تور لحظه آخری
امروز : یکشنبه ، 1 مهر 1403    احادیث و روایات:  امام علی (ع):مؤمن هرگاه سخن گويد ياد (خدا) مى كند و منافق هرگاه سخن گويد بيهوده گويى مى كند.
سرگرمی سبک زندگی سینما و تلویزیون فرهنگ و هنر پزشکی و سلامت اجتماع و خانواده تصویری دین و اندیشه ورزش اقتصادی سیاسی حوادث علم و فناوری سایتهای دانلود گوناگون شرکت ها

تبلیغات

تبلیغات متنی

تریدینگ ویو

لمینت دندان

لیست قیمت گوشی شیائومی

صرافی ارکی چنج

صرافی rkchange

دزدگیر منزل

تشریفات روناک

اجاره سند در شیراز

قیمت فنس

armanekasbokar

armanetejarat

صندوق تضمین

طراحی کاتالوگ فوری

Future Innovate Tech

پی جو مشاغل برتر شیراز

لوله بازکنی تهران

آراد برندینگ

وکیل کرج

خرید تیشرت مردانه

وام لوازم خانگی

نتایج انتخابات ریاست جمهوری

خرید ابزار دقیق

خرید ریبون

موسسه خیریه

خرید سی پی کالاف

واردات از چین

دستگاه تصفیه آب صنعتی

حمية السكري النوع الثاني

ناب مووی

دانلود فیلم

بانک کتاب

دریافت دیه موتورسیکلت از بیمه

خرید نهال سیب سبز

قیمت پنجره دوجداره

بازسازی ساختمان

طراحی سایت تهران سایت

دیوار سبز

irspeedy

درج اگهی ویژه

ماشین سازان

تعمیرات مک بوک

دانلود فیلم هندی

قیمت فرش

درب فریم لس

شات آف ولو

تله بخار

شیر برقی گاز

شیر برقی گاز

خرید کتاب رمان انگلیسی

زانوبند زاپیامکس

بهترین کف کاذب چوبی

پاد یکبار مصرف

روغن بهران بردبار ۳۲۰

قیمت سرور اچ پی

بلیط هواپیما

 






آمار وبسایت

 تعداد کل بازدیدها : 1817525790




هواشناسی

نرخ طلا سکه و  ارز

قیمت خودرو

فال حافظ

تعبیر خواب

فال انبیاء

متن قرآن



اضافه به علاقمنديها ارسال اين مطلب به دوستان آرشيو تمام مطالب
 refresh

گرسنگی در نگاه بچه‌های «آزادی»/دریاچه‌ای که زندگی را با خود برد


واضح آرشیو وب فارسی:مهر: زندگی بر کرانه‌های خشکیده هامون (۱)
گرسنگی در نگاه بچه‌های «آزادی»/دریاچه‌ای که زندگی را با خود برد

