تور لحظه آخری
امروز : پنجشنبه ، 9 اسفند 1403    احادیث و روایات:  پیامبر اکرم (ص):هر كس روزه دارى را سير نمايد، خداوند از حوض (كوثر) من شربتى نصيب او خواهد كرد كه پس ...
سرگرمی سبک زندگی سینما و تلویزیون فرهنگ و هنر پزشکی و سلامت اجتماع و خانواده تصویری دین و اندیشه ورزش اقتصادی سیاسی حوادث علم و فناوری سایتهای دانلود گوناگون شرکت ها

تبلیغات

تبلیغات متنی

خرید پرینتر سه بعدی

سایبان ماشین

اجاره سند در شیراز

armanekasbokar

armanetejarat

Future Innovate Tech

پی جو مشاغل برتر شیراز

خرید یخچال خارجی

بانک کتاب

irspeedy

درج اگهی ویژه

تعمیرات مک بوک

دانلود فیلم هندی

خرید بلیط هواپیما

بلیط اتوبوس پایانه

تعمیرات پکیج کرج

خرید از چین

خرید از چین

خرید سرور اچ پی ماهان شبکه

کاشت ابرو طبیعی و‌ سریع

دوره آموزش باریستا

مهاجرت به آلمان

تشریفات روناک

نوار اخطار زرد رنگ

ثبت شرکت فوری

خودارزیابی چیست

فروشگاه مخازن پلی اتیلن

کاشت ابرو طبیعی

پارتیشن شیشه ای اداری

رزرو هتل خارجی

تولید کننده تخت زیبایی

سی پی کالاف

دوره باریستا فنی حرفه ای

چاکرا

استند تسلیت

پی ال سی زیمنس

دکتر علی پرند فوق تخصص جراحی پلاستیک

تعمیر سرووموتور

تحصیل پزشکی در چین

مجله سلامت و پزشکی

تریلی چادری

مهاجرت به استرالیا

ایونا

تعمیرگاه هیوندای

کشتی تفریحی کیش

تور نوروز خارجی

خرید اسکرابر صنعتی

طراحی سایت فروشگاهی فروشگاه آنلاین راه‌اندازی کسب‌وکار آنلاین طراحی فروشگاه اینترنتی وب‌سایت

کاشت ابرو با خواب طبیعی

هدایای تبلیغاتی

زومکشت

فرش آشپزخانه

خرید عسل

قرص بلک اسلیم پلاس

کاشت تخصصی ابرو در مشهد

صندوق سهامی

تزریق ژل

خرید زعفران مرغوب

تحصیل آنلاین آمریکا

سوالات آیین نامه

سمپاشی سوسک فاضلاب

مبل کلاسیک

بهترین دکتر پروتز سینه در تهران

صندلی گیمینگ

کفش ایمنی و کار

دفترچه تبلیغاتی

خرید سی پی

قالیشویی کرج

سررسید 1404

تقویم رومیزی 1404

ویزای توریستی ژاپن

قالیشویی اسلامشهر

قفسه فروشگاهی

چراغ خطی

ابزارهای هوش مصنوعی

آموزش مکالمه عربی

اینتیتر

استابلایزر

 






آمار وبسایت

 تعداد کل بازدیدها : 1862435732




هواشناسی

نرخ طلا سکه و  ارز

قیمت خودرو

فال حافظ

تعبیر خواب

فال انبیاء

متن قرآن



اضافه به علاقمنديها ارسال اين مطلب به دوستان آرشيو تمام مطالب
archive  refresh

اولين نيرويي كه جلوي منافقين را گرفت، مردم بودند


واضح آرشیو وب فارسی:همشهری: اولين نيرويي كه جلوي منافقين را گرفت، مردم بودند


ايران- متن زير بخشي از سخنراني شهيد سپهبد علي صياد شيرازي است كه چند ماه پيش از شهادت ايراد كرده است.

رژيم بعثي عراق كه صاحبخانه و نزديك‌ترين حامي ترورهاي منافقين بود، پس از ترور سپهبد علي صياد شيرازي در تهران، توسط ژنرال حبوش رئيس استخبارات عراق موفقيت در اين اقدام تروريستي سازمان مجاهدين را به مسعود رجوي سركرده اين سازمان تبريك گفت.

