تور لحظه آخری
امروز : پنجشنبه ، 9 اسفند 1403    احادیث و روایات:  امام محمد باقر(ع):خوبى و بدى در روز جمعه چند برابر (حساب) مى‏شود.
سرگرمی سبک زندگی سینما و تلویزیون فرهنگ و هنر پزشکی و سلامت اجتماع و خانواده تصویری دین و اندیشه ورزش اقتصادی سیاسی حوادث علم و فناوری سایتهای دانلود گوناگون شرکت ها

تبلیغات

تبلیغات متنی

خرید پرینتر سه بعدی

سایبان ماشین

اجاره سند در شیراز

armanekasbokar

armanetejarat

Future Innovate Tech

پی جو مشاغل برتر شیراز

خرید یخچال خارجی

بانک کتاب

irspeedy

درج اگهی ویژه

تعمیرات مک بوک

دانلود فیلم هندی

خرید بلیط هواپیما

بلیط اتوبوس پایانه

تعمیرات پکیج کرج

خرید از چین

خرید از چین

خرید سرور اچ پی ماهان شبکه

کاشت ابرو طبیعی و‌ سریع

دوره آموزش باریستا

مهاجرت به آلمان

تشریفات روناک

نوار اخطار زرد رنگ

ثبت شرکت فوری

خودارزیابی چیست

فروشگاه مخازن پلی اتیلن

کاشت ابرو طبیعی

پارتیشن شیشه ای اداری

رزرو هتل خارجی

تولید کننده تخت زیبایی

سی پی کالاف

دوره باریستا فنی حرفه ای

چاکرا

استند تسلیت

پی ال سی زیمنس

دکتر علی پرند فوق تخصص جراحی پلاستیک

تعمیر سرووموتور

تحصیل پزشکی در چین

مجله سلامت و پزشکی

تریلی چادری

مهاجرت به استرالیا

ایونا

تعمیرگاه هیوندای

کشتی تفریحی کیش

تور نوروز خارجی

خرید اسکرابر صنعتی

طراحی سایت فروشگاهی فروشگاه آنلاین راه‌اندازی کسب‌وکار آنلاین طراحی فروشگاه اینترنتی وب‌سایت

کاشت ابرو با خواب طبیعی

هدایای تبلیغاتی

زومکشت

فرش آشپزخانه

خرید عسل

قرص بلک اسلیم پلاس

کاشت تخصصی ابرو در مشهد

صندوق سهامی

تزریق ژل

خرید زعفران مرغوب

تحصیل آنلاین آمریکا

سوالات آیین نامه

سمپاشی سوسک فاضلاب

مبل کلاسیک

بهترین دکتر پروتز سینه در تهران

صندلی گیمینگ

کفش ایمنی و کار

دفترچه تبلیغاتی

خرید سی پی

قالیشویی کرج

سررسید 1404

تقویم رومیزی 1404

ویزای توریستی ژاپن

قالیشویی اسلامشهر

قفسه فروشگاهی

چراغ خطی

ابزارهای هوش مصنوعی

آموزش مکالمه عربی

اینتیتر

استابلایزر

 






