تور لحظه آخری
امروز : جمعه ، 10 اسفند 1403    احادیث و روایات:  امام حسین (ع):عاجزترین مردم کسی است که نتواند دعا کند.
سرگرمی سبک زندگی سینما و تلویزیون فرهنگ و هنر پزشکی و سلامت اجتماع و خانواده تصویری دین و اندیشه ورزش اقتصادی سیاسی حوادث علم و فناوری سایتهای دانلود گوناگون شرکت ها

تبلیغات

تبلیغات متنی

خرید پرینتر سه بعدی

سایبان ماشین

اجاره سند در شیراز

armanekasbokar

armanetejarat

Future Innovate Tech

پی جو مشاغل برتر شیراز

خرید یخچال خارجی

بانک کتاب

irspeedy

درج اگهی ویژه

تعمیرات مک بوک

دانلود فیلم هندی

خرید بلیط هواپیما

بلیط اتوبوس پایانه

تعمیرات پکیج کرج

خرید از چین

خرید از چین

خرید سرور اچ پی ماهان شبکه

کاشت ابرو طبیعی و‌ سریع

دوره آموزش باریستا

مهاجرت به آلمان

تشریفات روناک

نوار اخطار زرد رنگ

ثبت شرکت فوری

خودارزیابی چیست

فروشگاه مخازن پلی اتیلن

کاشت ابرو طبیعی

پارتیشن شیشه ای اداری

رزرو هتل خارجی

تولید کننده تخت زیبایی

سی پی کالاف

دوره باریستا فنی حرفه ای

چاکرا

استند تسلیت

پی ال سی زیمنس

دکتر علی پرند فوق تخصص جراحی پلاستیک

تعمیر سرووموتور

تحصیل پزشکی در چین

مجله سلامت و پزشکی

تریلی چادری

مهاجرت به استرالیا

ایونا

تعمیرگاه هیوندای

کشتی تفریحی کیش

تور نوروز خارجی

خرید اسکرابر صنعتی

طراحی سایت فروشگاهی فروشگاه آنلاین راه‌اندازی کسب‌وکار آنلاین طراحی فروشگاه اینترنتی وب‌سایت

کاشت ابرو با خواب طبیعی

هدایای تبلیغاتی

زومکشت

فرش آشپزخانه

خرید عسل

قرص بلک اسلیم پلاس

کاشت تخصصی ابرو در مشهد

صندوق سهامی

تزریق ژل

خرید زعفران مرغوب

تحصیل آنلاین آمریکا

سوالات آیین نامه

سمپاشی سوسک فاضلاب

مبل کلاسیک

بهترین دکتر پروتز سینه در تهران

صندلی گیمینگ

کفش ایمنی و کار

دفترچه تبلیغاتی

خرید سی پی

قالیشویی کرج

سررسید 1404

تقویم رومیزی 1404

ویزای توریستی ژاپن

قالیشویی اسلامشهر

قفسه فروشگاهی

چراغ خطی

ابزارهای هوش مصنوعی

آموزش مکالمه عربی

اینتیتر

استابلایزر

 






