رهایی از زندان همیشه بودن مثل دیگران: راهی که کمتر کسی جرئت امتحانش را دارد

رهایی از زندان همیشه بودن مثل دیگران: راهی که کمتر کسی جرئت امتحانش را دارد

فهرست محتوا

رهایی از زندان همیشه بودن مثل دیگران: راهی که کمتر کسی جرئت امتحانش را دارد

وقتی متفاوت بودن تبدیل به ترس می‌شود

چند وقت پیش با چند دوست برای ناهار دور هم جمع شدیم. سه نفرمان با یک ماشین رفتیم. دو نفرمان لباس‌هایی با استایل مشابه پوشیده بودیم و نفر سوم لباسی زیبا اما با سبکی متفاوت به تن داشت. وقتی آن دوست من را با لباسی مشابه دوست دیگر دید، فریاد زد: “آه! من هرگز در این شهر جا نمی‌شوم. اصلاً نمی‌دانم چه بپوشم! بهتر است تسلیم شوم و از اینجا بروم.”

این واکنش قلب مرا شکست. او می‌داند که دوستش داریم. قرار بود با دوستان بیشتری که او را دوست دارند و در همین شهر زندگی می‌کنند ملاقات کنیم، اما او احساس می‌کرد باید شهر را ترک کند فقط چون استایل لباسش با دو نفرمان متفاوت بود؟

تلاش برای همرنگ جماعت شدن؛ جنگی بی‌پایان

تلاش برای “جا افتادن” و شبیه دیگران بودن، نبردی بی‌پایان است. در اینجا فهرستی غیرکامل از حوزه‌هایی که ممکن است در آنها احساس تفاوت یا شباهت کنیم آورده شده است:

  • پوشش و سبک لباس
  • رنگ مو
  • فرم بدن
  • سلیقه در آراستگی ظاهر
  • سرگرمی‌ها و علایق
  • مصرف یا عدم مصرف الکل و سیگار
  • سبک زندگی و محل سکونت
  • داشتن یا نداشتن حیوان خانگی
  • نژاد حیوان خانگی
  • ساختار خانواده
  • تعداد فرزندان
  • مدل ماشین

نکته اینجاست که مغز ما می‌تواند به‌راحتی هر دلیلی برای متفاوت دانستن ما از دیگران پیدا کند. تراژدی واقعی این است که چقدر زمان و انرژی صرف تلاش برای همرنگ جماعت شدن می‌کنیم، به جای اینکه زندگی‌ای را که واقعاً می‌خواهیم زندگی کنیم.

آیا کسانی که می‌خواهند همرنگ دیگران شوند، فقط ناامن هستند؟

بسیاری فکر می‌کنند میل به همرنگ شدن نشانه‌ای از ناامنی است. اینکه فرد احساس می‌کند به‌اندازه کافی خوب نیست، پس خودش را با آنچه دنیا از او می‌خواهد تطبیق می‌دهد. برخی هم این رفتار را “مردم‌پسندی” یا نیاز به پذیرفته و دوست داشته شدن می‌نامند.

اما علوم اعصاب نشان می‌دهد که اینطور نیست. این تمایل در مغز ما سیم‌کشی شده است، در شبکه‌ای فکری به نام شبکه حالت پیش‌فرض (Default Mode Network یا DMN). این بخش‌های مغز تمام شرطی‌شدگی‌های خانوادگی، اجتماعی و فرهنگی ما را کدگذاری می‌کنند و سپس به‌صورت خودکار آنها را به شکل انتقاد و مقایسه به ما بازمی‌گردانند.

کلمه کلیدی اینجاست: خودکار. اگر کسی میل شدیدی به همرنگ شدن دارد، این ضعف یا کمبود نیست. بلکه نشان می‌دهد که او در معرض شرطی‌شدگی زیادی قرار گرفته است. شبکه DMN او مطالب زیادی برای گفتن دارد!

وقتی به حرف‌های DMN اعتقاد پیدا می‌کنیم و بر اساس این باور که “به‌اندازه کافی خوب نیستیم” یا “شبیه دیگران نیستیم” زندگی می‌کنیم، عزت‌نفس و سلامت روانمان آسیب می‌بیند. همچنین از خود واقعی‌مان دورتر می‌شویم.

