واضح آرشیو وب فارسی:اطلاعات: نادر خسته بود
نادر ابراهيمي 9 سال بود كه با بيماري دست و پنجه نرم ميكرد. اما هنوز كتابهايش دست به دست ميشوند. او پرفروشترين نويسنده نمايشگاه امسال بود.
هنوز هم پرطرفدار است. با پايان يافتن نمايشگاه امسال، آمار شگفتانگيزي از فروش كتابهاي ابراهيمي منتشر شد. طبق اعلام ناشرش فروش بيش از 6 هزار جلد از كتابهاي استاد به همراه فروش 60 دوره كامل از كارهايشان، باعث شد امسال لقب پرفروشترين نويسنده نمايشگاه كتاب به نادر ابراهيمي تعلق بگيرد؛ كسي كه 9 سال است به خاطر بيمارياش نتوانسته كتاب جديدي منتشر كند. بيماري او شايد خيليها را زودتر از اينها از پاي در ميآورد.
روزهايي بود كه از در اصلي خانهاي قديمي در اميرآباد، مردي بلندقامت با سبيلهاي پهن معروفش و نيمچه لبخندي كه همراه هميشگياش بود، وارد ميشد و در همان ابتدا، كنار باغچه بزرگ حياط نفسي تازه ميكرد، لذتي ميبرد و بعد از رسيدن به سرسراي خانه و ديدن شوق ديدار در چشمان دختري كوچك كه او را «رايكا» ميخواند، تابلوهاي نقاشي شده روي ديوار، روح پيرمرد را تسكين ميداد و نگاههاي پر مهر همسرش تنها نقطه امن اسرارش بود. اما اكنون سالهاست كه نه باغچه قديمي و بزرگ حياط خانه باغبان هميشگياش را ديده و نه اريكا لبخند هميشگي پدر را.
حالا پيرمرد در كنار صندوقچه سنتي اتاقش دستگاه اكسيژني ميبيند كه همراه روزهاي سخت بيمارياش شده است؛ روزهايي كه حتي نام عزيزترين همراهانش را به ياد نميآورد. گيلهمرد كوچك، ديگر سالهاست كه «عاشقانهاي آرام» نسروده و دلي را با همان مهرباني هميشگياش نوازش نكرده است. شايد روزي كه نادر ابراهيمي انتهاي «ابوالمشاغل» را امضا كرد و گفت: «بگذاريد كمي خستگي در كنم، آخر استراحتي بدهيد، ديگر نفسم در نميآيد، زانوهايم خيلي درد ميكند... سرم هم... دستتان را بگذاريد روي پيشاني روح من تا حس كنيد واقعاً خيلي تب دارد». به اين فكر نميكرد كه دوران استراحتش يك دهه طول بكشد.
خانهاي در ميان كتاب
از در كه وارد ميشوي، پذيرايي كوچكي ميبيني با تعدادي مبل و تلويزيوني كه فعلا خاموش است. اتاق سمت چپي، سالها پيش اتاق هليا (دختر بزرگ ابراهيمي) بوده است و الان اتاق كتابخانه. چند قدمي جلوتر،اتاق رايكاست كه اجازه ورود نداري و كمي جلوتر هم اتاق هميشگي كار نادر ابراهيمي با همان ويژگيهاي دست نخوردهاش. «نادر عادت دارد كتابهايش را جلد گالينگور كند و آنها را نگه دارد. كتابهاي كتابخانه را هم موضوعي تقسيمبندي كرده است. نادر كتابهايي را كه به او هديه دادهاند، پس از مطالعه بر حسب موضوع تقسيمبندي كرده و در كتابخانه قرار داده است.»
فرزانه منصوري ـ همسر نادر ابراهيمي ـ هم گاهي اوقات از اين كه چگونه اين همه كتاب يكجا جمع شدهاند، تعجب ميكند: «در 2 خانه اولي كه براي زندگي انتخاب كرديم، جايي براي كتابخانه نداشتيم، خانه سوممان هم يك سالن بزرگ داشت كه در آن ميز كار نادر را گذاشتيم و با قفسههاي فلزي، پشت سر نادر كتابخانهاي درست كرديم، منزل چهارم و پنجممان هم همينطور بود و الان هم كه در منزل ششم هستيم. ما قصد نداشتيم كتابخانهدار شويم اما نادر آن قدر كتاب در موضوعهاي مختلف خواند تا ما هم آرام آرام صاحب كتابخانه شديم.»
