رازِ پنهان انتقال بیماریها در هوا: یافتههای یک زوجِ نابغه، قبل از همهگیری کرونا!
آیا میدانستید انتقال بیماریها از طریق هوا، حقیقتی است که سالها پیش توسط یک زوج دانشمند کشف شده بود؟ یافتههایی که میتوانست جان بسیاری را نجات دهد، اما به دلایلی نادیده گرفته شد. در این مقاله، به بررسی داستان این زوج نابغه و کشف پنهان آنها میپردازیم.
کتاب “Air-Borne: The Hidden History of the Life We Breathe” (انتقال از طریق هوا: تاریخ پنهان زندگی که تنفس میکنیم) نوشتهی کارل زیمر (Carl Zimmer)، تاریخچهای از دانش “هوابیولوژی” یا “آئرو بیولوژی” (aerobiology)، یعنی علم بررسی میکروارگانیسمهای موجود در هوا را به تصویر میکشد. در این میان، داستان دو پیشگام گمشدهی دههی ۱۹۳۰ میلادی، یعنی دکتر میلدرد ویکس ولز (Mildred Weeks Wells)، پزشک و متخصص خودآموختهی همهگیرشناسی، و همسرش، ویلیام فیرث ولز (William Firth Wells)، مهندس بهداشت محیط، برجسته میشود.
زوجی که زودتر از زمان خود میاندیشیدند
این زوج با همکاری یکدیگر ثابت کردند که عوامل بیماریزای عفونی میتوانند از طریق هوا و در مسافتهای طولانی منتقل شوند. با این حال، آنها به عنوان افرادی “خارج از گود” شناخته میشدند و نتوانستند جامعهی علمی آن زمان را متقاعد کنند. در نتیجه، یافتههایشان برای دههها نادیده گرفته شد. این در حالی است که کشف این زوج میتوانست جان افراد بسیاری را در برابر بیماریهایی مانند سل، سارس، کووید-۱۹ و سایر بیماریهای منتقل شونده از طریق هوا نجات دهد.
متاسفانه، سهم میلدرد ویکس ولز و همسرش در علم، تقریباً از تاریخ پاک شده بود، اما خوشبختانه این وضعیت در حال تغییر است.
کارل زیمر و احیای نام میلدرد و ویلیام ولز
در پادکستی با عنوان “زنان گمشدهی علم” کارول ساتن لوئیس (Carol Sutton Lewis) میزبان کارل زیمر بود تا در مورد کتاب جدیدش “Airborne” صحبت کند. در این پادکست، زیمر به داستان زندگی و فعالیتهای این زوج پیشگام پرداخت.
برای حمایت از روزنامهنگاری علمی، میتوانید در خبرنامهی ساینتیفیک امریکن (Scientific American) عضو شوید. با خرید اشتراک، به تضمین آیندهی داستانهای تاثیرگذار دربارهی اکتشافات و ایدههایی که دنیای امروز ما را شکل میدهند، کمک میکنید.
کودکی پرفراز و نشیب میلدرد ویکس ولز
کارل زیمر در این پادکست دربارهی زندگی میلدرد ویکس ولز صحبت میکند. میلدرد در اواخر دههی ۱۹۲۰ میلادی استخدام میشود تا تمام اطلاعات موجود دربارهی فلج اطفال (پولیومیلیت) را جمعآوری کند. او مطالعهای باورنکردنی انجام میدهد و تقریباً هر چیزی را که میتوانست دربارهی نحوهی گسترش فلج اطفال پیدا کند، بررسی میکند.
در آن زمان، این ایده که این بیماری میتواند از طریق هوا منتقل شود، یک باور خرافی و منسوخ تلقی میشد. متخصصان بهداشت عمومی معتقد بودند که نفس بیمار بیضرر است. اما یافتههای میلدرد نشان میداد که میکروبها از طریق هوا منتقل میشوند، که این موضوع کاملاً با دیدگاه رایج آن زمان مغایرت داشت.
