واضح آرشیو وب فارسی:عصر ایران: «چاه محمد» و نامزدهاى انتخابات رياست جمهورى تلفن زنگ مى زند. دوستى قديمى است كه كار ادارى دارد و در انتهاى صحبتش مى پرسد: «راستى! تو كانديدا نمى شوى » فكر مى كنم قصد شوخى دارد. مى خندم و سربه سرش مى گذارم ولى //.؛ ولى جدى است! محسن پرويز معاون امور فرهنگى وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامى در روزنامه ایران نوشت: «به خدا لبخند يك كودك مستضعف در يك روستا مى ارزد كه انسان تمام عمرش را بدهد و لبخند آن كودك را ببيند.» اين جمله اى است كه رئيس محترم جمهورى گفته بود و ما به دنبال آن لبخند رفته بوديم. همان كه دنيايى را مى توان با آن عوض كرد. به كجا؟ به «چامحمد» يا «چاه محمد» يا «چاه محمد آباد»؛ آن گونه كه تابلوى جاده نشان مى داد و آن كودك را يافتيم. «فهيمه //.»؛ راستى نام خانوادگى اش چه بود خودش نگفت. وقتى نامش را پرسيدم، گفت: «فهيمه». كلاس دوم دبستان بود. با لباس زيباى محلى كه پوشيده بود و سينى ساده اى كه در دستش بود و قرآن در آن بود و يك قيچى روبان بسته. قرار بود قيچى روبان بسته را برداريم و روبان ديگرى را ببريم. يكى از ما - خادمانى كه شايد كمتر در كنار هم در يك روستاى ۷۰۰ نفره ديده شوند - بايد قيچى را برمى داشت و روبان را مى بريد و كتابخانه روستايى افتتاح مى شد؛ كتابخانه اى با دو قفسه فلزى در گوشه اى از خانه بهداشت روستايى. بر تارك خانه بهداشت نيز تاريخ ۱۳۸۶ خودنمايى مى كرد. خيلى ها همراهمان بودند؛ از مسئولان محلى وزارتخانه هاى «بهداشت، درمان و آموزش پزشكى» و «فرهنگ و ارشاد اسلامى». مديركل ارشاد استان بود، رئيس دانشگاه علوم پزشكى هرمزگان بود و خيلى هاى ديگر. پشت سر هم مسئولان حاضر را معرفى كردند كه نام بسيارى شان در خاطرم نماند. حتى نام پزشك جوانى كه در روستا خدمت مى كرد و خودمانى و گرم بود و آدم شيفته اش مى شد و اين احساس بهش دست مى داد كه چقدر جوانان تحصيلكرده ما مردم را دوست دارند و خودشان جذاب و دوست داشتنى اند. زنان و كودكان روستا جلوى خانه بهداشت جمع شده بودند تا به اين آئين گشايش مردمى رونقى ببخشند و مردان هم حتماً در آن ساعت در محل كار خود مشغول بودند. اين پنجاهمين كتابخانه سلامت روستايى بود كه در استان هرمزگان افتتاح مى شد و قرار بود نظاير آن در جاى جاى ميهن اسلامى ايجاد شود تا لبخند بر لبان كودكان روستايى بنشاند؛ همان طور كه در چاه محمد نشانده بود. از يكى خواستم تا نام خانوادگى فهيمه را بپرسد تا در اين يادداشت بنويسم و او هم پرسيد. ***در راه برگشت، تلفن همراهم را روشن مى كنم. بوق هاى پشت سر هم آن نشان مى دهد كه پيامك است كه پشت پيامك مى رسد. اولى را باز مى كنم. يكى گفته است: «مگر ديوانه ام كه كانديداى رياست جمهورى شوم»! ولى ديگرى گفته است: «من آماده ام»! بعدى هم انتقاد كرده است از رئيس جمهور و بعدى اشاره اى است به آن كه فلان كس هم شايد كانديدا شود. بعدى ها هم درباره چند موضوع مهم نظير نامزدى احتمالى رئيس جمهور سابق و مانند آن است. همه شان درباره همين چيزهاى مهم است! حوصله اش را ندارم. دارد تصوير چشمان معصوم «فهيمه» را از ذهنم مى زدايد. بقيه پيامك ها را نمى خوانم تا دست كم دقايقى آسوده باشم. تلفن زنگ مى زند. دوستى قديمى است كه كار ادارى دارد و در انتهاى صحبتش مى پرسد: «راستى! تو كانديدا نمى شوى » فكر مى كنم قصد شوخى دارد. مى خندم و سربه سرش مى گذارم ولى //.؛ ولى جدى است! اين بار گريه ام مى گيرد. يك رياست جمهورى و اين همه نامزد! نكند پزشك جوان دوست داشتنى آن روستا هم بخواهد كانديدا شود؛ البته اگر مردم از او خواهش كنند! آيا مى تواند نه؛ مجلس محدوديت هايى گذاشته كه او از اين خدمت محروم شده است. بقيه همراهان چطور خيلى هايشان مى توانند شايد هم منتظر باشند تا اگر مردم از آنها تمنا كردند، انجام وظيفه كنند؛ بالاخره هدف خدمت است؛ چه خدمتى بالاتر از رياست جمهورى ! اما ما رفته بوديم تا لبخند بر لبان آن كودك روستايى بنشانيم و همين ما را بس. در آن جمع كسى به رياست جمهورى نمى انديشيد. مردم از ما نمى خواستند كانديدا شويم؛ مى خواستند هرجا كه هستيم خدمت كنيم. اصلاً كسى از همراهانمان مى دانست چقدر تا انتخابات مانده است شش ماه، هفت ماه، هشت ماه چقدر؟ يك رياست جمهورى و اين همه نامزد؛ تازه با اين همه فاصله زمانى تا انتخابات! راستى! «چاه محمد» كجا بود چرا يادم رفت نام خانوادگى «فهيمه» را از همراهم بپرسم چرا نام آن پزشك جوان شيفته خدمت را فراموش كردم؟
این صفحه را در گوگل محبوب کنید
[ارسال شده از: عصر ایران]
[مشاهده در: www.asriran.com]
[تعداد بازديد از اين مطلب: 295]