي يادمه معمار بودم، بله معمار که حتماً معمار بودم...پيرمرد وقتي نظافتچي را ديد گفت: «ببين آدم بايد به درختش نصيحت کنه که همين طور راه نيفته بياد وسط خيابون، حالا اگه داره از تشنگي ميميره، ميتونه به اورژانس زنگ بزنه يا تلفن کنه به پليس صد و ده!»نظافتچي گفت: «ببين پدربزرگ آن درخت براي خودش درخته، مال کسي که نيست. اندازه يک کفدست بيشتر زمين نداره، اين حقشه! بعد هم پدربزرگ اين درخت تا حالا پاش به کلانتري نرسيده، اصلاً اهل دعوا هم نيست. فقط شب خواب ديده که خويش و قومهاش از اين طرف خيابون صداش زدند. بعد هم راه افتاده که بياد اين طرف ديداري تازه کنه.»پيرمرد گفت: «باز هم به اين درخت، ميبيني من چهار تا پسر دارم. يعني يادم نيست. به نظرم چهار تا بودند. آنها نميدانم کجا رفتند. شايد رفتند آن طرف خيابون. شايد هم يک جاي دورتر، اما نميخواهند با من ديداري تازه کنند. باز هم به اين درخت، عجب درخت با معرفتي! بنازم به اين معرفت. قبلاً اينجا پر درخت بود.» پيرمرد چند بار عصايش را به زمين زد. «همين جا! ما که اينجا نبوديم اينجا درخت بود و بيابون. آن رودخانه که حالا پوشاندهاند هم بود. راستش رودخانه خيلي بهتر از درخته، کسي را نديدم که تا حالا يک رودخانه را با تبر زده باشه. زور هيچکس به رودخانه نميرسه. اما بيچاره درخت.»- پدربزرگ اينجا قبلاً درخت بوده ؟- من بچه بودم، ما هم اينجا نبوديم، ته آن خيابون يک فشاري آب بود. خونه ما سه خيابون آن طرف تر بود. اينجا همه باغ بود و درخت.نظافتچي انگشتهاي بزرگش را گذاشت روي لبهايش و گفت: «آهستهتر ميشنوه، آن وقت همه برگهاشو همين امشب ميريزه و باز ميزنه به سرش ميآد وسط خيابون کار دست ما ميده. آهستهتر پدربزرگ! بعد درختها چي شدند؟»«رفتند!» پيرمرد چند بار دستهاي بزرگش را از روي دسته عصا برداشت و در هوا چرخاند و گفت: «رفتند، نميدانم کجا رفتند. پدربزرگ من ميگفت، آدم شب ميخوابه صبح که بيدار ميشه ميبينه نصف درختا رفتهان. ما ميخنديديم. ميگفتيم پدربزرگ، درخت که پا نداره جايي بره. راستش ما نميدونستيم پدربزرگ درست ميگفت. همين ديشب بود که اين درخت شما راه افتاده بود. راستي کجا ميخواسته بره؟!»- آروم تر پدربزرگ، يواش! ميشنوه، باز شب کار دستمون ميده. ميخواسته بره پيش خويش و قومهاش!- بله، يادم آمد. عجب درخت بامعرفتي. گفتم که من چهار تا، نميدونم به نظرم چهار تا يا پنج تا پسر دارم. حالا چه فرقي ميکنه، دو سه تا کمتر، دو سه تا بيشتر، عجب درخت با معرفتي...- پدربزرگ پس اينجا پر درخت بوده ؟- ما اصلاً ميترسيديم بياييم اينجا که پر درخت بود. گفتم که رودخانه خيلي از درخت بهتره. پدربزرگم ميگفت، خدا بيامرزدش، يادم نيست به نظرم مرده، بله ميگفت آدم شب ميخوابه، صبح پا ميشه ميبينه درختا رفتهان. من البته ميترسيدم. شب سرم را ميکردم زير پتو. يک روز صبح ما با بچهها آمديم لب اين رودخانه يک درخت ديدم به چه بزرگي. بيچاره در حال رفتن پايش به سنگ گير کرده بود افتاده بود توي رودخانه. اما درخت سمجي بود. پدربزرگم و آن باغبانها که اينجا سبزي ميکاشتند آمدند و با بيل مقداري خاک ريختند روي ريشه درخت. پدربزرگم به درخت گفت، يک درخت گنده که گريه نميکنه، پاشو! پاشو! خودت را بتکان. سرش سبز سبز بود. ما بچهها از روي تنهاش راه ميرفتيم و بازي ميکرديم. بعد يک شب که خوابيديم صبح که بيدار شديم، ديديم آن درخت هم رفته. به جاي آن، چند روز بعد يک پل آهني ساختند که ما روش بازي ميکرديم. البته مثل درخت که نميشد. بعد يک شب خوابيديم صبح که بيدار شديم، ديديم پدربزرگم هم رفته. پيرمرد چند بار دستش را از روي عصايش برداشت و در هوا چرخاند و گفت، ميرفتند و ميرفتند. خوب ميبيني که ديگه جز اون درخت گنده، راستي ازش نپرسيدي چرا اون هنوز نرفته.»