آمار وبسایت

 تعداد کل بازدیدها : 1862391439




هواشناسی

نرخ طلا سکه و  ارز

قیمت خودرو

فال حافظ

تعبیر خواب

فال انبیاء

متن قرآن



اضافه به علاقمنديها ارسال اين مطلب به دوستان آرشيو تمام مطالب
archive  refresh

خشم رود


واضح آرشیو وب فارسی:تبیان: خشم روداهل کوفه ناراحت و بیتاب بودند. مرگ، سایه سنگین خود را بر شهر انداخته بود. فرات خشمگین شده بود. مثل ماری که از سوراخ خارج می‏شود و دنبال طعمه می‏گردد، از بسترش بیرون افتاده و توی کوچه‏های گلی پخش شده بود. آب هر لحظه بالاتر می‏آمد هر کس به دنبال پناه گاهی می‏گشت. انگار همه آب‏های زمین از دهان فرات جاری شده بود. فرات دامنه لغزنده خود را تا آستانه خانه‏ها و تنور منزل‏ها کشیده بود. زنان، کودکان شیرخوار را در بغل گرفته ازبن طرف به آن طرف می‏دویدند. جیغ و فریاد می‏زدند. حیوانات با ترس و وحشت به آب‏های گل آلود که هر لحظه بالا می‏آمد نگاه می‏کردند و بی‏هدف ازین سو به آن سو می‏دویدند. اضطراب به جان‏ها افتاده بود. مرغان خانگی روی دیوار خانه‏ها پریده بودند و منتظر فرو نشستن آب بودند.
خشم رود
یک نفر در حالی که دو دست بر سر گذاشته بود فریاد می زد: بیچاره شدیم! خانه خراب شدیم! آسمان بر زمین خشم گرفته است. گناه و معصیت زیاد شده است. خدا می‏خواهد عذابمان کند؛ مثل قوم عاد و ثمود؛ مثل قوم لوط.دیگری در حالی که زیراندازهایی را بر دوش حمل می‏کرد، گفت: این چه حرفی است می‏زنی. همه که گناه کار نیستند. حیوانات زبان بسته چه گناهی کرده‏اند که باید بمیرند؟اولی، در حالی که سعی داشت خود را به جایی در آن سوی شهر برساند، گفت: آتش که بیاید تر و خشک با هم می‏سوزد. سیل هم که بیاید خانه و مسجد سرش نمی‏شود. تازه، شاید آن بی‏گناهان هم با سکوتشان شریک جرم اینها باشند.مردی میان سال که نفس نفس می‏زد داد کشید: نشسته‏اید آسمان و ریسمان به هم می‏بافید؟ حالا که وقت این حرف‏ها نیست. به فکر چاره باشید. اگر ساعتی همین طور بگذرد، آب تا پشت‏بام‏ها خواهد رسید. ‏آن وقت هیچ‏کس زنده نخواهد ماند تا درباره فلسفه خلقت بحث کند. ببینید باید چه خاکی به سر کنیم!پیرمردی عصا زنان با صدای لرزان گفت: من می‏روم. نمی‏توانم بمانم. هر کس می‏تواند، اثاثیه‏ای بردارد و بیرون برود.- مگر می‏توانیم فرار کنیم. زندگی و هستی ما اینجاست. اینجا باغ داریم. حیوان داریم.آب هر لحظه موج برمی‏داشت و به دیوارها می‏خورد. می‏رفت و دوباره برمی‏گشت. کف بر لب داشت. بیشتر مردم، هر کدام اثاثیه به دست، طلاها، نقره‏ها و اشیای قیمتی خود را برداشته بودند و به بیرون شهر می‏گریختند.- کجا فرار می‏کنید. بمانید و فکر چاره‏ای باشید. هیچ‏جا برای شما وطن نمی‏شود.اما هیچ‏کس پاسخش را نداد. تنها یک نفر برگشت و گفت: تو بمان و فکر چاره ‏باش!کسانی که مانده بودند، کم‏کم دچار تردید و اضطراب شدند.دامن لباس‏های بلند خود را بالا زده و شلپ شلپ در کوچه‏های پر آب جلو می‏رفتند. یک نفر با قامتی بلند و گردنی برافراشته جلو آمد و گفت: یعنی کسی حریف این سیل نمی‏شود؟ کسی نیست که برای این‏کار چاره‏ای بیندیشد؟- اگر بود که می‏اندیشید. ریش سفیدان و داناهای کوفه کجایند؟ همه آن سوی بیابان‏ها.ناگهان درختی جلو جمعیت به زمین افتاد. آب، آن را در کوچه‏ها غلتاند و به کام فرات فرو داد. درخت در آب‏های گل‏آلود فرات می‏غلتید و جلو می‏رفت. گاه پیدا و گاه پنهان می‏شد.