زابل سیستان دراچه هامون روستای دیوانه یا آزادی


شناسهٔ خبر: 3891864 - چهارشنبه ۱۳ بهمن ۱۳۹۵ - ۰۱:۲۳
جامعه > محیط زیست

.jwplayer{ display: inline-block; } بر شوره‌زار به جا مانده از هامون، روستایی از خانه‌های افتاده‌ و توسری خورده‌ نشسته که نامش «آزادی» است. هیچ یک از ساکنان این روستا شغلی ندارند. خبرگزاری مهر، گروه جامعه-مسعود بُربُر: از اتوبوس که پیاده می‌شوم، زمین شوره‌بسته زیر پایم می‌شکند. پیش رویم، بر شوره‌زار به جا مانده از هامون، روستایی از خانه‌های افتاده‌ و توسری خورده‌ نشسته که نامش «آزادی» است، از توابع شهرستان هامون در اطراف زابل. «آزادی»؟! این را از اولین مرد روستا که به پیشواز آمده می پرسم؛ به تأکید می‌گوید: اسم قدیم این روستا «دیوانه» بود و بعد عوضش کردند به «آزادی» و حالا هم قرار است بشود هامون‌کنار. نام خانوادگی همه اما هنوز هم «دیوانه» است. می‌پرسم: «دیوانه؟» توضیح می‌دهد: سال‌ها پیش دو مامور ثبت احوال به روستا آمدند. مردم برایشان قربانی کردند و به هر خانه‌ای که رفتند از سر مهمان‌نوازی برایشان ناهار آماده کردند. ماموران پیش خود می‌گویند این‌ها دیوانه‌اندمجنونند چرا در همه خانه‌ها به ما ناهار می‌دهند و اسم روستا می‌شود دیوانه. اسم قدیم این روستا «دیوانه» بود و بعد عوضش کردند به «آزادی» و حالا هم قرار است بشود هامون‌کنار. نام خانوادگی همه اما هنوز هم «دیوانه» است. پیش‌تر که می‌رویم در مسیرمان زنی نشسته و به دیواری تکیه داده است. جعبه میوه و نوشیدنی را که پیش می‌آوریم، قد خمیده‌اش نیم‌خیز می‌شود. نگاهش تا میوه‌های درون جعبه کشیده می‌شود اما توان حرکتش نه. بچه‌ها به سویمان سرازیر می‌شوند و یکی یکی به خانه‌ها می‌رویم. قاسم، یا اگر کامل بنویسیم «قاسم دیوانه»، با چهره مردی پخته که سن واقعیش ۳۰ بیشتر نیست می‌گوید: در این روستا همه خانه‌ها تا قبل از خشکسالی دو سه گاو داشتند که شیر و گوشت و همه چیز خانواده از همان تأمین می‌شد. حالا در کل روستا یک گاو نیست چون کسی هزینه نگهداری آن را ندارد. در بعضی خانه‌ها چند مرغ داریم که آن هم فقط به اندازه مصرف گاه گاه خودمان است.

تنها درآمد قاسم یارانه‌ای است که ماه به ماه دریافت می‌کند. دو بچه دارد، جمعا چهار نفر، ۱۸۰ هزار تومان: از وقتی یادم است بیکار بوده‌ام. چه کاری بکنم؟ زمانی اینجا کشاورزی می‌شد. همه این زمین‌ها کشت گندم و جو بود. حالا آب نیست. گاو هم نیست. درآمدمان فقط یارانه است و ۲۰ هزار تومانی از همان را هم پول آب و برق می‌دهم. در پاسخ به اینکه چطور این خانه را برای زن و بچه ساخته می‌گوید: اینجا خانه پدری من بود. ۱۴ سال پیش پدرم مرد و من در این خانه ماندم. پنج سال پیش ازدواج کردم و حالا هم یک بچه سه سال و نیمه دارم که اسمش هداست و یک بچه ۹ ماهه که اسمش ساجده است. همسرش در پاسخ به اینکه آیا مرغ‌هایتان زیاد نمی‌شود تا برای فروش به شهر ببرید و درآمدی فراهم شود می‌گوید: همین‌ها هم بماند خوب است. «حسین دیوانه» همین‌ها را هم ندارد. تمام اثاث خانه‌اش در یک قاب عکس کوچک جای می‌گیرد. با پول یارانه ۵۰۰ بلوک خریده و همان‌ها را روی هم چیده تا خانه‌ای درست کند. سرویس بهداشتی خانه را یک فرد خیر هزینه کرده و تمام دار و ندارش سبزی‌های حیاطش است که آب ندارند. حسین می‌گوید: اگر دو میلیون تومان داشتم می‌توانستم تکثیر و پرورش مرغ راه بیاندازم که ندارم.

«حسین دیوانه» همین‌ها را هم ندارد. تمام اثاث خانه‌اش در یک قاب عکس کوچک جای می‌گیرد. تمام دار و ندارش سبزی‌های حیاطش است که آب ندارند.حسین که ۳۵ سال سن و سه فرزند دارد یک یخچال فروشگاهی در خانه دارد که قرض کرده و همین روزها باید پس بدهد، یک تلویزیون شکسته هم دارد و یک جدول ضرب بر دیوار که پسرش «محمد» از روی آن تمرین می‌کند. «هفت‌خوان رستم» و «رستم و سهراب» هم گوشه خانه افتاده که محمد خوانده است. چراغ نفتی سرخی هم وسط اتاق است که مدت‌هاست نفت ندارد. همسر حسین دست فرزند چند ماهه‌اش علی را پیش رویم می‌آورد و می‌گوید: این بچه زود و نارس به دنیا آمده، دستش را ببین، چیزی بخواهد بردارد دادش هوا می‌رود، قلبش هم سوراخ است، این چند روزه سرما هم خورده اما پول درمانش را نداریم. خودم از سال ۸۹ میگرن عصبی دارم اما با ۲۲۰ هزار تومان یارانه، دکتر نمی‌توانم بروم.

