واقعگرایی و رمانتیسم در سیاست خارجی: نگاهی به دو نظریه جنجالی و سکوت مدعیان آنها
سیاست خارجی یک کشور بهعنوان یکی از ارکان اساسی در تعیین سرنوشت آن کشور و نیز جایگاهش در عرصه بینالمللی شناخته میشود. در این زمینه، دو نظریه مهم و جنجالی به نامهای واقعگرایی و رمانتیسم وجود دارد که همواره مورد بحث و بررسی قرار میگیرد. این دو نظریه نهتنها رویکردهای مختلفی نسبت به سیاست خارجی دارند، بلکه هر یک از آنها تبعات و تأثیرات خود را در عرصه بینالملل بر جای میگذارد.
واقعگرایی، بهعنوان یکی از قدیمیترین نظریهها در روابط بینالملل، بر پایه منافع ملی، قدرت و امنیت استوار است. نظریهپردازان این رویکرد، مانند تئودور روزولت و هانس جی. موتش، بر این باورند که کشورها باید بهطور مستقل و با تمرکز بر منافع ملی خود عمل کنند. در این دیدگاه، همکاریهای بینالمللی و منافع مشترک در اولویت قرار ندارد و در عوض، رقابت و چالشهای قدرت تعیینکننده هستند. در واقعگرایی، کشورها بهمثابه بازیگران اصلی تلقی میشوند که برای تأمین امنیت و بقای خود، در فضای بینالمللی به رقابت میپردازند.
در مقابل، رمانتیسم نظریهای است که بر اصول اخلاقی، حقوق بشر و همکاریهای جهانی تأکید دارد. این رویکرد به درک عمیقتری از روابط انسانی و همکاری بینکشوری میپردازد و بر این باور است که امنیت و صلح تنها در سایهی تعامل مثبت و همکاری متقابل میان ملتها بهدست میآید. نظریهپردازانی مانند ایمانوئل کانت و جان استوارت میل در این زمینه شهرت دارند و اعتقاد دارند که کشورها باید از منافع کوتاهمدت صرف نظر کرده و به دنبال تأمین رفاه عمومی و عدالت جهانی باشند.
تاریخ نشان داده است که این دو نظریه در دورههای مختلف، در سیاست خارجی کشورها مورد استفاده قرار گرفتهاند. بهعنوان مثال، رئیسجمهور پیشین ایالات متحده، دونالد ترامپ، با رویکرد واقعگرایانه خود سعی در تأمین منافع ملی آمریکا از طریق سیاستهای یکجانبه داشت. او از توافقات بینالمللی مانند توافق هستهای ایران (برجام) خارج شد و در عوض بر روی روابط دو جانبه با برخی از کشورها از جمله اسرائیل و عربستان سعودی تأکید کرد.
از سوی دیگر، در دوره اوباما، رویکرد رمانتیسم بیشتر نمایان شد. او با تأکید بر دیپلماسی و گفتگو، تلاش کرد تا از طریق توافق هستهای ایران، روابط بینالمللی را بهبود بخشد و به نوعی از واقعگرایی خود فاصله بگیرد.
با وجود اینکه نظریههای واقعگرایی و رمانتیسم در سیاست خارجی هر یک طرفداران و منتقدان خاص خود را دارند، سکوت مدعیان این نظریهها در زمانهای بحرانی نشاندهنده چالشهای جدی در پیادهسازی آنها است. بهعنوان مثال، در بحرانهای اخیر جهانی نظیر جنگ در اوکراین یا بحران پناهجویان، نمایندگان هر یک از این دو نظریه بهسختی میتوانند موضع قاطعی اتخاذ کنند. واقعگرایان ممکن است تأکید کنند که امنیت ملی اولویت دارد، در حالی که رمانتیستها بر این باورند که بشر دوستی و حقوق انسانی باید در کانون توجه قرار گیرد.
توجه به این نکته ضروری است که برای درک صحیح از روندهای روز جهان و سیاستهای بینالمللی، لازم است که نگاهی متوازن به این دو نظریه داشته باشیم. در شرایطی که جهانیان با چالشهای پیچیدهای مانند تروریسم، تغییراقلیم و نابرابریهای اقتصادی روبهرو هستند، درک و تحلیل تطبیقی این نظریهها میتواند به سیاستمداران و تحلیلگران بینالمللی کمک کند تا در راستای بهبود روابط بینالملل و تأمین صلح پایدار تلاش کنند.
در نهایت، با توجه به تغییرات سریع در سیاست جهانی و ظهور چالشهای جدید، مشخص میشود که شاید هیچیک از این نظریهها بهتنهایی قادر به پیشبینی آینده روابط بینالملل نباشند. بلکه ترکیب و تکیه بر نقدهای سازنده و رویکردهای عملیاتی از هر دو نظریه میتواند راهگشای حل بحرانهای پیچیده جهانی باشد. این چالش نیازمند هوشمندی و درک عمیقتری از واقعیتهای جهانی است و شاید این محوریترین نکتهای باشد که مدعیان این نظریهها باید به آن توجه داشته باشند.







