واضح آرشیو وب فارسی:فان پاتوق: ـ عربی با معاویه طعام می خورد و گوسفند بریانی را که بر سر غذا بود به شدت پاره می کرد و به تعجیل می خورد. معاویه به او گفت: تو را به این گوسفند دشمن می بینم گویا مادر او تو را شاخ زده باشد !عرب گفت تو را نسبت به آن مهربان می بینم، ظاهرا مادر او تو را شیر داده است.
ـ ابومنصور فقیه سجستانی را پرسیدند: چون در صحرایی بر سر چشمه ای رسیم و خواهیم غسلی برآریم، روی به کدام سمت کنیم؟ گفت:به سمت جامه های خود تا دزد نبرد.
ـ گویند مرد اعرابی در روز عید قربان شتری قربانی کرده بود و در همه ی مجالس می گفت که من شتری قربانی کرده ام. به او گفتند تا چند روز قربانی کردن شتر را میگویی ؟ گفت: سبحان الله، حق تعالی یک گوسفند به فدای اسماعیل ذبح کرده و در چند موضع از قرآن ذکر کرده است چگونه من که شتری قربانی کرده ام نگویم.
ـ شخصی دعوی پیغمبری کرد. از وی معجزه خواستند. گفت به درخت می گویم پیش می آید. او را نزد درخت آوردند هرچه به درخت گفت پیش بیا، سخن نشنید و پیش نیامد. گفت: الحال که او پیش نمی آید من به نزد او می روم زیرا که پیغمبران را تکبری نیست.
ـ امام جماعتی آیهء «اناارسلنا نوحاً الی قومه» یعنی ما نوح را به سوی قومش فرستادیم را در نماز می خواند. بقیه آن را در نماز فراموش کرد، هر قدر مامومین معطل شدند چیزی نشنیدند. یکی از میان جمع گفت: اگر نوح نمی رود کس دیگری را بفرست.
ـ از فقیهی پرسیدند در فصل زمستان شخصی به صحرا رفته، جنازه ای دیده که در زیر برف مقداری از پوستش ریخته. در این صورت او را چگونه غسل تکفین باید کرد؟ آقا (فقیه) گفتند: آن شخصی را که به صحرا رفته و جنازه را دیده باید تنبیه کرد که در فصل زمستان در صحرا چکار داشت که چنین تکلیفی به گردنش افتاده باشد.
ـ شخصی از مرد دانایی پرسید هرگاه گرفتار سگ شدم چه باید بکنم تا از شرش نجات یابم؟ مرد دانا گفت آیهء «وکلبهم باسط زراعیکم بالوصید...»را تا آخرش بخوان نجات خواهی یافت چون هروقت سگ این آیه را از کسی بشنود فوراً فرار می کند. یکی از حاضرین که ای گفته را می شنید خطاب به سائل گفت: احتیاطاً یک عصایی هم همراه داشته باش چون بعضی از سگ ها عربی نمی فهمند.
قاضي در دادگاه خطاب به شوهر زن گفت:علت چيست که خانم از شما شکايت دارد؟ شوهر گفت: مگر من تقصيرم چيست قربان؟ قاضي گفت:شما در منزل گاهي روي خانم دست بلند مي کنيد و اين کار بسيار زشتي است.شوهر گفت قربان اين درست است که من دست بلند مي کنم ولي نه براي زدن،فقط براي دفاع از خودم مي باشد؛چون اگر دستم محافظ خودم قرار ندهم هميشه گوشه و کنار سرم ورم کرده است
شيخ شبلي را يکي غيبت کرد.شيخ براي غيبت کننده يک طبق رطب فرستاد و گفت : شنيدم که تو عبادت خود را براي ما هديه فرستاده اي، من نيز خواستم تلافي کنم
واعظي بالاي منبر از اوصاف بهشت مي گفت و از جهنم حرفي نمي زد.يکي از حاضرين پاي منبر خواست مزه اي بيندازد گفت:اي آقا،شما هميشه از بهشت تعريف مي کنيد،يک بار هم از جهنم بگوييد.واعظ که حاضر جواب بود گفت:آنجا را که خودتان مي رويد و مي بينيد.بهشت است که چون نمي رويد لااقل بايد وصفش را بشنويد
این صفحه را در گوگل محبوب کنید
[ارسال شده از: فان پاتوق]
[تعداد بازديد از اين مطلب: 357]