واضح آرشیو وب فارسی:ایسکانیوز: *خودموني مرا ببخش مادر

تهران – خبرگزاري ايسكانيوز: از وقتي خودم را شناختم ، مادرم تنها همدم من و دست نوازشگرش تنها پناه زندگي ام بود.
در كنكور قبول شدم،درس خواندم و سپس در يك شركت خيلي معتبر مشغول به كار شدم.وضع مالي ام خوب شد و توانستم در عرض يكي دو سال براي خودم زندگي دلچسبي فراهم كنم.
هر وقت به خانه مي آمدم برق اميد و رضايت را در چشم مادرم مي ديدم تا اين كه به قول معروف وقت زن گرفتنم شد.هرچه مادرم در گوشم خواند و اقوام اصرار كردند فايده اي نداشت.من آمادگي لازم را در خودم نمي ديدم.
كم كم حرص پول درآوردن در من ، چنان شعله ور شد كه همه وقت خود را صرف كسب درآمد مي كردم و كمتر به خانه مي رفتم.وقتي هم به خانه مي رسيدم آن قدر خسته بودم كه حوصله حتي يك كلمه حرف زدن نداشتم.
من متاسفانه از مادرم غافل شدم و ديگر حوصله شنيدن حرفهايش را نداشتم.مادرم مريض شده بود و من با اين كه موضوع را فهميده بودم اما به خاطر كار زياد حتي وقت پرسيدن احوالش را نداشتم.يك شب به من تلفن زد كه زود به خانه بيا اما در جوابش گفتم:نمي توانم،كار دارم.نزديك صبح وقتي به خانه رسيدم ديدم مادر روي زمين افتاده است.ترسيده بودم،سريع او را به بيمارستان رساندم و خوشبختانه از مرگ نجات يافت.مادرم سكته كرده بود.
از اين ماجرا چند ماهي گذشت اما من باز هم به خود نيامدم.يادم رفته بود كه او در جواني چه زحمت هايي برايم كشيده است و من تنها به فكر خودم بودم.خستگي كار ، توان جسمي مرا كاهش مي داد.
يك شب با همكارم در شركت بودم كه پيشنهاد داد كمي از يك ماده سياه رنگ بخورم.نمي دانستم چيست و چشم بسته قبول كردم.روز بعد و شب هاي بعد... همچنان اين كار ادامه يافت تا اين كه فهميدم معتاد شده ام.ديگر رهايي از گرداب اعتياد برايم سخت بود و مصرفم كه بالا رفت بيشتر درآمدم دود شد.
ديگر حتي حوصله مادرم را هم نداشتم،پرخاشگر و عصبي شده بودم،فريادهاي من در خانه ذره ذره مادرم را آب مي كرد اما هيچ نمي گفت.كارم به جايي رسيد كه ديگر همه در محل كارم فهميده بودند معتادم. رئيسم مرا چند ماهي از كار معلق كرد تا شايد ترك كنم اما فايده اي نداشت.
بالاخره مادرم اين موضوع را از طربق همكارم فهميد و نتوانست طاقت بياورد.دوباره سكته كرد و گوشه بيمارستان افتاد اما من با اين كه كنارش بودم نمي توانستم كاري انجام دهم.دائم به فكر تهيه مواد بودم كه مادرم از بيمارستان مرخص شد.
كارم به جايي رسيد كه اخراج شدم و افتادم گوشه خانه.با اين وجود ، مادرم كمر همت بست و به كمك يكي از همكارانم زندگي سوخته ام را از نو ساخت.مادرم شبانه روز با همان بيماري اش از من پرستاري كرد و حالا از خودم هم خجالت مي كشم. با خودم عهد كرده ام ديگرتنهايش نگذارم.او همه اميد زندگي من است و بي كلك ترين رفيق عمرم.دلم مي خواهد با اشك به پايش بيفتم و بگويم مرا ببخش مادر.525/ 125
دوشنبه 6 آبان 1387
این صفحه را در گوگل محبوب کنید
[ارسال شده از: ایسکانیوز]
[تعداد بازديد از اين مطلب: 107]