واضح آرشیو وب فارسی:فارس: روایتی از روزهای تاریخی اسارتگاه
از بوی عفونت تا عطر خوش محمدی که اردوگاه را فرا گرفت / ژنرال بعثی مغلوب غیرت نوجوان ایرانی شد
سربازان عراقی گمان میکردند که یکی از نیروهای خودشان به اسرا عطر داده اما پس از آن که آنان پیکر آن جوان شهید را بلند کردند بوی عطر تشدید شد و آنگاه بود که خود نیروهای عراقی نیز به این موضوع معترف شدند که «به خدا قسم او شهید است.»

به گزارش خبرگزاری فارس از شهرستان نکا، به سراغ حجتالاسلام غفار شعبانی رزمنده دلاور لشکر ویژه 25 کربلا از روستای قلعهسر نکا رفتیم که دو برادرش «رجبعلی و عبدالعلی» نیز در دوران دفاع مقدس به شهادت رسیدند؛ در ادامه خاطرات او از نظرتان میگذرد. خانواده شعبانی بهعنوان یک خانواده ایثارگر در منطقه قلعهسر نکا شناخته میشوند، بیشک شایسته آن است که در ابتدای گفتوگو، با نام و یادی از برادران شهیدتان آغاز شود. با سلام و صلوات بر محمد و آل محمد و با سلام و درود به پیشگاه حضرت ولی عصر (عج) و نائب بر حقش امام خامنهای، من هم خدمت شما و همه خادمان فرهنگ پایداری عرض سلام و خسته نباشید دارم، اگر بخواهم از برادرانم بگویم ترجیح میدهم از استقامت و اخلاص شهید رجبعلی شعبانی آغاز کنم، ایشان در جبهههای حق علیه باطل به کرات مجروح شد اما این مجروحیتها ذرهای از عزم و اراده استوار او برای دفاع از آرمانهای امام و انقلاب کم نکرد، در عملیات آزادسازی مهران به سختی مجروح شد و ترکش جای جای بدنش را فرا گرفته بود و حتی بر بخشی از گوشت و استخوانش نیز جراحات جدی وارد شده بود، بنده تقریباً سه ماه قبل از اسارتم نزد برادرم در بیمارستان آسیای تهران بودم، در مدت زمانی که رجبعلی در بیمارستان بستری بود، وضع جسمی بسیار بدی داشت و زخمهای بدنش از زیر گردن تا ساق پایش را در بر گرفته بود، من با مشاهده این زخمها بهشدت منقلب میشدم اما برادرم بهراستی روحیهای عجیب و قوی داشت.

یک بار زمانی که رادیو مارش عملیات را پخش میکرد اشک از چشمانش جاری شد، من ابتدا تصور میکردم او از درد زخمهای جسمانی ناراحت است اما هنگامیکه علت را از او جویا شدم، پاسخ داد: «گریهام از این است که رزمندگان هم اینک در جبهه میجنگند ولی من نمیتوانم بجنگم.» نکته دیگر که میتوانم درباره شهید رجبعلی بگویم، شوخطبعی او است، چنانکه حتی در بدترین شرایط جسمی در بیمارستان، دست از شوخی بر نمیداشت و زمانی که درباره جنگ از او سوال میکردیم، ایشان با زبان شیرین مازندرانی پاسخ میداد: «نامردا به قصد کُشت تیر زَندِنهِ (نامردها به قصد کشت تیر می زنند!)» اخوی دیگر بنده عبدالعلی شعبانی نیز مانند برادر دیگرمان چندینبار زخمیشد و به سبب اینکه در واحد پدافند هوایی حضور داشت و این قسمت نیز از مراکز حساس و مورد توجه دشمن بود، علاوه بر جراحت، شیمیایی نیز شد اما با این حال چون شهید عبدالعلی حقیقتاً انسانی وارسته و خوشخلق بود و هیچگاه از اهداف امام و انقلاب دست برنمیداشت، با اینکه پیکرش بهشدت از زخمهای شیمیایی سوخته بود، به رویارویی با دشمن ادامه میداد، متأسفانه در جبهههای جنگ در کنار برادرم نبودم و پس از شهادت او من اسیر شدم، البته باید گفت یکی از برجستهترین ویژگیهای عبدالعلی توجه او به نماز بود، ایشان در کوره آجرپزی کار میکرد و در این شرایط سخت حتی نماز شبش نیز ترک نمیشد و در هر شرایطی نمازش را سر وقت بهجا میآورد. * از سالهای حضور در جبهه بفرمایید؟ خاطرات حضور من در جبههها با دوست عزیز و شهیدم رسول طاهرپور رنگ و بویی دیگر داشت، او به راستی طلبهای خوب، زیرک و پرتلاش بود، در کنار هم چندینبار به جبهههای جنوب و کردستان رفتیم، هنگامیکه در مریوان بودیم ماموریت داشتیم بهعنوان نیروهای رزمیتبلیغی عازم محورها شویم البته لازم به ذکر است که ما طلبه بودیم اما ملبس نبودیم، به هر ترتیب در هنگام حضورمان در مریوان تصمیم گرفتیم برای مدتی در شهر چرخی بزنیم در هنگام گشت و گذار وارد مغازهای بزرگ و لوکس شدیم، شهید طاهرپور که بسیار شوخطبع بود، به صاحب فروشگاه به زبان مازندرانی گفت: «بُد دارنی؟! (چکمه داری؟)» فروشنده با تعجب به او نگاه کرد و گفت: «چی؟» در این هنگام من گفتم که چیزی نیست و او شوخی میکند، در جای دیگر در جاده مریوان هنگامی که ما برای گرفتن ماشین انتظار میکشیدیم، اتوبوسی از کنار ما رد شد که رسول فریاد زد: «استخر پشت» نام محلی در شهر نکا.

