تور لحظه آخری
امروز : چهارشنبه ، 27 تیر 1403    احادیث و روایات:  حضرت مهدی (عج):قلب‏هاى ما جايگاه خواسته ‏هاى الهى است؛ هرگاه او بخواهد ما نيز مى‏&...
سرگرمی سبک زندگی سینما و تلویزیون فرهنگ و هنر پزشکی و سلامت اجتماع و خانواده تصویری دین و اندیشه ورزش اقتصادی سیاسی حوادث علم و فناوری سایتهای دانلود گوناگون شرکت ها

تبلیغات

تبلیغات متنی

خرید ووچر پرفکت مانی

تریدینگ ویو

کاشت ابرو

لمینت دندان

لیست قیمت گوشی شیائومی

صرافی ارکی چنج

صرافی rkchange

دانلود سریال سووشون

دانلود فیلم

ناب مووی

رسانه حرف تو - مقایسه و اشتراک تجربه خرید

سرور اختصاصی ایران

تور دبی

دزدگیر منزل

تشریفات روناک

اجاره سند در شیراز

قیمت فنس

armanekasbokar

armanetejarat

صندوق تضمین

طراحی کاتالوگ فوری

دانلود کتاب صوتی

تعمیرات مک بوک

Future Innovate Tech

آموزشگاه آرایشگری مردانه شفیع رسالت

پی جو مشاغل برتر شیراز

قیمت فرش

آموزش کیک پزی در تهران

لوله بازکنی تهران

میز جلو مبلی

آراد برندینگ

سایبان ماشین

مبل استیل

بهترین وکیل تهران

کی شاپ

خرید دانه قهوه

دانلود رمان

وکیل کرج

آمپول بیوتین بپانتین

پرس برک

بهترین پکیج کنکور

خرید تیشرت مردانه

خرید نشادر

خرید یخچال خارجی

وکیل تبریز

اجاره سند

وام لوازم خانگی

نتایج انتخابات ریاست جمهوری

خرید ووچر پرفکت مانی

خرید سی پی ارزان

خرید ابزار دقیق

بهترین جراح بینی خانم

تاثیر رنگ لباس بر تعاملات انسانی

خرید ریبون

ثبت نام کلاسینو

خرید نهال سیب سبز

خرید اقساطی خودرو

امداد خودرو ارومیه

ایمپلنت دندان سعادت آباد

موسسه خیریه

 






آمار وبسایت

 تعداد کل بازدیدها : 1806805110




هواشناسی

نرخ طلا سکه و  ارز

قیمت خودرو

فال حافظ

تعبیر خواب

فال انبیاء

متن قرآن



اضافه به علاقمنديها ارسال اين مطلب به دوستان آرشيو تمام مطالب
 refresh

جانبازی را از پدر و مادرم آموختم!