یک پاره کسی از میان جمعیت فریاد زد: مردم، تا علی علیه‏السلام در کوفه است چرا سرگردانید! آیا هیچ مشکلی داشته‏اید که به دستش گشوده نشود. زمان زلزله را به یاد نمی‏آورید؟ یادتان هست، چگونه با اشاره به زمین، آرامش کرد؟!مردم هر چه نگاه کردند، فریاد کننده را ندیدند؛ انگار آب شده بود و با فرات رفته بود؛ اما مردم در پی حرفش به طرف علی علیه‏السلام به راه افتادند.- سلام یا امیرالمومنین علیه‏السلام.- سلام، لابد طغیان فرات شما را به اینجا کشانده است.- علی جان شما وصیّ پیامبرید، بر همه چیز ولایت تکوینی دارید. کوفیان بیچاره شده‏اند.- سیل هستی‏شان را تباه ساخته است. چاره کار تنها به دست شماست. دستمان به دامنتان علی جان.علی علیه‏السلام به خانه رفت. پس از چند لحظه بر‏گشت. آستین‏هایش را پایین زد. وضو گرفته بود.- راه بیفتید.جمعیت امام علیه‏السلام را در میان گرفتند و هم پایش به راه افتادند تا به جایی در کنار فرات رسیدند. آب هنوز به آنجا نرسیده بود. امام علیه‏السلام رو به قبله ایستاد. با حالتی عجیب نماز خواند. چهره امام علیه‏السلام آسمانی شده بود. دستش رو به بالا برد و انگار می‏خواست اجابت آسمان را به زمین برساند. مردم حس کردند دست‏هایی که به آسمان گشوده شده است، رحمت را به آنها هدیه خواهد داد. این همان دست‏هایی است که بر سر یتیمان کشیده شده است. برای خدا شمشیر زده است و حالا هم برای خدا بالا می‏رود. نماز امام علیه‏السلام تمام شد و امام علیه‏السلام برخاست. مردم چشم انتظار معجزه‏ای بودند؛ اما انگار هیچ‏چیز تغییر نکرده بود. امام علیه‏السلام از محلّ نمازش چوبی برداشت. جلو آمد تا خود را به فرات رساند. فرات کف بر لب آورده‏ بود. چند بار با چوب به آب‏ها زد.- ای آب‏ها، شما به فرمان خدایید. به امر او آمده‏اید حالا هم با اجازه و قدرتش فرو روید.
خشم رود
یک باره انگار چیزی به هم خورد. کسی فریاد زد: مردم به آب‏ها نگاه کنید. دارد پایین می‏رود. بعد به درختی اشاره کرد و گفت: آب تا پایه‏های این نخل رسیده بود، اما حالا یک وجب پایین رفته است.مردم کم کم دل و جرأتشان بیشتر شد. جلوتر آمدند و علی علیه‏السلام را در میان گرفتند. آب فرات پایین رفت و ماهیان به روی آب آمدند. جلو امام علیه‏السلام که می‏رسیدند، باله‏ها را به هم می‏زدند؛ اما از مقابلش فرار نمی‏کردند؛ انگار آنها هم داناترین و مهربان‏ترین مردم روی زمین را می‏شناختند.آن روز دوباره لاله‏ها سر ازآب بیرون آوردند. برگ درختان از شوق، اشک شبنم بر برگ‏هایشان نشست. پیرمردان و پیرزنان نفس راحتی کشیدند. مادران، کودکان خود را در بغل فشردند. و خورشید دوباره چهره مهربان و گرم خود را به مردم نشان می‏داد.گروه کودک و نوجوان سایت تبیانمطالب مرتبطپنج درس ارزشمند و آموزنده آدم خوش گمان هرگز نمى هراسد با شکوه‏ترین شب زندگی امام هادی و شفای بیمار





این صفحه را در گوگل محبوب کنید

[ارسال شده از: تبیان]
[مشاهده در: www.tebyan.net]
[تعداد بازديد از اين مطلب: 346]

bt

اضافه شدن مطلب/حذف مطلب







-


گوناگون

پربازدیدترینها
طراحی وب>


صفحه اول | تمام مطالب | RSS | ارتباط با ما
1390© تمامی حقوق این سایت متعلق به سایت واضح می باشد.
این سایت در ستاد ساماندهی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی ثبت شده است و پیرو قوانین جمهوری اسلامی ایران می باشد. لطفا در صورت برخورد با مطالب و صفحات خلاف قوانین در سایت آن را به ما اطلاع دهید
پایگاه خبری واضح کاری از شرکت طراحی سایت اینتن