* چنانچه خاطرهای از دوران اسارت بهیاد دارید، بفرمایید؟ بنده در سال 1365 در عملیات کربلای 5 در منطقه شلمچه اسیر شدم، پس از اسارت و پیش از آن که اسرا را به اردوگاه ببرند، آنها را به اردوگاه الرشید بغداد میبردند و تعداد زیادی از اسرا را در اتاقکهای کوچکی نگهداری میکردند، مکانهایی که از لحاظ بهداشتی وضعی بسیار وحشتناک داشت، در مکانی که من در آنجا نگهداری میشدم، اسیر مجروحی بود که متاسفانه نامش را به یاد ندارم ولی میدانم که از اهالی شاهرود بود و شرایط جسمی بسیار سخت و بحرانی را پشت سر میگذاشت، چنانکه سراسر بدنش عفونی شده بود و با توجه به اینکه از دارو و درمان خبری نبود، حالش هر روز بدتر میشد تا اینکه شبی حالش بسیار وخیم شد و هر چه اسرا به نگهبانان اصرار کردند که در را باز کنند و برای درمانش اقدامی انجام دهند، آنان توجهی نکردند تا اینکه بالاخره نیمههای شب آن جوان به شهادت رسید. به محض شهادت عطر عجیبی فضا را پر کرد بویی که تا آن زمان هیچیک از بچهها استشمام نکرده بودند، صبح آن روز پس از آن که سربازان عراقی درب اتاقک را باز کردند، از استشمام این بوی خوشایند متعجب شدند و علت را پرسیدند، اسرا نیز آن را به جوان شهید نسبت دادند اما عراقیها باور نمیکردند و مصرانه میگفتند که شما دروغ میگویید زیرا سربازان عراقی گمان میکردند که یکی از نیروهای خودشان به اسرا عطر داده اما پس از آن که آنان پیکر آن جوان شهید را بلند کردند بوی عطر تشدید شد و آنگاه بود که خود نیروهای عراقی نیز به این موضوع معترف شدند که «به خدا قسم او شهید است.»

* بهعنوان فردی که سالهای مجاهدت قهرمانانه ملت ایران را از نزدیک درک کرده است، چه توصیهای به جوانان دارید؟ اگر موافق باشید میخواهم این پیام را در قالب یک خاطره به جوانان عزیز بگویم، در دوران اسارت نوجوانی را که سن کمی داشت به اردوگاه بصره منتقل کردند، در آنجا یک ژنرال عالی رتبه عراقی که از فرماندهان سپاه هفتم ارتش عراق بود برای سرکشی اسرا وارد محوطه اردوگاه شد، با ورود ژنرال سربازان عراقی شروع به تنبیه اسرا کردند و به همه دستور دادند که سرهایشان را پایین نگاه دارند، سپس ژنرال عراقی که چکمهای بلند بهپا داشت و دو اسلحه کمری به دو طرف پهلوی خود بسته بود، به نوجوانی که در میان اسرا بود دستور داد، نزدش بیایید و بعد از مقدمهچینی و سخنان به اصطلاح دلسوزانه به نوجوان دستور داد که به امام (ره) دشنام دهد، نوجوان از این کار امتناع کرد اما زمانی که ژنرال اسلحه خود را بهسوی او نشانه گرفت و او را تهدید به مرگ کرد، گفت: «جناب ژنرال! این را از روی سرم بردار زیرا اگر قرار باشد من از لوله کلتت بترسم سینهام را در مقابل لوله تانکت قرار نمیدادم.» این سخن یک نوجوان است، بهراستی جوانان امروز ما باید از نوجوانان آن روز سالهای دفاع مقدس درس شجاعت، تقوا و ولایت دوستی بگیرند و سعی کنند خود را هرچه بیشتر به آرمانهای امام و انقلاب نزدیک کنند. * و خطاب به مسئولان. مسئولان باید متوجه باشند که ضروریترین نیاز جامعه امروز حرکت در مسیر آرمانهای امام و رهبری است و بیشک از مهمترین ضرورتهای این راه، خدمترسانی همهجانبه و تلاش در مسیر رفع مشکلات مردم بهعنوان صاحبان اصلی این انقلاب است. انتهای پیام/86029/س30
94/06/17 - 08:01
این صفحه را در گوگل محبوب کنید
[ارسال شده از: فارس]
[تعداد بازديد از اين مطلب: 21]