تور لحظه آخری
امروز : جمعه ، 30 شهریور 1403    احادیث و روایات:   
سرگرمی سبک زندگی سینما و تلویزیون فرهنگ و هنر پزشکی و سلامت اجتماع و خانواده تصویری دین و اندیشه ورزش اقتصادی سیاسی حوادث علم و فناوری سایتهای دانلود گوناگون شرکت ها

تبلیغات

تبلیغات متنی

تریدینگ ویو

لمینت دندان

لیست قیمت گوشی شیائومی

صرافی ارکی چنج

صرافی rkchange

دزدگیر منزل

تشریفات روناک

اجاره سند در شیراز

قیمت فنس

armanekasbokar

armanetejarat

صندوق تضمین

طراحی کاتالوگ فوری

Future Innovate Tech

پی جو مشاغل برتر شیراز

لوله بازکنی تهران

آراد برندینگ

وکیل کرج

خرید تیشرت مردانه

وام لوازم خانگی

نتایج انتخابات ریاست جمهوری

خرید ابزار دقیق

خرید ریبون

موسسه خیریه

خرید سی پی کالاف

واردات از چین

دستگاه تصفیه آب صنعتی

حمية السكري النوع الثاني

ناب مووی

دانلود فیلم

بانک کتاب

دریافت دیه موتورسیکلت از بیمه

خرید نهال سیب سبز

قیمت پنجره دوجداره

بازسازی ساختمان

طراحی سایت تهران سایت

دیوار سبز

irspeedy

درج اگهی ویژه

ماشین سازان

تعمیرات مک بوک

دانلود فیلم هندی

قیمت فرش

درب فریم لس

شات آف ولو

تله بخار

شیر برقی گاز

شیر برقی گاز

خرید کتاب رمان انگلیسی

زانوبند زاپیامکس

بهترین کف کاذب چوبی

پاد یکبار مصرف

روغن بهران بردبار ۳۲۰

قیمت سرور اچ پی

بلیط هواپیما

 






آمار وبسایت

 تعداد کل بازدیدها : 1817142329




هواشناسی

نرخ طلا سکه و  ارز

قیمت خودرو

فال حافظ

تعبیر خواب

فال انبیاء

متن قرآن



اضافه به علاقمنديها ارسال اين مطلب به دوستان آرشيو تمام مطالب
archive  refresh

عبید زاکانی (حکایت)


واضح آرشیو وب فارسی:فان پاتوق: حکایت
مردی را گفتند : پسرت را به تو شباهتی نباشد . گفت: اگر همسایگان باری ما را رها کنند فرزندانمان را به ما شباهتی خواهد افتاد .


حکایت
مردی کودکی را دید که می گریست و هرچند مادرش او را نوازش می کرد خاموش نمی شد . گفت: خاموش شو ار نه مادرت را به کار گیرم. مادر گفت: این طفل تا آنچه گویی نبیند به راست نشمارد و باور نکند.

حکایت
مسیحی زرتشتی را گفت: از چه زمان کامجوئی از .... آن را به ترک گفته اید ؟ گفت: از آنگاه که ادعای زاییدن .... کردند.


حکایت
عباده را گفتند : خواهرت از شوی خویش به میراث چه برد ؟ گفت: چهار ماه و ده روز !


حکایت
پیر زالی با شوی می گفت: شرم نداری که با دیگران زنا می کنی و حال آنکه ترا در خانه چون من زنی حلال و طیب باشد ؟ شوی گفت : حلال آری اما طیب،نه

حکایت
زن مزبد حامله بود . روزی به روی شوی نگریست و گفت : وای بر من اگر فرزندم به تو ماند .
مزبد گفت: وای بر تو! اگر به من نماند.

حکایت
مردی کسی را دید که با کنیز او گرد آمده است،کنیزک را گفت: چرا چنین کردی؟ گفت: ای آقای من ، او مرا به سر تو سوگند داد که با من گرد آید و تو خود از محبت من به خویش آگاهی.