کارول ساتن لوئیس، مجری پادکست “زنان گمشدهی علم”، در این قسمت میزبان کارل زیمر، نویسندهی کتاب “Airborne” و ستوننویس برندهی جوایز نیویورک تایمز است. کتاب زیمر بر آخرین مرز بزرگ بیولوژیکی، یعنی هوا تمرکز دارد و تاریخچهی “هوابیولوژی” را ارائه میدهد.
این کتاب سرگذشت هواشناسان متعهد، از پیشگامان اولیه تا به امروز را روایت میکند. از جمله این پیشگامان میتوان به میلدرد ویکس ولز و همسرش، ویلیام فیرث ولز اشاره کرد. “Airborne” داستان تلاش میلدرد و ویلیام برای به صدا درآوردن زنگ خطر در مورد عفونتهای منتقل شونده از طریق هوا را بازگو میکند، اما به دلایل مختلف، هشدارهای آنها شنیده نمیشود.
کارول ساتن لوئیس به کارل زیمر خوشامد میگوید و از او میخواهد در مورد میلدرد ویکس ولز، نحوهی رشد و زندگی او، و عواملی که او را به حوزهی “هوابیولوژی” سوق داد، توضیح دهد.
کارل زیمر در پاسخ میگوید میلدرد در سال ۱۸۹۱ میلادی متولد شد و از یک خانوادهی برجستهی تگزاسی، یعنی خانوادهی دنتون (Denton) بود. نام شهر دنتون از نام پدربزرگ او گرفته شده است. پدربزرگ میلدرد، جراح ارتش کنفدراسیون در جنگ داخلی آمریکا بود و بعدها مدیر تیمارستان ایالتی شد.
پدربزرگ میلدرد و حسابدار تیمارستان، ویلیام ویکس (William Weeks)، هر دو به اختلاس متهم شدند که این موضوع یک رسوایی بزرگ به پا کرد. حسابدار سپس با مادر میلدرد ازدواج میکند. اندکی پس از تولد میلدرد، پدرش ناپدید میشود و مادرش او را نزد مادربزرگش رها میکند. میلدرد با خواهر و مادربزرگش در آستین، تگزاس بزرگ میشود. زندگی آنها راحت بود، اما سایهی رسوایی همواره بر سرشان سنگینی میکرد.
میلدرد شخصیتی قوی و مصمم داشت. او در رشتهی پزشکی در دانشگاه تگزاس تحصیل کرد و در سال ۱۹۱۵ میلادی، به عنوان یکی از سه زن در کلاسی با ۳۴ دانشجو فارغالتحصیل شد. این دستاورد برای یک زن در آن زمان بسیار بزرگ بود، زیرا تعداد زنان دارای مدرک پزشکی در ایالات متحده، به خصوص در تگزاس، بسیار کم بود.
میلدرد پس از فارغالتحصیلی در تگزاس نماند و در سال ۱۹۱۵ میلادی به واشنگتن دی سی رفت و در آزمایشگاهی به نام “آزمایشگاه بهداشت” در “خدمات بهداشت عمومی” مشغول به کار شد. در آنجا، آنها به مطالعهی باکتریها میپرداختند. این دوران، عصر طلایی نظریهی میکروبی بیماریها بود و محققان در تلاش بودند تا باکتریها و ویروسهای عامل بیماریهای مختلف را شناسایی کنند و از این دانش برای مبارزه با آنها استفاده کنند.
میلدرد در واشنگتن با ویلیام فیرث ولز آشنا شد که بعدها با او ازدواج کرد.
کارول ساتن لوئیس در اینجا یک سوال جانبی میپرسد و میگوید: “ما در “زنان گمشدهی علم” همواره علاقهمندیم بدانیم که شما چگونه اطلاعات را جمعآوری میکنید. به نظر میرسد اطلاعات زیادی در دسترس نبودهاست.”
کارل زیمر پاسخ میدهد که این یک فرآیند دشوار بود. اطلاعات کمی به راحتی در دسترس بود و هیچ زندگینامهای از میلدرد ولز یا همسرش، ویلیام فیرث ولز وجود نداشت.
در آرشیو راکفلر، حدود ۳۰ جعبه سند وجود داشت که به طور معجزهآسایی حفظ شده بودند. همچنین، نامههایی که میلدرد به افراد مختلف نوشته بود، در مجموعههای گوناگون نگهداری میشد.