آمار وبسایت

 تعداد کل بازدیدها : 1862648911




هواشناسی

نرخ طلا سکه و  ارز

قیمت خودرو

فال حافظ

تعبیر خواب

فال انبیاء

متن قرآن



اضافه به علاقمنديها ارسال اين مطلب به دوستان آرشيو تمام مطالب
archive  refresh

رمان شب تقدیر


واضح آرشیو وب فارسی:سایت دانلود رایگان: قسمت اول

دستهايم را روي ميز كوبيدم همه ساكت شدند و به طرف من برگشتند در حاليكه لبخندي روي لبم نشسته بود گفتم:
- آتش بس! من حساب مي كنم
سهيل دستهايش را به هم كوبيد و با شعف گفت
- دمت گرم خيلي آقايي
به پيروي از او عرفان و ياشار هم شروع كردند به دست زدن. لبم را به دندان گزيدم و در حاليكه با چشم به اطراف اشاره مي كردم گفتم:
- نديد بديدا ابرومون رفت
سهيل همانطور كه دستهايش را به شدت به هم مي كوبيد گفت
- بدبخت واسه ات كلاس گذاشتيم
و. به عقب برگشت و به دو دختري كه در ميز كناري نشسته بودند گفت
- خيلي با معرفت
استينش را كشيدم . عرفان و ياشار به خنده افتادند. رو به دختر جواني كه با تعجب نگاهمان مي كرد و اماده انفجار بود كردم و گفتم
-شرمنده ام خانم.
چشم چرخاند و گفت:
- خواهش مي كنم
ياشار صدايش را پايين اورد و ارام گفت
- كي مي ره اين همه راه رو؟
سهيل بي توجه به اطراف جواب داد:
- يكي مثل من خر پيدا مي شه
با تشر گفتم:
- سهيل
- به خدا باربد اين كلاس تو من يه نفر روها مي شنوي من يه نفر رو كشته بابا پياده شو با هم بريم
نگاهي از روي استيصال به ميز كناري انداختم نگاهم از روي دختري كه از او عذرخواهي كرده بودم به صورت كناري اش سرخ ورد لبخند مليحي زد و سر تكان داد من هم لبخندي زدم و سر تكان دادم عرفان با شيطنت گفت
- بچه ها شروع شد
نگاهش كردم چشمكي زد و گفت:
- باربد كفش شو در اورده تا رو مخ يارو بدوئه
بلند شدم و گفتم:
- نخير مثل اينكه با شما نمي شه كنار اومد
سهيل بازويم را گرفت و كشيد و گفت:
- بشين بابا ترش نكن
با ابرو به ميز كناري اشاره كرد و گفت:
- اول كاري خوب نيست
دستم را از بين انگشتانش بيرون كشيدم و گفتم:
= چرا تهمت مي زنيد
ياشار با خنده گفت:
- حرف حق تلخه؟
روي صندلي نشستم و گفتم:
- حرف زور تلخه
سهيل با شعف كودكانه اش گفت
- تنها خور، چشم عنايتي هم به ما داشته باش
با پوزخند گفتم:
- مرده خور، تو كه هميشه روزيتو پيدا مي كني
- به جون تو اصلا حال نمي ده
- جون عمه ات
- خب جون عمه ام خسته ام مي كنن
- واسه همينه كه داري خودتو خفه مي كني
دستي به پشت سرش كشيد و گفت:
- اين دخترا دست از سر من بر نمي دارن
عرفان ارام به پايم زد نگاهش كردم چشمكي زد و رو به هسيل گفت
- پس تو چرا هي عشق و ضعف مي كني؟
صداي خنده امان بلند شد سهيل در حالي كه صورتش از خنده سرخ شده بود گفت:
- از بس خرم
ياشار گفت:
- تو به خاطر اين شجاعتت بايد نشون بگيري
سهيل يقه اش را صاف كرد و گفت:
- مي دادن قبول نكردم.
همانطور كه با ظرف بستني مقابلم ور مي رفتم گفتم:
- سهيل خر بودن چه احساسي داره؟
- او...ه ، عاليه!
عرفان در حالي كه به قهقه مي خنديد بريده بريده گفت:
- نوش جونت
سهيل هم با چهره اي بشاش گفت
- قابل نداره اصلا مال خودت
صداي زنگ تلفن همراهم بلند شد با گفتن جمله ببخشيد بچه ها ان را برداشتم
- بله
صداي سهيل نمي گذاشت خوب بشنوم
- كلاس اين موبايلت منو كشته
بلند شدم و همانطور كه از انها دور مي شدم گفتم:
- سلام مامان
- كجايي؟
- پيش بچه هام
- امشب قرار بود كجا بريم؟
- كجا؟؟؟؟؟
- باربد!
كمي به مغزم فشار اوردم و جواب دادم
- جايي قرار نبود بريم
- تو خيلي سر به هوا شدي
- خب قرار بود بريم.
- نمي آي؟
- كجا؟
- باربد!
پدرم گوشي را گرفت و گفت:
- الو
- سلام بابا
- سلام بابا جان، نمي آي؟
- اگه شما نمي گين باربد! بگم؟
- بگو
- كجا؟
- مگه قرار نبود بريم خونه عمه خانم؟
با كف دست روي پيشاني ام كوبيدم و گفتم
- آه، يادم نبود.
صداي مادرم را شنيدم كه گفت:
- از بس سر به هوايي
- شرمنده ام بابا مي شه از طرف من ازشون عذر بخواين؟
مادرم گوشي را گرفت و گفت:
- باربد جان ، تو كه عمه خانم رو مي شناسي
پيش از ان كه چيزي بگويم پدرم گوشي را گرفت و گفت:
