واضح آرشیو وب فارسی:حيات نو: درد ناگزير است،رنج اختياري
هاروكى موراكامىنويسنده معروف ژاپنى عاشق تنهايىاى است كه در دو ماراتن وجود دارد. و اينگونه بود كه او بيست و چهارمين دو ماراتن را پشت سر گذاشت.
ولى زانوى دردناكش چطور است؟ آيا او بهاندازه كافى تمرين كرده؟ و آيا ملودى اصلى فيلم راكى را همچنان در ذهن خود خواهد شنيد؟ سامرست موآم يك بار نوشت در هر اصلاحي، فلسفه اى وجود دارد. اين حرف حساب است. مهم نيست كه هر كارى كه انجام مىدهيد چقدر معمولى و پيش پا افتاده باشد; كافى است آنقدر آن را انجام بدهيد كه به عملى فكورانه و حتى مراقبه اى تبديل شود. شايد من آدم بيش از حد دقيق و موشكافى باشم، ولى تا وقتى افكارم را در مورد چيزى به روى كاغذ نياورم نمىتوانم به تسلط لازم را بر روى آن دست پيدا كنم. به همين دليل دست به كار شدم و كلماتى را كه پيش رو داريد نوشتم. در غير اين صورت، هرگز نمىتوانستم به معناى نوشتن پى ببرم. يك بار در اتاق يك هتل در پاريس دراز كشيده بودم و روزنامه اينترنشنال هرالد تريبيون را مىخواندم كه چشمم خورد به مطلبى درباره دو ماراتن. در اين مطلب با چندين نفر از دوندگان معروف ماراتن مصاحبه كرده بودند و از آنها پرسيده بودند وقتى انرژى خود را در طول مسابقه حفظ مىكنند چه مانترايى در ذهن شان مىگذرد. يكى از اين دوندگان از مانترايى صحبت كرد كه برادر بزرگ ترش (كه او هم دونده بود) به او ياد داده بود و او از آن زمان تا كنون در مورد آن فكر كرده بود. مانترا اين بود: درد ناگزير است، رنج اختياري. شما داريد مىدويد و بين راه مىگوييد دردناك است، ديگر نمىتوانم تحمل كنم. بخش دردناك دو مارات يك واقعيت اجتناب ناپذير است ولى اينكه آيا دونده مىتواند اين درد را تحمل كند يا نه ديگر به خودش بستگى دارد. و همين موضوع در واقع مهمترين جنبه ماراتن است. امروز جمعه 5 آگوست سال 2005 در جزيره كائوآيى در هاوايى هستم. هوا به طرز باور نكردنى صاف و آفتابى است و حتى يك تكه ابر هم در آسمان نيست; انگار مفهوم ابر در اينجا حتى وجود ندارد. من در پايان ماه جولاى به اينجا آمدم، و طبق معمول هميشه در يك مجتمع، يك واحد آپارتمان اجاره كرديم. من خيلى در كمبريج، ماساچوست، بودهام، تابستان هوايى در مقايسه با كمبريج كه با آن هواى داغ و شرجى و آن همه آجر و سيمان مثل شكنجه گاه است يك بهشت تمام عيار است. از وقتى كه به هاوايى آمدهام شش روز هفته و هر روز به مدت يك ساعت دويدهام. امروز من حدود يك ساعت و 10 دقيقه دويدم و در حين دويدن با واكمنم به دو تا از آلبومهاى گروه لاوين اسپونفول كه روى يك مينى ديسك ضبطشان كرده بودم گوش دادم. در حال حاضر در اين فكر هستم كه مسافت دويدنم را طولانىتر كنم، بنابراين سرعت موضوع چندان مهمىنيست. تنها موضوع مهم براى من اين است كه مسافت مشخصى را تا آنجا كه در توانم هست بدوم. بعضى وقتها اگر حالش را داشته باشم به سرعت مىدوم، ولى اگر سرعت دويدنم را زياد كنم از مدت زمان دويدنم كاسته مىشود، و همين باعث مىشود احساس وجد و شعفى كه در پايان دويدن در مسافتهاى طولانى به من دست مىدهد به روز بعد منتقل