تور لحظه آخری
امروز : چهارشنبه ، 7 شهریور 1403    احادیث و روایات:  امام علی (ع):نماز دژ محكم خداوند رحمان و وسيله راندن شيطان است.
سرگرمی سبک زندگی سینما و تلویزیون فرهنگ و هنر پزشکی و سلامت اجتماع و خانواده تصویری دین و اندیشه ورزش اقتصادی سیاسی حوادث علم و فناوری سایتهای دانلود گوناگون شرکت ها




آمار وبسایت

 تعداد کل بازدیدها : 1812927304




هواشناسی

نرخ طلا سکه و  ارز

قیمت خودرو

فال حافظ

تعبیر خواب

فال انبیاء

متن قرآن



اضافه به علاقمنديها ارسال اين مطلب به دوستان آرشيو تمام مطالب
archive  refresh

شيريني عيد فطر


واضح آرشیو وب فارسی:خراسان: شيريني عيد فطر
هنوز توي خواب و بيداري بودم كه صداي مامان را شنيدم كه داشت به بابا مي گفت: پاشو مرد صبح شده، پاشو برو چند تا جعبه شيريني بخر مگه نمي دوني امروز عيده بايد تا قبل نماز عيد، شيريني ها حاضر باشن. تا اسم شيريني را شنيدم مثل فنر از جايم پريدم و داد زدم: آخ جون شيريني. مامان چشم غره اي به من رفت و گفت: قرار نيست همه شيريني ها رو تو بخوري. نذر دارم. بايد نذرم رو بدم. شانه هايم را پايين انداختم و لب هايم را آويزان كردم. مامان كه قيافه من را ديد خنده اش گرفت و همان طور كه پتو را از روي سربابا مي كشيد، گفت: تو هم اگه دوست داري مي توني لباس بپوشي و با بابات بري شيريني فروشي.

گل از گلم شكفت و هي بالا و پايين پريدم. بابا كه از سر و صداي من حسابي عصباني شده بود، بالشش را به طرفم پرت كرد وغرغر كنان از جايش بلند شد. نيم ساعتي طول كشيد تا بابا حاضر شد و دو تايي از خانه زديم بيرون. كوچه خلوت بود، انگار همه هنوز خواب بودند. سر كوچه كه رسيديم آقا غلام، همسايه روبه رويي مان را ديديم. آقا غلام از ورزش صبح گاهي بر مي گشت. بابا دستپاچه پرسيد: مغازه اصغر آقا قناد بازه؟ آقا غلام ابروهايش را بالا انداخت و گفت: برگردين اين وقت صبح شيريني پيدا نمي شه مغازه اصغرآقا قناد بسته است. بابا دستم را گرفت و كشيد و همين طور كه از آقا غلام خداحافظي مي كرد راه افتاد. بابا با عجله راه مي رفت و مي گفت: بدو پسر بايد بريم از قنادي آخر خيابون شيريني بخريم. هميشه صبح زود باز مي كنه. وقتي به قنادي آخر خيابان رسيديم. درش بسته بود. كاغذي روي شيشه زده بودند كه رويش نوشته بود: تا دو هفته ديگر تعطيل است. بابا آهي كشيد و گفت: حالا از كجا شيريني بخريم. نذر مامانت چي مي شه؟ بعد رفت سر كوچه و به زحمت يك تاكسي گرفت. دوتايي سوار تاكسي شديم. بابا گفت: آقا اولين شيريني فروشي نگه دار. اما همه شيريني فروشي ها هنوز بسته بود. خوب هيچ شيريني فروشي آن وقت صبح مغازه اش را باز نمي كند. بالاخره يك شيريني فروشي باز پيدا كرديم وچند تا جعبه شيريني تازه خريديم. خيلي خوشحال بوديم.

بابا از من هم خوشحال تر بود سرش را بالا گرفته بود و راه مي رفت.انگار توي مسابقات جهاني شيريني خريدن اول شده بود. هر دو تايي با خوشحالي به خانه رفتيم و شيريني ها را به مامان نشان داديم. مامان لبخندي از روي رضايت زد و گفت: خوب حالا معطل نكنين زود شيريني ها رو ببرين دم مسجد و قبل نماز عيد فطر بين مردم پخش كنين. من و بابا براي نماز عيد وضو گرفتيم و شيريني ها را برداشتيم و به طرف مسجد رفتيم.

همسايه ها هم يكي يكي به مسجد آمدند. همه خوشحال بودند و عيد را به هم تبريك مي گفتند. من و بابا هم به مردم شيريني تعارف مي كرديم. من با خوشحالي مي گفتم: بفرمايين شيريني. شيريني عيد فطر.
 سه شنبه 9 مهر 1387     





این صفحه را در گوگل محبوب کنید

[ارسال شده از: خراسان]
[مشاهده در: www.khorasannews.com]
[تعداد بازديد از اين مطلب: 369]

bt

اضافه شدن مطلب/حذف مطلب




-


گوناگون

پربازدیدترینها
طراحی وب>


صفحه اول | تمام مطالب | RSS | ارتباط با ما
1390© تمامی حقوق این سایت متعلق به سایت واضح می باشد.
این سایت در ستاد ساماندهی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی ثبت شده است و پیرو قوانین جمهوری اسلامی ایران می باشد. لطفا در صورت برخورد با مطالب و صفحات خلاف قوانین در سایت آن را به ما اطلاع دهید
پایگاه خبری واضح کاری از شرکت طراحی سایت اینتن