واضح آرشیو وب فارسی:آفتاب: چراغ زرد مرا ببخش مادر
[الف ـ ب]
از وقتى خودم را شناختم، مادرم تنها همدم من و دستان نوازشگرش تنها پناه زندگى ام بود. او پس از مرگ پدر زندگى و جوانى اش را وقف من كرده بود.
وقتى در كنكور قبول شدم،حسابى درس خواندم و بعد از پايان تحصيلات عاليه نيز در يك شركت خيلى معتبر مشغول به كار شدم. پس از مدتى وضع مالى ام حسابى خوب شد و توانستم طى چند سال براى خودم زندگى خوبى فراهم كنم.
هر وقت به خانه مى آمدم برق اميد و رضايت را در چشم مادرم مى ديدم تا اين كه اقوام و اطرافيان گفتند وقت زن گرفتنم شده. اما هرچه مادرم در گوشم خواند و ديگران اصرار كردند فايده اى نداشت. چرا كه من آمادگى لازم را در خودم نمى ديدم.
از سوى ديگر حرص پول درآوردن در من، چنان شعله ور شده بود كه همه وقتم را صرف كسب درآمد مى كردم و كمتر به خانه مى رفتم. وقتى هم به خانه مى رسيدم آن قدر خسته بودم كه حوصله حتى يك كلمه حرف زدن را هم نداشتم.
متأسفانه از مادرم بشدت غافل شده و حتى ديگر حوصله شنيدن حرف هايش را نداشتم. مادرم بشدت بيمار شده بود و من با اين كه موضوع را مى دانستم اما به خاطر كار زياد حتى وقت پرسيدن احوالش را نداشتم.يك شب به من تلفن زد كه زود به خانه بيا اما در جوابش گفتم:نمى توانم،كار دارم. نزديك صبح وقتى به خانه رسيدم ديدم مادر روى زمين افتاده / در حالى كه بشدت ترسيده بودم، سريع او را به بيمارستان رساندم كه خوشبختانه از مرگ نجات يافت.مادرم سكته كرده بود.
از اين ماجرا چند ماهى گذشت اما من باز هم به خودم نيامدم. يادم رفته بود كه او در جوانى چه زحمت هايى برايم كشيده و حالا من تنها به فكر خودم بودم.خستگى كار ، توان جسمى مرا هم كاهش داده بود.
يك شب با همكارم در شركت بودم كه پيشنهاد داد كمى از يك ماده سياه رنگ بخورم. نمى دانستم چيست و چشم بسته قبول كردم. روز بعد و شب هاى بعد.// همچنان اين كار ادامه يافت تا اين كه فهميدم معتاد شده ام.ديگر رهايى از گرداب اعتياد برايم سخت بود و مصرفم كه بالا رفت بيشتر درآمدم دود شد.
ديگر حتى حوصله مادرم را هم نداشتم، پرخاشگر و عصبى شده بودم، فريادهاى من در خانه ذره ـ ذره مادرم را آب مى كرد اما هيچ نمى گفت.كارم به جايى رسيد كه ديگر همه در محل كارم فهميده بودند معتادم. رئيسم چند ماهى مرا از كار معلق كرد تا شايد ترك كنم اما فايده اى نداشت.
بالاخره مادرم اين موضوع را از طريق همكارم فهميد و نتوانست طاقت بياورد بعد هم دوباره سكته كرد و گوشه بيمارستان افتاد اما من با اين كه كنارش بودم نمى توانستم كارى برايش انجام دهم. دائم به فكر تهيه مواد بودم كه مادرم از بيمارستان مرخص شد.
كارم به جايى رسيد كه اخراج شدم و افتادم گوشه خانه. با اين وجود، مادرم كمر همت بست و به كمك يكى از همكارانم زندگى سوخته ام را از نو ساخت. مادرم شبانه روز با همان بيمارى اش از من پرستارى كرد و يك بار ديگر مرا به زندگى بازگرداند. با خودم عهد كرده ام ديگر تنهايش نگذارم. او همه اميد زندگى من است و بى كلك ترين رفيق عمرم است. دلم مى خواهد با اشك به پايش بيفتم و بگويم مرا ببخش مادر.
يکشنبه 12 آبان 1387
این صفحه را در گوگل محبوب کنید
[ارسال شده از: آفتاب]
[تعداد بازديد از اين مطلب: 204]