او در پاسخ به اینکه چرا از نهادهای حمایتی کمک نمی‌گیرند می‌گوید: شوهرم ۳۵ سالش است. جوان است. قانون نمی‌گذارد از کمیته امداد کمک بگیرد. بعضی گوسفند دارند، مرغ دارند، ما آب هم نداریم. بنیامین، پسر دیگر حسین، وقتی می‌پرسی ناهار خورده یا نه سرش را پایین می‌گیرد. مادرش می گوید: شام هم اگر چیزی نباشد نمی‌خوریم. پشت بچه‌ها در افق، کوه خواجه یا اوشیدا پیداست، نماد قدمت «هامون‌کنار» با بازمانده‌های تمدنی از دوران اشکانی، که قرن‌ها سبز و پربار و آبادان همینجا بوده است.به خانه بعدی که می‌روم اول می‌پرسم: اینجا کسی برای رفع مشکل شما نیامده؟ از استانداری، فرمانداری، یا جایی؟ «شنبه»، پیرمرد هشتاد ساله، پیرِ روستا، می‌گوید: همه جوانهایمان از صبح تا شب بیکارند، کسی بیاید چه کار؟ هیچ‌کس غیر از شما نیامده. نه وقتی که هر خانه سه تا گاو داشتیم و این زمین‌ها دورتادور گندم بود و آب هامون اینجا را می‌گرفت، نه از هیجده سال پیش تا حالا که خشکسالی آمده و همه چیزمان را برده است.

به خانه بعدی که می‌رسم، خانم خانه دم در ایستاده است. سلام می‌کنم و پس از احوالپرسی از درآمدشان می‌پرسم. پاسخ می‌دهد: «فقط یارانه» می‌پرسم: «همسرتان؟» و همان حرف‌های قبلی بار دیگر تکرار می‌شود. غروب نزدیک است و از روستا بیرون می‌زنم. جایی که داد و فریاد بچه‌ها یک زمین خالی را گرفته و توپی این طرف و آن طرف می‌افتد. به «محمد» می‌گویم: تو بازی نمی‌کنی؟ می‌گوید: بازی هم می‌کنم. کتاب داستان هم می‌خوانم. با هم می‌رویم روی «گوره»؛ دیواره خاکریز به ارتفاع چند متر که سال‌ها پیش ساخته شده تا جلوی آب دریاچه را بگیرد که سیل روستا را برندارد. دیواره‌ دوم هم ساخته شده تا اگر آب خاکریز اول را خراب کرد یا از حفره‌ای راه پیدا کرد، دیوار دوم جلوی آن را بگیرد. نور سرخ غروب روی صورت بچه‌ها و خانه‌های روستا و بستر خشک هامون افتاده است. دوربین را در می‌آورم و بچه‌ها برای عکس ژست می‌گیرند. پشت بچه‌ها در افق، کوه خواجه یا اوشیدا پیداست، نماد قدمت «هامون‌کنار» با بازمانده‌های تمدنی از دوران اشکانی، که قرن‌ها سبز و پربار و آبادان همینجا بوده است.









این صفحه را در گوگل محبوب کنید

[ارسال شده از: مهر]
[مشاهده در: www.mehrnews.com]
[تعداد بازديد از اين مطلب: 123]

bt

اضافه شدن مطلب/حذف مطلب







-


اجتماع و خانواده

پربازدیدترینها
طراحی وب>


صفحه اول | تمام مطالب | RSS | ارتباط با ما
1390© تمامی حقوق این سایت متعلق به سایت واضح می باشد.
این سایت در ستاد ساماندهی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی ثبت شده است و پیرو قوانین جمهوری اسلامی ایران می باشد. لطفا در صورت برخورد با مطالب و صفحات خلاف قوانین در سایت آن را به ما اطلاع دهید
پایگاه خبری واضح کاری از شرکت طراحی سایت اینتن