نظافتچي اين بار پنج انگشتش را همراه با دستکش بزرگش گذاشت روي لبهاش و گفت: «هيس پدربزرگ، هيس! باز کار دستمون ميدي، گوشش حرف نداره! ميشنوه، کجا رو داره بره! وسط اين همه سيم و تير آهن و سيمان کجا ميتونه بره.... و بعد خيلي آهسته پرسيد، اون درختا که اينجا بودن چنار بودن!؟» - کيا؟!- درختا، اونا که شبها ميرفتن! چنار بودن ؟- کاج بود، چنار بود، صنوبر بود، خيليها بودند، کنار رودخانه همين جا، بيشتر چنار بود.***نظافتچي آن روز کار نکرد و يک راست به خانهاش برگشت و تا شب سه قوري چاي نوشيد و همه قندهايي را که با چاي ميخورد با صداي بلند با دندانهايش آسياب ميکرد. چهار بار زنش به او گفت، مرد اين چه طرز قند خوردنه، بچهها ياد ميگيرن و نظافتچي هيچ نگفت. فقط قندها را با صداي بلند با دندانش آسياب ميکرد.صبح روز بعد يعني دمدمههاي صبح که به طرف پارک کوچک ميرفت، شايد صدها بار آنچه را بايد به درخت بگويد با خود تکرار کرده بود. اما وقتي به پارک رسيد با عجله از چند پله بالا رفت و در وسط چمنهايي که از کمر درد کاملاً مرده بودند خشکش زد. همه درختهاي آن پارک کوچک بيست متري رفته بودند. در وسط، يک گودال کنده شده بود و نشان ميداد که چنار با زحمت ريشههايش را از زمين بيرون کشيده، همه جا پر از شاخه و برگ بود. چون هنوز هوا کاملاً روشن نشده بود، صدها گنجشک وسط زمين و آسمان خيال ميکردند روي شاخهها خوابيدهاند و چند آشيانه کلاغ هم در آسمان معلق مانده بود.نظافتچي براي عابراني که با عجله به سر کارشان ميرفتند توضيح ميداد: «درختها تا ديروز همين جا بودند. آنها شبانه رفتند، چون درختهاي با معرفتي هستند و دلشان براي اقوامشان تنگ شده، اقوامي که در آن طرف رودخانهها هستند يا جاي ديگر.»البته کسي فرصت نداشت اول صبح صحبتهاي او را گوش کند. اما نظافتچي آنقدر حرف زد تا ديد آن پيرمرد در آن طرف خيابان چهارپايه پلاستيکي خود را گذاشت و روي آن نشست. پس با عجله خود را به پيرمرد رساند و گفت: «ديشب رفته!»پيرمرد خنديد گفت: «راستش من هنوز هم که هنوز است شبها ميترسم. ديشب سرم را کرده بودم زير پتو، نصفههاي شب بود که باز ديدم صدا ميآيد، مثل آن موقعها. خش! خش! خش! آروم چشمم رو باز کردم. باور نميکني درخت يک ماشين کرايه کرده بود به اين هوا...» پيرمرد اندازه ماشين را با باز کردن يک دست و يک دست به اضافه عصا به نظافتچي نشان داد: «بعد دراز به دراز سوار آن ماشين شده بود و داشت ميرفت. عجب درخت با معرفتي. حتماً دلش براي خويش و قومهايش تنگ شده بود. نميدانم يادم رفته گفتم يا نه. من نميدانم چند تا پسر داشتم، يعني دارم. چهار تا، پنج تا، حالا چه فرقي ميکنه يکي کمتر يا زيادتر. بله عجب درخت با معرفتي! ماشين کرايه کرده بود و داشت ميرفت.»بخش ادبيات تبيانهمشهري- محمدرفيع ضيايي
این صفحه را در گوگل محبوب کنید
[ارسال شده از: تبیان]
[تعداد بازديد از اين مطلب: 660]