- پیر مرد چند وقتی بود حال و روز خوشی نداشت.
مدتها بود که دیگر چیزی خوشحالش نمیکرد.با خود میاندیشید که دیگر چندی به پایان این روز های سخت و طاقت فرسای آخر عمر باقی نمانده است.
هر روز از ابتدای صبح خسته از شب بیداری های
شب گذشته و دور از نگاه ترحم بار اطرافیانش
روی صندلی راحتیش رو به پنجره اتاق مینشست وبه بیرون مینگریست.
روزی به درخت جوانی که با فاصله کمی از دیوار روبروی پنجره اش در حیاط بود خیره شد و با خود
اینگونه اندیشید: بی گمان هنگامی که آخرین برگ این درخت جوان بر زمین بیافتد من هم رخت از دیار فانی به سرای باقی خواهم کشید....
پائیز بود . پیر مرد ه
»
شعر کودکانه شهادت امام موسی کاظم (ع)
»
همه چیز درباره ی تکثیر دلقک ماهی ها
»
قدیمی ترین فرش ایران در موزه وین
»
روبيکا هیچ گونه اينترنت رايگان براي همراه اول و ايرانسلي ف...
»
زیباترین مدلهای میز تلویزیون 2022 از تلویزیون تا کنسول
»
تفاوت النترا وارداتی و مونتاژ و اختلاف قیمت آنها
»
یک روش آسان برای پاک کردن لکه خمیردندان از روی فرش
»
اپلیکیشن های فیلم و سریال با اینترنت رایگان