دو سه روز قبل از عمليات مرصاد - يا چهار پنج روز قبل از آن- وقتى كه قطعنامه پذيرفته شد، دشمن (عراقى‏ها) سوءاستفاده كرد. كدام قطعنامه؟ قطعنامه 598 شوراى امنيت. جمهورى اسلامى تازه داشت قطعنامه را مى‏پذيرفت كه عراقي‌ها سوءاستفاده كردند. فكر كردند جنگ تمام شد و ما هيچ آمادگى نداريم، از 14 محور در غرب كشور، هجوم آوردند.

اين عمليات، خيلى وحشتناك بود! دل‌هايمان را غم فراگرفت امام فرموده بود: «ديگر نجنگيد». من توى خانه بودم، يك دفعه ساعت 8:30 شب از ستاد كل به من زنگ زدند و گفتند: دشمن از سرپل ذهاب، گردنه پاتاق با سرعت‏به جلو مى‏آيد. همين جورى سرش را انداخته پايين مى‏آيد.

من گفتم: كدام دشمن؟! كدام دشمن است كه تنها از يك محور حمله كرده؟ گفتند: نمى‏دانيم. همين جور دارد جلو مى‏آيد. گفتم: فقط به هواپيما بگوييد كه ساعت 10:30 آماده بشود ما با هواپيما برويم به كرمانشاه. به كرمانشاه كه رسيديم، ديديم محشرى بر پاست. مردم از شدت وحشت ريخته‌اند بيرون شهر. جاده كرمانشاه - بيستون كه حالت‏ بلواري دارد. پر از آدم، يعنى اصلا هيچ كس نمى‏توانست حركت كند. طاق بستان محل قرارگاه بود. مجبور شديم پياده شويم، ماشين گرفتيم و رفتيم تا ساعت 1:30 شب رسيديم.

در طول مسير دنبال اين بوديم، اين دشمنى كه حمله كرده كيست؟ ساعت 1:30 شب پاسدارى سراسيمه و ناراحت آمد، گفت: «من اسلام‏آباد بودم، ديدم منافقين آمدند، ريختند توى شهر -تازه فهميديم منافقين هستند- شهر را گرفتند، آمدند پادگان ارتش را (كه در آن زمان نيروهاي ارتش آنجا مستقر نبودند و همه توى جبهه‌ها بودند، فقط چند نفري باقي مانده بودند) گرفتند. فرمانده -كه يك سرهنگ بود- حرفشان را گوش نمى‏كرد.

همان جا اعدامش كردند. مى‏خواستند بيايند به طرف كرمانشاه، كه توى مردم گير كردند، چون مردم بين اسلام‏آباد تا كرمانشاه با تراكتور، ماشين و هر چى داشتند، ريختند توى جاده. پس اولين كسى كه جلوى آنها را گرفته بود خود مردم بودند. من به آقاى شمخانى -كه الان (در زمان سخنراني) وزير دفاع است و آن وقت معاون عملياتى در ستاد كل بود- گفتم: ما كه الان كسى را نداريم، با كدام نيرو دفاع كنيم، نيروهايمان در جبهه مانده‏اند.

اينجا كسى را نداريم؛ هوانيروز همين نزديك است، زنگ بزن به فرمانده آنها، خلبان‌ها ساعت 5 صبح آماده شوند، من مى‏روم توجيه‏شان مى‏كنم. (از زمين كه كسى را نداريم.) با خلبانان حمله مى‏كنيم. ايشان زنگ به فرمانده هوانيروز زده و گفته: من شمخانى هستم. فرمانده هوانيروز مى‏گويد: من به آقاى شمخانى ارادت دارم، ولى از كجا بفهمم كه پشت تلفن، شمخانى باشد، منافق نباشد؟

تلفن را من گرفتم. من اكثر خلبان‌ها را مى‏شناختم، چون با اكثر آنها خيلى به ماموريت رفته بودم. همه آنها آشنا هستند. اسمش انصارى بود. گفتم: صداى مرا مى‏شناسى؟ تا صداى ما را شنيد، گفت: سلام عليكم. و احوال پرسى كرد. شناخت. گفتم: ساعت 5 صبح خلبان‌ها آماده باشند تا من توجيه‏شان كنم.