حکایت
زنی نزد قاضی رفت و گفت: این شوی من حق مرا ضایع می سازد و حال آنکه من زنی جوانم .
مرد گفت: من از آنچه توانم کوتاهی نکنم .
زن گفت: من به کم از پنج کرت راضی نباشم .
مرد گفت: لاف نزنم که مرا بیش از سه کرت یارا نباشد .
قاضی گفت: مرا حالی عجب افتاده است ، هیچ دعوی بر من عرض نکنند مگر آنکه از کیسه ی من چیزی برود ؛ باشد، آن دو کرت دیگر را من در گردن گیرم.


حکایت
کسی مردی را دید که بر خری کندرو نشسته ، گفتنش: کجا می روی؟
گفت: به نماز جمعه . گفت: ای نادان اینک سه شنبه باشد. گفت : اگر این خر شنبه ام به مسجد رساند نیکبخت باشم.


حکایت
شیخ بدرالدین صاحب ، مردی را با دو زیبا روی بدید و گفت : اسمت چیست؟ آن مرد گفت:عبدالواحد(بنده یک تا) گفت: تو این دو را یله کن که من عبدالاثنین و هر دو را بنده ام.


حکایت
اسبی در مسابقه پیشی گرفت . مردی از شادی بانگ برداشت و به خود ستایی پرداخت.
کسی که در کنارش بود گفت: مگر این اسب از آن توست ؟ گفت : نه،لیکن لگامش از من است.


حکایت
مردی به زنی گفت: خواهم ترا بچشم تا دریابم تو شیرینتری یا زن من .
گفت: این حدیث از شویم پرس که وی من و او را چشیده باشد.


حکایت
ابو نواس مستی بدید و از دیدن حالت او به حیرت شد و از حرکاتش بخندید. گفتندش: از چه خندی ؟ که تو خود همه روزه چنین باشی. گفت: من هرگز مست ندیده ام. گفتند:این چگونه باشد؟ گفت: من پیش از دیگر مردم مست شوم و پس از آن به هوش آیم از این رو حال مستان را پس از خود ندانم که چیست.

حکایت
مردی از کسی چیزی بخواست . او را دشنام داد .گفت : مرا که چیزی ندهی چرا به دشنام رانی ؟ گفت: خوش ندارم که تهی دست روانت سازم .


حکایت
زنی بیمار شد ، شوی را گفت: وای بر تو که اگر من بمیرم چه می کنی ؟ گفت: وای بر من اگرنمیری چه کنم؟

حکایت
مردی را که دعوی پیغمبری می کرد نزد معتصم آوردند. معتصم گفت: شهادت می دهم که تو پیغمبری احمق هستی . گفت: آری،از آنکه بر قومی چون شما مبعوث شده ام؛(و هر پیامبری از نوع قوم خود باشد.)


حکایت
ده ساله دختر بادام پوست کنده ایست به دیده ی بینندگان و پانزده ساله لعبتی است از بهر لعبت بازان ، و بیست ساله نرم پیکری است لطیف و فربه و لغزان، و سی ساله مادر دختران و پسران و چهل ساله زالی است گران و پنجاه ساله را بباید کشتن با کاردی بران و بر شصت ساله باد لعنت مردمان و فرشتگان.


حکایت
مردی جامه ای بدزدید و به بازار برد تا بفروشد . جامه را از او نیز بر بودند. پرسیدند که به چندش بفروختی؟ گفت به اصل سرمایه.







این صفحه را در گوگل محبوب کنید

[ارسال شده از: فان پاتوق]
[مشاهده در: www.funpatogh.com]
[تعداد بازديد از اين مطلب: 170]

bt

اضافه شدن مطلب/حذف مطلب




-


گوناگون

پربازدیدترینها
طراحی وب>


صفحه اول | تمام مطالب | RSS | ارتباط با ما
1390© تمامی حقوق این سایت متعلق به سایت واضح می باشد.
این سایت در ستاد ساماندهی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی ثبت شده است و پیرو قوانین جمهوری اسلامی ایران می باشد. لطفا در صورت برخورد با مطالب و صفحات خلاف قوانین در سایت آن را به ما اطلاع دهید
پایگاه خبری واضح کاری از شرکت طراحی سایت اینتن