يك عاشقانه آرام
خانم منصوري تلاش زيادي ميكند تا دوران زندگياش با نادر ابراهيمي را خيلي رمانتيك نشان دهد. اما خود استاد در مقدمه «يك عاشقانه آرام» تاكيد كرده است كه با مهر بيحدش به او، تنها كسي بوده است كه پيوسته عذابش داده است: «تا قبل از بيماري نادر هر وقت مورد چنين سوالي قرار ميگرفتم، ميگفتم من زن خوشبختي هستم، حتي خود نادر هر وقت به از من ميپرسيد چيزي ميخواهم يا نه، ميگفتم من چيزي كم ندارم.
ولي به هر صورت اين واقعيت دارد كه زندگي من و نادر بالا و پايين زياد داشت؛ خيلي هم زياد بود ولي ميگذشت. لحظات خوب همه آن سختيها را جبران ميكرد. در سالهاي گذشته، خوانندگان كتابهاي نادر با خواندن 2 يا 3 اثر از او مثل «يك عاشقانه آرام» يا «چهل نامه كوتاه به همسرم»، فكر ميكردند كه من در زندگي نادر نقش مهمي داشتهام اما صادقانه ميگويم، فكر ميكنم اگر من نبودم، او باز هم نادر ابراهيمي بود و همين آثار را خلق ميكرد.»
ميگويد: «خيليها خيال ميكنند كه «آلني» در «آتش بدون دود» نادر است و «مارال» فرزانه؛ «عسل بانو»ي يك عاشقانه آرام، فرزانه است و «گيله مرد كوچك» نادر ابراهيمي، اما نادر در مقدمه يكي از آثارش نوشته كه من تاريخنويس نيستم كه عين واقعيت را بنويسم. شايد نادر دلش ميخواسته فرزانه يك مارال باشد، شايد دلش ميخواسته خودش يك آلني باشد يا شايد نادر بخش هايي از زندگي ما را در آن داستانها به كمال رسانده است ولي هيچكدام اينها ما نيستيم. شايد بخشهاي كوچكي از آنها من و نادر باشيم. زندگي من و نادر واقعي است، همانطور كه بيماري او واقعيت دارد.»
خانم منصوري ميگويد: «واقعيت اين است كه روند بهبودي نادر متوقف شده است و تبهاي متناوب باعث شده كه دكترها مدام در كنار ايشان باشند. نادر سختترين دوران بيمارياش را طي ميكند و من هر لحظه در انتظار معجزهاي هستم؛ بهخصوص اينكه دعاهاي بسياري پشت سر نادر است. خيليها از دورافتادهترين شهرها با منزل ما تماس ميگيرند و جوياي بيماري نادر هستند؛ از جنوب و شمال، از روستاهاي مراغه و از جاهاي خيلي دور تماس ميگيرند و من اميدم به همين دعاهاست.»
***
هميشه دير رسيديم
هليا، اليكا و رايكا دختران نادر ابراهيمي هستند، آنها تا روزهاي آخر زندگي پدر، همه پيشنهادهاي مصاحبه را رد كردهاند و يك دليل هم بيشتر نداشته است. آنها معتقد بودند كه گفتوگو در مورد پدرشان در اين شرايط باعث ميشود چهره شاد نادر ابراهيمي در بين مردم به چهرهاي بيمارگونه تبديل شود. براي همين هم بود كه هليا و رايكا همان ابتداي كار آب پاكي را روي دستمان ريختند و گفتند كه اليكا از طرف آنها حرف ميزند.
احتمالاً خيلي روزهاي سختي داريد، نه؟
ـ واقعيتش همين طور است. دوران بيماري پدر در اين 7ـ8 سال گذشته باعث شده كه ما هيچ خوشحالي عميقي نداشته باشيم. در اين دوران خيلي اتفاقات خوب وجود داشت كه پدرم متوجه نشدند و اين ناراحتي ما را بيشتر ميكند.
دوست داشتيد پدرتان بيشتر از چه اتفاقهايي باخبر ميشدند؟
ـ خب، در اين مدت خانواده ابراهيمي صاحب 2 نوه شدند؛ چيزي كه پدرم بيشتر از هر چيزي دوست داشتند كه با تمام وجود اين احساس را لمس كنند ولي متأسفانه به علت بيماري، آن ارتباط عاطفي خيلي برقرار نشد.
ظاهراً امسال هم بزرگداشتهايي براي نادر ابراهيمي برگزار خواهد شد.