به خصوص در مورد سالهای اولیهی زندگی میلدرد، دسترسی به اطلاعات بسیار دشوار بود. زیمر میگوید که در تمام تحقیقاتش، تنها یک عکس از میلدرد پیدا کردهاست، و آن هم عکس او در کتاب سالش بود.
کارول ساتن لوئیس به توصیف زیمر از آن عکس اشاره میکند. زیمر در کتابش مینویسد که میلدرد در عکس لبخند میزند، اما هرچه بیشتر به لبخندش نگاه میکنید، غمگینتر به نظر میرسد. لوئیس از زیمر میپرسد که به نظر او، منشاء این غم در آن سنین جوانی چه بودهاست؟
زیمر پاسخ میدهد که فکر میکند میلدرد با آسیبهای روحی زیادی بزرگ شدهاست. او فردی نبود که خاطرات روزانه بنویسد یا نامههای طولانی در مورد این چیزها ارسال کند. اما با بررسی سرنخهای موجود در گزارشهای کوتاه روزنامهها، میتوان به حقایقی پی برد.
گزارشهایی در روزنامهها وجود دارد مبنی بر اینکه مادر میلدرد به آستین آمده تا از او عیادت کند، زیرا میلدرد در ۱۰ سالگی به تب مخملک مبتلا شده بود، و سپس دوباره او را ترک کردهاست. زیمر میگوید وقتی به چهرهی میلدرد در کتاب سالش نگاه میکند، تعجب نمیکند که هالهای از اندوه در آن وجود دارد، زیرا با فکر کردن به چیزهایی که او در کودکی از سر گذراندهاست، این اندوه قابل درک است.
کارول ساتن لوئیس میگوید: “بله، کاملاً درست است.” و سپس میپرسد که میلدرد چگونه با ویلیام آشنا شد و ازدواج کردند و همکاری آنها چگونه آغاز شد؟
همکاری میلدرد و ویلیام ولز
کارل زیمر توضیح میدهد که همکاری آنها مدتی طول کشید. ویلیام ولز نیز در آن زمان در “خدمات بهداشت عمومی” کار میکرد. او چند سال از میلدرد بزرگتر بود و در MIT به عنوان بهداشتیار آموزش دیده بود. او با تکیه بر نظریهی میکروبی بیماریها، قصد داشت جان انسانها را نجات دهد.
ویلیام فرد باهوشی بود و میتوانست آزمایشهایی را ابداع کند که یک بهداشتیار بتواند از آنها استفاده کند، مثلاً یک لوله را در رودخانه فرو کند و ببیند که آیا آب سالم است یا خیر. او به ویژه بر تمیز نگه داشتن آب از باکتریهایی که میتوانند باعث بیماریهایی مانند حصبه یا وبا شوند، تمرکز داشت.
همچنین، دولت او را مأمور کرد تا به مطالعهی صدفها بپردازد، زیرا صدفها در آب قرار دارند و تمام روز در حال تصفیهی آب هستند. اگر باکتری در آب وجود داشته باشد، صدفها آن را تصفیه و در بافتهای خود به دام میاندازند. صدفها در اوایل قرن نوزدهم بسیار محبوب بودند و تعداد زیادی از مردم به دلیل مصرف خام آنها، بر اثر حصبه جان خود را از دست میدادند. بنابراین، ویلیام به شدت مشغول یافتن راههایی برای نجات صنعت پرورش صدف بود.
میلدرد و ویلیام در سال ۱۹۱۷ میلادی با یکدیگر آشنا شدند و ازدواج کردند. در سال ۱۹۱۸ میلادی، صاحب فرزندی به نام ویلیام جونیور (William Jr.) شدند که “باد” (Bud) لقب داشت. اما ویلیام در زمان تولد فرزندش حضور نداشت، زیرا به ارتش اعزام شده و در جنگ جهانی اول شرکت کرده بود.
