واضح آرشیو وب فارسی:پی سی سیتی: شمع در اشعار پارسی
شمعي به پيش روي تو گفتم كه بركنم
حاجت به شمع نيست كه مهتاب خوشتراست
سعدي
خواهي كه روشنت شود احوال درد من
درگير شمع راوزسر تابه پابپرس
سلمان ساوجي
اشك گرم و آه سرد و روي زرد و سوز دل
حاصل عشقند ومن اين نكته ميدانم چو شمع
اطهري كرماني
كاش بودم شمع تا بهررفاه ديگران
در ميان جمع سوزانند سرتا پا مرا
قدسي مشهدي
شمع خنديد به هر بزم از آن معني سوخت
خنده بيچاره ندانست كه جائي دارد
پروين اعتصامي
شرح داغ دل پروانه چوگفتم با شمع
آتشي دردلش افكندم وآبش كردم
فرخي يزدي
كس آگه نيست از سوز درون و اشك خونينم
جزآن شمعي كه ميسوزدشب هجران ببالينم
ناهيد همداني
پروانه من نيم كه به يك شعله جان دهم
شمعم تمام سوزم ودم بر نياورم
نورجهان
شمع گيرم كه پس از كشتن پروانه گريست
قاتل ازگريه بيجا گنهش پاك نشد
صابر همداني
شمع اين مساله را بر همه كس روشن كرد
كه توان تابه سحرگرية بي شيون كرد
عماد تهراني
شمع و گل و پروانه و بلبل همه جمعند
اي دوست بيا رحم به تنهائي ماكن
شوكت اصفهاني
نامرادي در جهان بايد زشمع آموختن
سوختن خود را وبزم ديگران افروختن
اهلي ترشيزي
مــــرا با شمع نسبت نيست در ســـوز
كه او شب سوزد ومن در شب وروز
جامي
پروانه به يك سوختن آزادشد از شمع
بيچاره دل ما است كه در سوز و گداز است
وصال شيرازي
از مكافات بينديش كه درشرع وفا
گردن شمع به خونخواه يپروانه زدند
وصال شيرازي
شب شمع يك طرف رخ جانانه يكطرف
من يكطرف درآتش و پروانه يك طرف
رفعت سمناني
آرام تو رفتار به سرو چمن آموخت
تمکين توشـــوخي به غزال ختن آموخت
افروختن و سوختن وجامه دريدن
پروانه زمن شمع زمن گل ز من آموخت
طالب آملي
ديدي كه خون نا حق پروانه شمع را
چندان امان ندادكه شب راسحر كند
شفائي اصفهاني
وفاي شمع را نازم كه بعد از سوختن هر دم
به سر خاكستري درماتم پروانه ميريزد
پروين اعتصامي
شمع جمعي و همه سوخته وصل تواند
گنج حسني وجهاني همه ويران از تو
هلالي جغتايي
شمع مجلس گر تو باشي از هوا پروانه بارد
ورگل گلشن توباشي از زمين بلبل برويد
نقش كمرهاي
بال پروانه اگر پاس ادب را ميداشت
شمع پيراهن فانوس چراميپوشيد
صائب تبريزي
نيست در باطن جدائي عاشق و معشوق را
شمع بتوان ريخت ازخاكسترپروانهها
صائب تبريزي
اينكه گاهي ميزدم بر آب و آتش خويش را
روشني دركار مردم بودمقصودم چو شمع
صائب تبريزي
بنشسته و جز شمع كسي پيشش نيست
پروانه بياكه روزروزمن وتست
راضي اصفهاني
بوي گل امشب ز دودشمع ميآيد مگر
بلبل اشكي برسر خاكستر پروانه ريخت
حاذق گيلاني
از شمع سه گونه كارميآموزم
ميگريم وميگدازم وميسوزم
مسعود سعد سلمان
اين شيوهام ز شمع خوش آمد كه هيچگاه
پروانه را نسوخت مگر درحضورخويش
مير غفور لاهيجي
اي شمع رقصان با نسيم آتش مزن پروانه را
با دو ست هم رحميچو بادشمن مدارا ميكني
شهريار
به پيش شمع اگر پروانه سوزد نيست دشوارش
چه باك از سوختن آن را كه بربالين بود يارش
جدائي ساوهاي
نام تو بردم و زدم آتش به جان خویش
درآتشم چو شمع ز دست و زبان خویش
نورجهان بیگم.
این صفحه را در گوگل محبوب کنید
[ارسال شده از: پی سی سیتی]
[تعداد بازديد از اين مطلب: 141]