صبح، همه خلبان‌ها توى پناهگاه آماده بودند، توجيه‏شان كرديم كه اوضاع خراب است، دوتا هلى‏كوپتر جنگى كبرى، يك 214 آماده بشوند و با من بيايند، براي شناسايي. بقيه هم آماده باشند به محض اينكه اعلام كرديم، بيايند.

خودم در هلى‏كوپتر 214 جلو نشستم. گفتم: همين جور سر پايين برو جلو ببينيم، اين منافقين كجايند. همين‏طور از روى جاده مى‏رفتيم نگاه مى‏كرديم، مردم سرگردان را مى‏ديديم. 25 كيلومتر كه گذشتيم، رسيديم به گردنه چال زبر كه الان، اسمش را گذاشته‏اند «گردنه مرصاد». به خلبان‌ها گفتم: دور بزنيد، برويد از توى دشت.

يعنى از كنار برويم؛ از سمت دشت كه رفتيم معلوم شد كه حدود 3 تا 4 كيلومتر طول اين ستون است. من كلاه گوشى داشتم. مى‏توانستم صحبت كنم؛ به خلبان گفتم: اينها را مى‏بينيد؟ اينها دشمنند برويد شروع كنيد به زدن تا بقيه هم برسند. خلبان‌هاى دوتا كبرى‏ها رفتند به طرف ستون، ديدم هر دويشان برگشتند. من يك دفعه داد و بيدادم بلند شد، گفتم: چرا برگشتيد؟ گفتند: ما رفتيم جلو، ديديم اينها هم خودى‏اند. اينهارا بزنيم ؟! البته كه منافقين ايرانى بودند ظاهرا مثل خودى‏ها بودند و من هر چه سعى داشتم به آنها بفهمانم كه اينها منافقند.

گفتند: نه! خودى را بزنيم؟ براى ما مسئله دارد... آخر عصبانى شدم، گفتم –هلي‌كوپتر- بنشين زمين. او هم نشست زمين. ديديم حدودا 500 مترى ستون زرهى نشسته‏ايم و ما هم پياده شديم و من هم به خاطر اينكه درجه‌هايم مشخص نشود، بادگير پوشيده بودم، كلاهم را هم انداخته بودم توى هلى‏كوپتر. عصبانى بودم، ناراحت كه چه طور به اينها بفهمانم كه اين دشمن است؟! گفتم: من با اين درجه‏ام مسئولم. آمدم كه تو راحت‏بزنى؛ مسئوليت‏با من است. گفت: به خدا من مى‏ترسم؛ من اگر بزنم؛ اينها خودى‏اند...

منافقين سرلوله توپ را به طرف ما نشانه گرفتند. مثل اينكه وارد هم نبودند، زدند. گلوله، 50 مترىكه به زمين خورد، دليلى آمد كه اينها خودى نيستند. گفتم: ديدى خودى‏ها را؟
خلبان‌ها بچه كرمانشاه بودند، با لهجه كرمانشاهى گفتند: به على قسم الان حسابش را مى‏رسيم.

سوار هلى‏كوپتر شدند و رفتند. اولين راكتى كه زد -كار خدا بود- ‏خورد به ماشين مهمات‏شان. خود ماشين منفجر شد. بعد هم اين گلوله‌ها كه داخل بود، مثل آتشفشان مى‏رفت‏بالا. هلي‌كوپترها هرچه منافقين رامى‏زدند، از طرف ديگري، جايشان سبز مى‏شدند، باز مى‏آمدند. به هلى‏كوپتر كبرى گفتم: بچه‌ها! شما بزنيد تا ما راه ديگري پيدا كنيم. چون فقط كافى نبود كه از هوا بزنيم، بايد كسى را از زمين گير مى‏آورديم.

بعد از 24 ساعت‏با لطف خداوند، ديديم كه بعضى از آنها فرارى مى‏شدند توى شيارهاى ارتفاعات، كه راه نداشت، هرچه انتظار مى‏كشيديم، نمى‏آمدند. مى‏رفتيم دنبال‌شان، مى‏ديديم مرده‌اند. همه سيانور خورده‌اند و خودشان را كشته‌اند.

