- عليرضا ذيحق
داستان عامیانه آذربایجان
اگر از ديدگانات آب بپاشي و با مژگانات خاك بروبي و بخواهي پيشاني نوشت خود را عوض كني، باز در زمانه تاب خواهي خورد و قسمت تو هماني خواهد بود كه در روز ازل، آن تقدير را نقش کرده اند. جواني در تبريز بود به نام بابا لِيسان كه در شجاعت، رستم دستان بود و در زيبايي رخسار، يوسف ثاني. پدرش تاجر باشي بود و ناماش سليمان وثروت اش سرشار. پيك اجل آمد و او را امان نداد و بابا لِيسان ماند و يك ميراث هنگفت. اما روز و شباش به عشرت گذشت و دوستاناش ديدند كه ديگر، آهي در بساط اش نيست و همه به بهانهاي جيم شدند و او ماند و يك پاره حصير. گريبان چاك كرد و
»
شعر کودکانه شهادت امام موسی کاظم (ع)
»
همه چیز درباره ی تکثیر دلقک ماهی ها
»
قدیمی ترین فرش ایران در موزه وین
»
روبيکا هیچ گونه اينترنت رايگان براي همراه اول و ايرانسلي ف...
»
زیباترین مدلهای میز تلویزیون 2022 از تلویزیون تا کنسول
»
تفاوت النترا وارداتی و مونتاژ و اختلاف قیمت آنها
»
یک روش آسان برای پاک کردن لکه خمیردندان از روی فرش
»
اپلیکیشن های فیلم و سریال با اینترنت رایگان