-نزدیک میدان ونک مردی با لباس هایی خاکی رنگ، موهایی ژولیده و پایی برهنه با یک کیسه کنار دستش، روی زمین نشسته بود. چانه اش را بر روی زانوانش قرار داده و رفت و آمد آدم ها را تماشا می کرد. نزدیکش رفتم؛ سرش را بلند کرد و با لبخند نگاهم کرد. کنارش نشستم با خوشحالی گفت: سال هاست با کسی هم صحبت نشده ام. به همین خاطر نمی دانم چه بگویم.متن خبر ندارد
یکشنبه ، ۱۹مهر۱۳۹۴
»
شعر کودکانه شهادت امام موسی کاظم (ع)
»
همه چیز درباره ی تکثیر دلقک ماهی ها
»
قدیمی ترین فرش ایران در موزه وین
»
روبيکا هیچ گونه اينترنت رايگان براي همراه اول و ايرانسلي ف...
»
زیباترین مدلهای میز تلویزیون 2022 از تلویزیون تا کنسول
»
تفاوت النترا وارداتی و مونتاژ و اختلاف قیمت آنها
»
یک روش آسان برای پاک کردن لکه خمیردندان از روی فرش
»
اپلیکیشن های فیلم و سریال با اینترنت رایگان