- حالا نمي شه خودت بياي و واسه دفعه هاي پيشم كه نيومدي عذر بخواي.
نگاهي به بچه ها كه دور ميز نشسته بودند و مي خنديدند انداختم و گفتم
- والله بابا دستم بنده
باز هم مادرم گوشي را گرفت و گفت:
- ما نمي تونيم بلاكش تو باشيم
و دوباره صداي پدر را شنيدم كه مي گفت:
- خودت بيا جواب عمه خانم رو بده
- اخه بابا....
پيش از ان كه جمله ام را كامل كنم تلفن قطع شد .زير لب گفتم، (( اي بابا، گاوم زاييد)). نگاهي به گوشي تلفن انداختم و گفتم،((مجبورم برم اونم فقط به خاطر تو)) ان را در جيبم گذاشتم و به طرف بچه ها رفتم
سهيل با سر و صدا پرسيد:
- كدومشون بود؟
با ابرو به ميز كناري اشاره كردم . شليك خنده بچه ها بلند شد روبه ميز استادم و گفتم:
- من بايد برم
سهيل با تعجب پرسيد:
- كجا؟
صندلي را عقب كشيدم و روي ان ولو شدم
- احضارم كردن
عرفان چشمكي زد و گفت
- كجا شيطون؟
- خونه عمه خانم
سنگيني نگاهي را احساس كردم سر بلند كردم دخترهاي ميز كناري هاج و واج نگاهم مي كردند با شرمندگي سر به زير انداختمياشار كه متوجه همه چيز بود به قهقه افتاد و با دست روي رانش مي كوبيد سهيل و عرفان هم بي ان كه بدانند چه اتفاقي افتاده است با او همصدا شده بودند صدايم را پايين اوردم و گفتم
- هر سه تاتون رو اب بخنديد
ياشار جواب داد:
- فعلا كه تو رو اب شنا مي كني
خودم هم خنده ام گرفته بود اما نمي خواستم به انها رو بدهم دستهايم را در دو طرف ميز حايل كردم و بلند شدم خنده روي لبهاي سهيل ماسيد
- كجا؟
- خيلي خنگي، خونه عمه خانم ديگه
با ناباوري گفت
- جدي مي گي؟
قد راست كردم و گفتم:
- دست شما درد نكنه
ياشار و عرفان هم ديگر نمي خنديدند سهيل پرسيد
- حدا مي ري ديدن عمه خانمت؟
- مجبورم
- واسه چي؟
- تا حالا سه دفعه بابا و مامان رفتن من شونه خالي كردم
اشاره اي به تلفن همراهم كردم و ادامه دادم
- هي بگيد باربد راحت شدي باربد كلاس به كمرت بستي ، اه، اين دردسر رو وبال گردنم كردن كه هميشه تو دسترس باشم.
سهيل با حالتي جدي گفت:
بندازش تو سطل اشعال.
وبا شيطنت اضافه كرد:
- البته بگو كجا مي اندازيش كه من برم ورش دارم
ياشار گفت
- ولش كنيد اين داره ما رو سياه مي كنه ببين كجا قرار داره مي خواد بره؟ هي ، رفيق تها خوري شگون نداره ها
چهره در هم كشيدم و جواب دادم
- نه به جون هر سه تاتون اگر باور ندارين پاشين با هم بريم
سهيل دست هايش را بالا اورد و گفت
- تو رو خدا دور من يه نفر رو خط بكش
و رو به ياشار و عرفان ادامه داد
- نمي دونيد چه عمه خانمي داره
چشمانش برقي زد و به ميز كناري نگاه كرد و با شيطنت گفت
- برق بلاست
يبعد سرش را تكان داد و ادامه داد:
- ووي، ووي ، ووي
به زحمت مانع خنديدنم شدم و گفتم:
- خيلي هم دلت بخواد
قيافه حق به جانبي به خود گرفت و گفت:
- نه آقا ارزوني خودت مال بد بيخ ريش صاحبش
ديگر نتوانستم خودم را كنترل كنم و لبم به خنده باز شد نگاهي به ساعتم انداختم عرفان گفت
- به چي نگاه مي كني
بلند شدم و گفتم:
- خب بچه ها كاري ندارين؟
سهيل با دستپاچگي ساختگي اي گفت
-پول ميز چي ميشه؟
ياشار با كف دست به سر سهيل كوبيد و گفت
- خاك بر سر خسيست ابرومونو به باد دادي
- خاك بر سر خودت بدبخت تو مي خواي پول ميز رو بدي يا عرفان
دست در جيب فرو كردم و همانطور كه كيفم را بيرون مي كشيدم گفتم
- شروع نكنيد گفتم كه خودم پول ميز رو مي دم
يك اسكناس هزار توماني روي ميز گذاشتم و گفتم
- ديگه حرفي نيست؟
- پونصد بذار روش هوس بستني كردم
- تو ديگه كي هستي؟
به طرف ميز كناري چرخيد و گفت
- من سهيل هستم از اشناييتون خوشوقتم
پانصد تومان ديگر روي ميز گذاشتم و با گفتم كلمه خداحافظ به طرف در به راه افتادم سهيل صدايم كرد و گفت
- باربد اينجوري مي ن؟
به عقب برگشتم و ارام گفتم
- ابرو واسمون نذاشتي
زير جشمي به ميز كناري نگاه كردم دخترك نگاه ملتمسش را به من دوخته بود چشم چرخاندم و با گفتن خداحافظ به راه افتادم صداي سهيل را از پشت سرم شنيدم كه مي گفت
- شب بهت زنگ مي زنم.
بي انكه نگاهش كنم دستم را در خوا تكان دادم و از در كافي شاپ بيرون رفتم .