باز دو تا هلى‏كوپتر كبرى و يك هلى‏كوپتر 214 فراهم كرديم و رفتم به طرف گردنه پاتاق. از اسلام‏آباد كه رد مى‏شدم، جاده را نگاه مى‏كردم كه ببينم منافقين چگونه رفت‌وآمد مى‏كنند. ديديم يك وانت با سرعت دارد مى‏رود. تا آمدم بجنبم، ديدم هلى‏كوپتر رفته بالاى سرش، مثل اينكه مى‏خواهد اينها را بگيرد، من گفتم: «جلو نرو. اگر بروى جلو، مى‏زنندت.»

يك دفعه هلى‏كوپتر را زدند، ديدم هلى‏كوپتر رفت، خورد به زمين شخم زده. يك دود غليظى مثل قارچ، بلند شد؛ مثل اينكه دود از كله ما بلند شد. آن خلبان‌ها شهيد شدند. به خلبان‌ها گفتم از كنار وارد مي‌شويم.

فردا صبح ساعت 8 بود كه من توى طاق بستان بودم. يك دفعه، تلفن زنگ زد؛ فرماندهى هوانيروز گفت: دوتا خلبان پيش من هستند، دوتا خلبانى كه ديروز گفتى شهيد شدند. گفتم: چى؟ من خودم ديدم شهيد شدند! گفت: آنها آمدند. بعد، خودمان را به خلبان‌ها رسانديم. تعريف كردند و گفتند: يك دفعه ديديم موتور دارد آتش مى‏گيرد ولى ما زنده‏ايم.

دوتايى از دود استفاده كرديم و به طرف تپه مقابل فرار كرديم. نه اسلحه‏اى داشتيم نه وسيله ديگري براي دفاع. خدايا! شهادتين را مى‏گفتيم. -كار خدا بود- يك دفعه ديديم از طرف ايلام دوتا كبرى اصلا چه جورى شد كه يك دفعه اونجا پيدا شدند؟! آمدند به طرف جاده، شروع كردند به زدن منافقين و آنها هم پا به فرار گذاشتند. آنها از سويي فرار مي‌كردند و ما از سويي. ما هم از فرصت استفاده كرديم به طرف روستاهايى كه به‌نظرمان رسيد، منافقين آنجا نيستند، رفتيم. به روستا كه رسيديم، خيالمان راحت‏شد كه ديگر نجات پيدا كرديم.

تا رفتيم توى روستا، مردم دور ما را گرفتند و فرياد زدند: منافقين! منافقين! گفتيم: ما خودى هستيم، ما خلبانيم. گفتند: نه، شما لباس خلبانى پوشيديد. و شروع كردند به كتك زدن ما. يكى از برادرهاى سپاه آنجا پيدا شده و گفته: شما كى را داريد مى‏زنيد؟ كارتشان را ببينيد. كارتمان را ديدند، گفتند: اينها خلبان‌اند. شروع كردند روبوسى و يك پذيرايى گرم. صبح هم هلى‏كوپتر كبرى آمده بود و آنها را برده بود.

منبع: www.al-shia.com

تاريخ درج: 29 تير 1387 ساعت 14:19 تاريخ تاييد: 29 تير 1387 ساعت 14:27 تاريخ به روز رساني: 29 تير 1387 ساعت 14:27
 شنبه 29 تير 1387     





این صفحه را در گوگل محبوب کنید

[ارسال شده از: همشهری]
[مشاهده در: www.hamshahrionline.ir]
[تعداد بازديد از اين مطلب: 68]

bt

اضافه شدن مطلب/حذف مطلب




-


گوناگون

پربازدیدترینها
طراحی وب>


صفحه اول | تمام مطالب | RSS | ارتباط با ما
1390© تمامی حقوق این سایت متعلق به سایت واضح می باشد.
این سایت در ستاد ساماندهی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی ثبت شده است و پیرو قوانین جمهوری اسلامی ایران می باشد. لطفا در صورت برخورد با مطالب و صفحات خلاف قوانین در سایت آن را به ما اطلاع دهید
پایگاه خبری واضح کاری از شرکت طراحی سایت اینتن