چگونه از نیاز به همرنگ شدن رها شویم؟

چگونه می‌توانیم از این انتقادهای بی‌پایان از خود رها شویم؟ این سه راهکار را امتحان کنید:

۱. به یاد داشته باشید که این تفکر در ذهن شماست، نه دیگران

وقتی دوستم از لباسش شکایت کرد، به او گفتیم که زیبا به نظر می‌رسد (که واقعاً هم همینطور بود). ما اصلاً به این فکر نمی‌کردیم که او متفاوت به نظر می‌رسد.

مردم معمولاً خیلی بیشتر از اینکه نگران باشند شما چقدر با آنها متفاوت هستید، نگران این هستند که خودشان چقدر با دیگران متفاوتند. به عبارت دیگر، شبکه DMN یا افکار خودکاری که در مغزتان می‌شنوید، ۱۰۰٪ روی بقای شما متمرکز است، نه بقای دیگران.

اگر به این موضوع شک دارید، به افراد موردعلاقه‌تان فکر کنید. آیا آنها کسانی هستند که بهترین کار را در همرنگ شدن با جمع انجام می‌دهند؟ یا چاشنی خاص خودشان را به زندگی می‌آورند؟ ما اغلب به کسانی جذب می‌شویم که انتخاب می‌کنند همرنگ جماعت نشوند، چون ناخودآگاه می‌فهمیم که آنها اصیل‌ترین افراد هستند.

۲. شرطی‌شدگی‌های خود را شناسایی کنید

وقتی بتوانیم شرطی‌شدگی‌های خود را تحلیل کنیم، کمتر تحت تأثیر آنها قرار می‌گیریم.

یک کاغذ بردارید و بخش‌های مهم زندگی‌تان را یادداشت کنید: ظاهر، کار، ساختار خانواده، سبک زندگی، سرگرمی‌ها – هر چه برای شما مناسب است. سپس بنویسید که چه ایده‌آل‌هایی به شما آموزش داده شده است.

این آموزش‌ها می‌تواند از خانواده، مدرسه، رسانه‌ها یا جامعه باشد. مثلاً من که در دهه ۶۰ و ۷۰ شمسی بزرگ شدم، با این باور شرطی شدم که زنان باید به‌طور غیرممکنی لاغر و شیک‌پوش باشند. این باور باعث می‌شد همه ما درباره ظاهرمان احساس ناامنی کنیم.

حالا دفعه بعد که DMN قضاوتی درباره خودتان ارائه داد که منعکس‌کننده این شرطی‌شدگی است، می‌توانید آن را تشخیص دهید و بگویید: “آها! گیرت آوردم. این واقعی نیست. این فقط شرطی‌شدگی است.”

۳. به حقیقت درون خود گوش دهید

وقتی از شرطی‌شدگی‌های خود رها می‌شویم، اغلب با یک خلأ مواجه می‌شویم. “اگر این باورها درست نیستند، پس حقیقت چیست؟” بنابراین قدم بعدی این است که همان بخش‌های زندگی را دوباره بررسی کنید و بنویسید که واقعاً به چه چیزی اعتقاد دارید.

چند نفس عمیق بکشید، به فضایی آرام بروید و با قلب خود ارتباط برقرار کنید. سپس احساس واقعی خود را درباره آن دسته‌بندی‌ها بیان کنید.

مثلاً وقتی به ظاهر فکر می‌کنم، با خودم می‌گویم: “در هر فردی زیبایی وجود دارد، و این زیبایی بیشتر به خاطر ویژگی‌های منحصربه‌فرد اوست. این ترکیب تمام آن بخش‌هایی که با هم یکی می‌شوند تا او را منحصربه‌فرد کنند، زیبایی می‌آفریند.” وقتی با این باور ارتباط برقرار می‌کنم، درونم احساس خوبی دارم چون از قلبم می‌آید و همچنین کمتر احتمال دارد که با افکار قدیمی DMN ارتباط برقرار کنم.

وقتی می‌توانید از آن صدای درونی که شما را با دیگران مقایسه می‌کند و شما را به تغییر برای همرنگ شدن با جمع وادار می‌کند جدا شوید، یک لحظه مکث کنید. این افکار خودکار هستند – مجبور نیستید به آنها گوش دهید. شما می‌توانید انتخاب کنید که همرنگ شدن ارزش دارد یا رفتن به دنبال چیزی که قلب‌تان واقعاً می‌خواهد.

منبع

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *