واضح آرشیو وب فارسی:کرب و بلا: چندخطی را که می خوانید دل نوشته هایی از یک سفر با پای پیاده است از کسی که پای دلش در این دنیای هزار رنگ بدجور لنگ می زند اما دل تنگ راهی است که یک بار اجازه پیمودنش را یافته است. اگر مبدا فرودگاه است تاخیر نکنید این بار پرواز ها تاخیر ندارند.قسمت اول | شب قبل از حرکت حال خیلی خوبی داشتم. حدود ساعت نه شب بود که کوله سفر را بسته بودم که شروع کردم با چند تا از دوستان که خداحافظی نکرده بودم تماس بگیرم و حلالیت بطلبم. با بعضی هم قرار می گذاشتم که همدیگر را کربلا ببینیم. هر کدوم دعایی داشتن که لیاقت حمل اونها را تا گیرنده به من میدادن. با بعضیا تلفنی نمی شد خداحافظی کرد برای همین حدود ساعت ده بود که راه افتادم تا به خونه چند نفر سر بزنم. وقتی برگشتم دستام پر از چیزهایی بود که برای تبرک به من سپرده بودن. دیگه ازلحاظ چفیه و انگشتر خیالم راحت بود!!! شب برای خواب شروع کردم به شمردن همه چیزهایی که قرار بود وقتی چشمم به گنبد و ضریح میرسه بخوام. چه نیازهایی که فقط از حبیب خدا برمی اومد بخشش این کوله بار سنگین از گناه، پدر و مادر، آینده، سلامتی داییم که تازه از کما خارج شده بود ... چند سالی در فراق کربلایت مانده ام در فراق گنبد و صحن و سرایت مانده ام بار سنگین گناهانم بُوَد بر شانه ام لطف تو بوده که در حال و هوایت مانده ام این همه پیمان شکستن های من را دیده ای من فقط در حسرت لطف و سخایت مانده ام چشم که باز کردم پنچ ساعت به پرواز بیشتر نموند بود. علی آقا همون کسی که قرار بود همراهش باشم اصرار داشت که حتماً سه ساعت قبل پرواز فرودگاه باشیم. هرچند وقت یک بار هم از خاطره جا ماندن از پرواز به دلیل زود حرکت کردن پرواز می گفت! هرچی داستان شنیده بودم راجع به تأخیر پرواز بود و زیاد تعریف این داستان ها کمکی به سریع تر آماده شدن من نمی کرد. از طرفی هم چون پدر زحمت بدرقه ما را تا فرودگاه کشیده بود خیالم راحت بود! تقریباً دو ساعت به پرواز مونده بود که با پدر جلوی فرودگاه خداحافظی کردم. بعد هم با مادر که منت گذاشته بودن منو برای اولین زیارت کربلا بدرقه کردند. وارد فرودگاه که شدم دوربینم را حاضر کردم که چند تا عکس از همین اول سفر بندازم. قبل از اینکه دوربین و بیرون بیارم حس عجیبی بهم گفت نکنه اینجا مشکل حفاظتی داشته باشِ!!! برای همین از مأمور نیروی انتظامی پرسیدم که گفت اینجا مثل پادگان منطقه نظامی هست! همین یک جمله کافی بود که تا داخل هواپیما دوربین از کیف خارج نشه! هرچند داخل سالن انتظار با ترس ولرز یه عکس نصفه و نیم انداختم! در همین حین که من مشغول دوربین بودم علی آقا به همراه دوست دیگرمون که گروه سه نفره ماراکامل می کرد به گیت شرکت هواپیمایی مندرج در بلیط رفتن و پس از بسته بندی ساک ها و زدن برچسب کارت پرواز را گرفتن. کارها روی روال انجام می شود فقط کمی به علت قطعی در سیستم چک کردن گذرنامه معطل شدیم. به سالن انتظار که رسیدیم انگار دیگه کسی با ما کارنداشت به غیراز گیت حفاظت که حتی با کمربند ما هم کار داشت!!! هیچ تابلویی نبود که مشخص بشه پرواز در چه حالتی هست و ما هم مجبور بودیم هرچند دقیقه یک بار از گیت پرواز سؤال کنیم. راستیتش حال و هوای فرودگاه شبیه ایستگاه قطار تهران مشهد شده بود و حضور کاروانی و مذهبی مسافران فضا را یه جورایی صمیمی و خودمانی کرده بود. البته گمان کنم این فضا به مسئولان فرودگاه هم سرایت کرده بود!!! تقریباً نیم ساعت به پرواز راهی گیت شدیم و به سمت هواپیما حرکت کردیم. همه مسافرها که نشستن چند تا صلوات برای سلامتی زائران کربلا و آقای خلبان فرستادن تا به سلامت به مقصد برسیم. پرواز تقریباً بدون تاخیرحرکت کرد و همین باعث شروع بحث های اولیه مسافرها شد. این اولین باری بود که پرواز می کردم. راستش را بخواهید با هر شکلی که راهی زیارت دردانه خدا شوی اگر عاشق باشی زمان و مکان برایت معنی اش را از دست می دهد و برای رسیدن به پابوسش پرواز می کنی. دوباره شهر پر از شور و شوق و شیدایی است دوباره حال همه عاشقان تماشایی است که فصل پر زدن از انزوای تنهایی است سفر حکایت یک اتفاق رویایی است ببند بار سفر را که یار نزدیک است طلوع صبح شب انتظار نزدیک است ببین که قفل قفس را شکسته، می آیند کبوتران حرم دسته دسته می آیند السلام علیک یا اباعبدالله
پنجشنبه ، ۱۸آذر۱۳۹۵
[مشاهده متن کامل خبر]
این صفحه را در گوگل محبوب کنید
[ارسال شده از: کرب و بلا]
[تعداد بازديد از اين مطلب: 89]