ـ واقعيتش را بگويم من از اين بزرگداشتها خسته شدهام. اين مراسم زماني تأثيرگذار است كه فرد سرپا باشد ولي متأسفانه ما زماني دست به اين كارها ميزنيم كه خيلي دير شده. كاش اين مراسم را 10 سال پيش ميگرفتند تا پدرم خودش سرپا در آن شركت ميكرد و از آن لذت ميبرد. البته مادرم به صورت جدي پيگير برگزاري اين بزرگداشتها هستند و حتي الان پيگير به ثبت رساندن بنياد نادر ابراهيمي هستند.
* الان وضعيت جسماني آقاي ابراهيمي در چه شرايطي است؟
ـ فكر ميكنم اين سختترين دوران بيماري پدرم باشد. البته ما بارها در اين مدت به لحظاتي رسيدهايم كه گفتيم اين سختترين است اما هر بار ديدهايم كه باز هم لحظههاي سختتر بيماري وجود دارد.
* دختر نادر ابراهيمي بودن چطوري است؟
ـ معمولاً هركسي در هر محيطي كه بزرگ ميشود تحت تاثير همان محيط قرار ميگيرد. وقتي پدرم بارها و بارها در كتابهايش نوشته و بسيار بيشتر از آن به ما دخترها تاكيد كرده كه انسان در زندگي بايد به اصولي پايبند باشد و از اين اصول هيچوقت برنگردد، طبيعتاً ما هم به اين شرايط خو گرفتهايم. جدا از اين، از بچگي هنر در خانه ما جايگاه ويژهاي داشت، اكثر دوستان بابا هنرمند بودند. بنابراين ادبيات زندگياي كه نادر ابراهيمي ما را با آن آشنا كرد، ادبيات درستي بود و ما اين شانس را داشتيم كه نزد ايشان پرورش پيدا كنيم.
* نادر ابراهيمي در بعضي كتابهايش به سختيهايي كه كشيده اشاره كرده است، شما اين سختيها را چقدر لمس كردهايد؟
ـ تقريباً هيچكدام از سختيهايي را كه پدرمان كشيدند ما متوجه نشديم چون اگر آن سختي متعلق به خودشان بوده است، هيچوقت آن را به ما انتقال ندادهاند؛ حتي اگر خانوادگي بوده.
* امسال هم كتابهاي پدرتان جزو كتابهاي پرفروش نمايشگاه كتاب بودند.
ـ تأسف عميق من اين است كه پدرم متوجه اين اتفاقات خوب نميشود. من خيلي دوست داشتم كه بابا خودش در نمايشگاه حضور داشت و مثل سالهاي قبل با خوانندگان كتابهايش ارتباط برقرار ميكرد.
* فكر ميكنيد دليل فروش بالاي كتابهاي پدرتان چيست؟
ـ اگر كتابي خوب فروش ميكند، تنها يك دليل ميتواند داشته باشد و آن هم شناخت عميقي است كه پدرم از مردم دارد. شما اگر كتاب «مكانهاي عمومي» را مطالعه كنيد يا «تضادهاي دروني» را بخوانيد، خيلي خوب ميتوانيد مردم ما را بشناسيد. تصويري كه پدرم در اين كتابها ارائه ميدهد، تصويري واقعي از مردم خودمان است و به همين دليل مردم دوستش دارند. شما فرض كنيد اگر كسي كتاب «فردا شكل امروز نيست» را بخواند، قطعاً هر روز را با اميد شروع ميكند.
* فكر ميكنيد مهمترين ويژگي پدرتان چي باشد؟
ـ پدر من تعصب عجيب و غريبي به ايران دارد. خاك اين وطن برايشان بسيار عزيز است و اين مهمترين ويژگي زندگي پدرم است.
* پدرتان برنامههاي ناتمامي هم قبل از بيماريشان داشتند؟
ـ شايد اين موضوع برايتان عجيب باشد اما در سالي كه بيماري به سراغ پدرم آمد، ايشان بيش از 100 طرح براي اجرا داشتند؛ نوشتن چندين رمان، كتابهاي كودكان و نوشتن فيلمنامههايي كه متأسفانه ناقص ماندند. از نظر برنامه شخصي هم ياد گرفتن سازهاي مختلف را در برنامهشان داشتند كه ميسر نشد.
پنجشنبه 23 خرداد 1387
این صفحه را در گوگل محبوب کنید
[ارسال شده از: اطلاعات]
[تعداد بازديد از اين مطلب: 390]