-دفتر نقاشی

یکی بود، یکی نبود. غیر از خدا، هیچ کس نبود.یک روز، کوچولو توی دفتر نقاشی اش یک کوه کشید، پر از برف. بالای کوه یک خورشید کشید، روی زمین علف کشید و روی علف ها یک گوسفند و سگ را کشید. کمی آن طرف تر یک گرگ کشید و گفت:«گرگ ناقالا! با گوسفند دوست باشی!» اما گرگ نمی خواست با گوسفند دوست باشد. گرگ منتظر ماند تا کوچولو برای خواب برود. وقتی او رفت، گرگ آرام آرام به گوسفند نزدیک شد. سگ، واق واق کرد، اما کوچولو خواب بود و صدای او را نمی شنید. گرگ به سگ گفت: «تو خیلی کوچولو هس