شود. به نظر من در نويسندگى هم اين يك شيوه ضرورى است. هر روز درست جايى كه احساس مىكنم مىتوانم بيشتر بنويسم كارم را متوقف مىكنم. اين كار را انجام بدهيد، متوجه مىشويد كه روز بعد كار تان را چقدر راحت و روان انجام مىدهيد. به نظرم ارنست همينگ وى به همين شيوه عمل مىكرد. براى تداوم كار بايد حواست به ريتم باشد. من دويدن را از پاييز سال 1982 آغاز كردم و از آن زمان تا كنون مدت 23 سال است كه دارم مىدوم. در طول اين مدت، تقريبا هر روز قدم رو دويدهام، هر سال دست كم در يك مسابقه ماراتن شركت كردهام يعنى تا الان در 23 مسابقه ماراتن شركت كردهام و در چندين و چند مسابقه دو استقامت در سر تا سر جهان شركت كردهام و تعداد اين مسابقات اينقدر زياد بوده كه حسابش از دستم در رفته است. مسئله اين است كه من چندان اهل ورزشهاى گروهى نيستم. البته سوء تعبير نشود; اينطور هم نيست كه به كلى اهل رقابت نباشم. مسئله فقط اين بوده كه به دلايلى هرگز چندان اهميت ندادهام كه در مقابل ديگران برنده بشوم يا بازنده. بنابراين براى آدمىمثل من كه چارچوب ذهنى خاصى دارد دو استقامت مناسبترين گزينه است. بيشتر دوندگان معمولى فقط به انگيزه دست يافتن به يك هدف مىدوند; اينكه فقط مىخواهند در يك مدت زمانى مشخص برنده بشوند. چنين دوندهاى مادام كه بتواند در آن زمان مورد نظرش بدود احساس مىكند كه توانسته به هدفى كه مىخواسته تمام و كمال برسد. همين را مىشود درباره حرفه نويسندگى من گفت. در حرفه يك رمان نويس، تا آنجا كه من مىدانم، چيزى به اسم برد و باخت وجود ندارد. شايد فروش چندين نسخه از كتاب و بردن چندين جايزه و جلب توجه مثبت منتقدان، از جمله معيارهاى بيرونى موفقيت در زمينه ادبيات باشند، ولى هيچ يك از اين معيارها در واقع اهميتى ندارد. چيزى كه خيلى مهم است اين است كه آيا نوشته شما معيار هايى را كه شما براى خود تان تعيين كردهايد، تأمين مىكند يا نه. از اين نظر، نوشتن رمان و دويدن در مسابقات ماراتن خيلى شبيه هم هستند. براى من دويدن هم تمرين است و هم استعاره. من در يك سطح معمولى يا شايد هم بيشتر متوسط قرار دارم. ولى قضيه اين نيست. قضيه اين است كه آيا من در روز گذشته كارم را بهتر انجام دادم يا نه. در دو استقامت تنها رقيبى كه بايد شكستش بدهى خودت هستي، همانطور كه قبلا بودي. از چهل سالگى به بعد شيوه خود آزمايىام كم كم تغيير كرد. يعنى خيلى ساده بگويم ديگر نمىتوانم در زمينه زمان دويدن پيشرفتى حاصل كنم. همه آدمها در يك سن مشخصى به اوج فعاليت و آمادگى بدنى خود مىرسند. البته يك سرى تفاوتهاى فردى در اين بين وجود دارد، ولى مثلا اغلب شناگران در اوايل دهه 20 سالگى شان به نقطه عطف مورد نظر دست مىيابند، بوكسورها در اواخر 20 سالگى و بازيكنان بيس بال در اواسط 30 سالگي. (خوشبختانه نقطه اوج كار هنرمندان بسيار متفاوت است. براى مثال داستايووسكى دو كتاب جن زدگان و برادران كارامازوف خود را در چند سال آخر عمرش و قبل از مرگش در 60 سالگى نوشت.)
سه شنبه 28 خرداد 1387
این صفحه را در گوگل محبوب کنید
[ارسال شده از: حيات نو]
[تعداد بازديد از اين مطلب: 155]