واضح آرشیو وب فارسی:شهیدنیوز: شهیدخبر(شهیدنیوز): این نوشته روایتی داستان گونه از جانباز شدن یک فرزند شهید در دفاع از حریم اهل بیت (ع) است.مادر کنار چارچوب در ایستاده بود و یواش یواش اشک می ریخت. طاقت نداشت که محمد 18 ساله اش را با این وضعیت روی تخت ببیند. اینقدر تو حال خودش فرو رفته بود، که غافل شد و صدای آروم گریه اش به هق هق های صدا داری تبدیل شد. با صدای گریه مادر محمد متوجه حضور مادرش شد، صورتش رو به سمت در برگرداند. مادر که صورت محمد رو کامل دید، گریه اش بلندتر شد. محمد، مادر را صدا زد؛ مادر که تو حال خودش نبود با صدای محمد به خودش اومد و سعی کرد خودش رو جمع جور کنه و حال و هوا رو تغییر بده، اومد کنار تخت پسرش نشست و با شوخی سر به سر پسرش گذاشت. محمد دستشو جلو برد و خواست دست مادر رو بگیرد اما انگشتی نبود که بتونه دست مادر رو بگیره، مادر سریع دست محمد رو گرفت و لای انگشتای ظریف مادرانه اش فشار داد و سمت دهانش برد تا ببوسه، محمد دستش رو کشید و گفت: مادر چرا هر وقت سرم رو برمی گردونم تو رو می بینم که در حال گریه ای؟!  مادر لبخند تلخی زد و گفت: راضی ام به رضای خدا، میدونم راهت حق بوده؛ اما مادرم و سکوت کرد. سه سال نیست که بابا شهید شده حال هم نوبت منه، شرمنده ام که همه عمرت به پرستاری گذشته و می خواد بگذره محمد گفت: از بچگی و بابام جز سرفه های دلخراش هیچی یادم نیست، همه بچگیم یا بابا سرفه می کرد و گوشه اتاق با دستگاه اکسیژن نفس می کشید، یا تفریح ماهیانه امون این بود بابا بره بیمارستان بستری بشه و ما بریم عیادتش، دیگه وقت و بی وقت بیمارستان رفتن بابا شده بود عادت زندگیمون، تو هم کارت پرستاری بود و پرستاری .... سه سال نیست که بابا شهید شده حال هم نوبت منه، شرمنده ام که همه عمرت به پرستاری گذشته و می خواد بگذره، مادر پرید وسط حرف پسرش و گفت: من کاری نکردم و نمی کنم . نکنه حرفی بزنی که فکر کنم پشیمون شدی. محمد گفت: نه مادر من خودم راهم را انتخاب کردم، یادته چقدر اصرار کردم که برم و بشم سرباز مدافع حرم.... اما دلم گرفته از این همه بی لیاقتی، اشک تو چشم نیمه سالمش پر شد و گفت: شب عملیات قرار بود ما عملیات فریب رو انجام بدیم، فرمانده داوطلب خواست من و مرتضی پیش قدم شدیم، خودمون رو بالای تپه رسوندیم صدای صفیر گلوله گوشمون رو پرکرده بود، مدام جامون رو تغییر می دادیم؛ مرتضی هدف تک تیر انداز داعشی قرار گرفت و افتاد، اولش فکر کردم شهید شده اما نه زنده بود و به سختی نفس می کشید، به هر زحمتی بود بردمش عقب و سوار تویوتای زخمی ها کردم، چند قدمی از تویوتا دور نشده بودم که یه خمپاره خورد روی تویوتا. همه 12 نفر شهید شده جز من، جز من سراپا تقصیر . با صدای بغض آلود گفت: این 150 ترکش بی خاصیت که روی صورتم کاشته شده و چشم تخلیه شده و دست بی انگشت که گریه نداره این همه بی لیاقتی منه که گریه نداره. آره مادر برای بی لیاقتی پسرت گریه کن، شهادت لیاقت می خواست که آدم مثل من نداشت. مادر دیگه نمی تونست جلوی هق هق های بلند گریه اش رو بگیره خودش رو انداخته بود روی بدن نیمه جان پسرش و حضرت زینب(س) رو صدا می زد و ازش صبر می خواست.


پنجشنبه ، ۹اردیبهشت۱۳۹۵


[مشاهده متن کامل خبر]





این صفحه را در گوگل محبوب کنید

[ارسال شده از: شهیدنیوز]
[مشاهده در: www.shahidnews.com]
[تعداد بازديد از اين مطلب: 16]

bt

اضافه شدن مطلب/حذف مطلب







-


گوناگون

پربازدیدترینها
طراحی وب>


صفحه اول | تمام مطالب | RSS | ارتباط با ما
1390© تمامی حقوق این سایت متعلق به سایت واضح می باشد.
این سایت در ستاد ساماندهی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی ثبت شده است و پیرو قوانین جمهوری اسلامی ایران می باشد. لطفا در صورت برخورد با مطالب و صفحات خلاف قوانین در سایت آن را به ما اطلاع دهید
پایگاه خبری واضح کاری از شرکت طراحی سایت اینتن