به طرف اتومبيلم به راه افتادم در همان حال گوشي را از جيبم بيرون اوردم و شماره خانه را گرفتم
بوق ...بوق...صداي بي بي در گوشم پيچيد:
- بله
- سلام بي بي
دزدگير اتومبيل را زدم .
سلام بيبي جان
- مامان و بابا رفتن/؟
در اتومبيل را باز كردم و پشت فرمان نشستم
- آره بي بي، سفارش كردن به محض اين كه رسيدي خونه راهيت كنم
- گير مي دن ها
با تشر گفت
- ديگه چي؟
دنده را خلاص كردم سوئيچ را چرخاندم ماشين روشن شد روي گاز فاشر اوردم. ماشين تكاني خورد و چرخ ها به دوران در امد. گوشي را جابجا كردم و گفتم
- منصوره كه هست؟
- اره
- بگو لباس سفيدمو اوني كه يه مارك كوچولوي ابي رنگ رو جيبش داره مي دوني كه كدومو مي گم بيبي؟
- اون كه خانم برات خريده بود؟
- نه بي بي، اونه كه دايي جان واسه ام فرستاده
- كدوم؟
پشت ترافيك مانده بودم نگاهي به چراغ راهنمايي انداختم مچم را چرخاندم و نيم نگاهي به صفحه ساعت كردم.
- بي بي جان همون لباس سفيده كه دايي كوروش واسه ام فرستاده يه مارك ابي كوچولو داره، شما مي گفتين كوتاهه، مسخره اس!
- اها همون كه روي كمرت وا مي ايسته؟
چراغ سبز شد اگر مي خواستم همينطور ادامه بدهم امشب نمي توانستم به ديدن عمه بزرگ بروم فرمان را چرخاندم و به داخل فرعي پيچيدم.
- بي بي اون كجا روي كمرم وا مي ايسته
- خب بي بي جان همچين بلندم نيست
- بي بي جان اينا الان مده مد
- نمي فهمم تو چي مي گي مد چيه؟ لباس بايد برازنده باشه اون وقت مده
- قربون بي بي مدگذار و مدبردارم بشم حالا مي گي اتوش كنه
- كي؟
- بيبي جان
با حالتي قهر اميز گفت
- همون موقه كه شسته بود اتوش هم كرده
روي گاز فشار اوردم سرعتم نزديك هفتاد و پنج بود گفتم
- مي دونم اما يه بار ديگه ايراد نداره مي خوام بپوشمش
- صافه
- بي بي جان مي خوام اتوش كنه همين
گوشي را قطع كردم سر خم كردم تا ان را در جيبم بگذارم در يك لحظه متوجه سايه اي شدم محكم ترمز كردم اما دير شده بود پشت فرمان خشك شدم عرق سردي روي پيشاني ام نشسته بود با دو دست فرمان را محكم چسبيده بودم فكرم كار نمي كرد سعي كحردم به ياد بياورم چه اتفاقي افتاده اما همه چيز در نظرم محو و كمرنگ بود به جز يك سايه چيز ديگري در ذهنم نبود خيابان خلوت بود هيچكس در ان اطراف نبود به زحمت در اتومبيل را باز كردم و پياده شدم پاهايم بر روي زمين كشيده مي شد حواسم بيشتر متوجه اطراف بود مي خواستم مطمئن شوم كه كسي مرا نديده چشم از اطراف بر گرفتم و بر روي بدن غرقه به خون موجود نحيف جلوي چرخ هاي ماشينم دوختم دنيا در نظرم رنگ خاكستر گرفت. پاهايم شل شد دستم را به كاپوت گرفتم تا بر روي زمين نيفتم نمي توانستم چيزي را تشخيص بدهم، ان چه را كه مي ديدم در مغزم بزرگ و بزرگ تر مي شد. دختر جواني تا كمر زير اتومبيل من فرو رفته بود. پيشاني اش شكافته شده بود و خون روي صورتش مي ديد و بر روي اسفالت كف خيابان ميريخت . روسري از سرش در امده بود و موهاي مشكي و براق او به صورت پريشان روي صورت و اطراف سرش پخش شده بود مانتو كهنه اش بر اثر ساييدگي بر روي اسفالت پاره شده و ساعدش زخمي شده بود
