واضح آرشیو وب فارسی:جام نیوز:

داستان؛
کتاب قصه گو
به گزارش سرویس کودک جام نیوز، روزی روزگاری پسر بچه ای بود که پدر و مادرش را همان ایام کودکی از دست داده بود . تنها بازمانده او خاله اش سرپرستی او را به عهده گرفته بود . خاله اوایل با پسر بچه مهربان بود . بعدها در اثر شرایط ناجور عصبی به فردی بسیار عصبی و خشن تبدیل شد. پسر بچه جایی جز پیش خاله نداشت و سن کم باعث می شد کسی به او کار ندهد و مجبور بود که این وضع را تحمل کند . وضعیت پسر روز به روز بدتر و بدتر می شد او تمام روز را با رعب و وحشت در نزد خاله کار می کرد. بارها از دست خاله کتک خورد اما بیچاره اصلا حرفی نمی توانست به کسی بگوید . خاله پسر را روز به روز بیشتر اذیت می کرد. یک روز خاله پسر را به اتاقی منتقل کرد که بسیار تاریک و نمور و بد بو و پر از موش و سوسک بود .
(7).gif)
پسر شبها نمی توانست بخوابد چون سوسکها و موشها آرامش را از او گرفته بود . روزی از روزها پسر کوچولو کارهایش را زود تمام کرده و ساعتی زود تر به اتاقش آمد. تابحال روز روشن به اتاقش نیامده بود و همیشه روزها را با سختی تا آخر شب کار می کرد . از روشنایی روز استفاده کرده و خوب اتاق را نگاه کرد و متوجه شد در نزدیکی جای خواب او کتابی است که سالها خاک خورده و در گوشه ای افتاده است . کنجکاو شده و کتاب را برداشت و خاک آنرا کنار زد . صفحه ای را باز کرد در صفحه چیزی نوشته نشده بود و لی با باز شدن کتاب صدایی دلنشین به گوشش رسید . با باز شدن صفحات دیگر این جریان تکرار می شد . پسر متوجه شد که کتاب با باز کردن صفحاتش قصه ای را شروع می کند. هر شب پسر پس از یک کار طاقت فرسا به سراغ کتاب می رفت و صفحه ای از آنرا باز می کرد و قصه ای شروع می شد .
(7).gif)
پسر باشنیدن قصه به خوابی آرام فرومی رفت و خواب های خوبی به سراغش می آمد و دیگر از موش و سوسک و ازار و اذیت آنها خبری نبود. روزی خاله پیشنهاد کرد پسر اتاقش را به نزدیکی اتاق خاله منتقل کند. پسر ناراحت شد و نگران از اینکه نکند خاله از ماجرای کتاب قصه گو باخبر شود . خاله چند روزی بود که دزدکی به کنار اتاق پسر می رفت و از ماجرا خبر دار شده بود و همین هم بود که حال خاله خوب شده بود و به پسر خواهرش مهربانی می خواست بکند . خاله ماجرای کتاب را فهمیده بود و نگرانی پسر کوچولو بی جا بود. خاله به پسر خواهرش گفت من در این روزهای گذشته خیلی با تو کار بدی کردم و از تو می خواهم مرا ببخشید و الان حال من خوب شده و تنها دلیلش صبور بودن تو و کتاب قصه گویی است که تنها تو متوجه وجود آن شده ای. پسر خاله را بغل کرد و با چشمانی گریان خاله را بوسید و گفت او را بخشیده است. از آنروزبه بعد باهم زندگی شیرینی را آغاز کردند. melika8/ 2022 «برای ارسال نقاشی های زیبای خود این قسمت را کلیک کنید»
۰۴/۰۵/۱۳۹۴ - ۱۲:۰۹
این صفحه را در گوگل محبوب کنید
[ارسال شده از: جام نیوز]
[تعداد بازديد از اين مطلب: 7]