سري به اطراف چرخاندم شانس با من يار بود خم شدم و به سرعت او را از زير اتومبيل بيرون كشيدم در عقب را باز كردم و در حاليكه مراقب اطراف بودم او را در اغوش كشيدم و در صندلي عقب گذاشتم به سرعت پشت فرمان نشستم و بر روي پدال گاز فشار اوردم اتومبيل از جا كنده شد و با سرعت از محل دور شدم مدام از ايينه پشت سرم را نگاه مي كدرم و مي خواستم مطمئن شوم كسي پشت سرم نيست نيم نگاهي هم به جسدي كه همراه داشتم مي انداختم اصلا برايم مهم نبود او كيست فقط مي خواستم فرار كنم مي خواستم مطمئن شوم هيچكس چيزي نديده و هيچ كس چيزي نفهميده با خود انديشيدم اين هم مزاياي كوچه پس كوچه هاي خلوت بالاي شهر كه اگر ادم هم بكشن كسي خبردار نمي شود دلم هري ريخت اگر مرده باشد چه بايد بكنم اصلا من با يك جنازه چه مي توانستم بكنم؟ كوچه ها را يكي پس از ديگري با سرعت پشت سر مي گذاشتم مي خواستم هر چه زودتر به خانه برسم دلم نيم خواست كسي مرا با يك جنازه در حال پرسه زدن در خيابان ببيند مي خواستم از همه فرار كنم حتي از خودم .
به خودم كه امدم پشت در خانه ايستاده بودم بر خلاف هميشه به سرعت از ماشين پياده شدم و در را باز كردم پير بابا مرا از ته باغ ديد لنگان لنگان به طرفم به راه افتاد لنگه در را هل دادم پير بابا فرياد زد
- الان مي ام اقا
پشت فرمان نشستم و گاز دادم چرخ ها از زمين كنده شد از كنار پير بابا گذشتم دستش را در خوا تكان داد و چيزي گفت
بي توجه به او گاز دادم مقابل در ساختمان توقف كردم قلبم به شدت مي طپيد به عقب برگشتم خون روي پيشاني شكافته اش دلمه بسته بود زير لب پرسيدم:
- حالا من با تو چيكار كنم؟





این صفحه را در گوگل محبوب کنید

[ارسال شده از: سایت دانلود رایگان]
[مشاهده در: www.freedownload.ir]
[تعداد بازديد از اين مطلب: 386]

bt

اضافه شدن مطلب/حذف مطلب




-


گوناگون

پربازدیدترینها
طراحی وب>


صفحه اول | تمام مطالب | RSS | ارتباط با ما
1390© تمامی حقوق این سایت متعلق به سایت واضح می باشد.
این سایت در ستاد ساماندهی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی ثبت شده است و پیرو قوانین جمهوری اسلامی ایران می باشد. لطفا در صورت برخورد با مطالب و صفحات خلاف قوانین در سایت آن را به ما اطلاع دهید
پایگاه خبری واضح کاری از شرکت طراحی سایت اینتن