کارول ساتن لوئیس میپرسد: “بنابراین میلدرد در خانه با باد است و ویلیام در جنگ حضور دارد. اما در نهایت، میلدرد به دنیای علم بازمیگردد و چند سال بعد، به عنوان کارآگاه فلج اطفال استخدام میشود. میتوانید کمی در مورد وضعیت دانش فلج اطفال در آن زمان و وظایف یک کارآگاه فلج اطفال توضیح دهید؟”
کارل زیمر پاسخ میدهد که به نظر نمیرسد فلج اطفال تا اواخر دههی ۱۸۰۰ میلادی در ایالات متحده وجود داشته باشد. اما ناگهان، یک بیماری مرموز ظاهر شد که میتوانست بدون هشدار به کودکان حمله کند. این کودکان دیگر نمیتوانستند راه بروند یا ناگهان میمردند. علائم این بیماری نه تنها برای والدین وحشتناک بود، بلکه نحوهی گسترش آن نیز یک راز کامل بود. به نظر میرسد که میلدرد در اواخر دههی ۱۹۲۰ استخدام شده بود تا تمام اطلاعات موجود دربارهی فلج اطفال را جمعآوری کند تا به پزشکان در درمان بیماران کمک کند و تحقیقات آینده را برای کشف ماهیت این بیماری تشویق کند.
میلدرد در همهگیرشناسی آموزش ندیده بود، اما به طور قابل توجهی به خود آموزش داد و به یک متخصص برجسته در این زمینه تبدیل شد. او توسط “کمیتهی بینالمللی مطالعهی فلج اطفال” استخدام شد و مطالعات دقیقی را برای بررسی چگونگی گسترش فلج اطفال انجام داد. او به بررسی مواردی پرداخت که در آن کودکانی در یک شهر به فلج اطفال مبتلا میشدند، نوع تماس آنها با دیگران، فصل و شرایط آب و هوایی در زمان ابتلا را ثبت میکرد.
در آن زمان، دیدگاه غالب این بود که بیماریها از طریق آب، غذا، رابطهی جنسی یا تماس نزدیک منتقل میشوند. شاید کسی سرفه کند و قطراتی به شما بپاشد، اما به غیر از این موارد، راههای انتقال دیگری متصور نبود.
این ایده که بیماری میتواند از طریق هوا منتقل شود، یک خرافات منسوخ تلقی میشد. برای هزاران سال، مردم در مورد “میاسماها” (miasma) صحبت میکردند، یعنی اینکه هوا به طور مرموزی فاسد میشود و باعث بیماری میشود. اما این نظریه در اواخر دههی ۱۸۰۰ و اوایل دههی ۱۹۰۰، با ظهور “نظریهی میکروبی” کنار گذاشته شد.
بنابراین، متخصصان بهداشت عمومی میگفتند که نفس بیمار بیضرر است.
کارول ساتن لوئیس میپرسد: “اما میلدرد با این نظر موافق نیست، اینطور نیست؟”
کارل زیمر پاسخ میدهد که میلدرد ولز با بررسی تمام دادهها، به این نتیجه میرسد که شاید متخصصان بهداشت عمومی در رد احتمال انتقال هوایی بیماریها عجله کردهاند. در دههی ۱۹۲۰، وقتی صحبت از عفونتهای قطرهای میشد، منظور بیشتر قطرات بزرگی بود که ممکن بود کسی در صورت شما عطسه کند. اما یافتههای همهگیرشناسی میلدرد نشان میداد که میکروبها از طریق هوا و در مسافتهای طولانی منتقل میشوند.
میلدرد شروع به تمایز بین “عفونتهای هوایی” و “عفونتهای قطرهای” کرد. در واقع، در این زمان بود که خانوادهی ولز به طور جمعی در مورد عفونتهای هوایی فکر میکردند، و این میلدرد بود که پیشگام این ایده بود. ویلیام بعدها به این موضوع اذعان کرد.
کارول ساتن لوئیس اشاره میکند که نتایج تحقیقات میلدرد در کتابی دربارهی فلج اطفال منتشر شد که تمام نویسندگان آن زن بودند، که در آن زمان بسیار غیرمعمول بود.
کارل زیمر در ادامه میگوید که این کتاب در سال ۱۹۳۲ میلادی منتشر شد و نحوهی استقبال از آن، نشاندهندهی وضعیت زنان در علم بود. مجلهی پزشکی “نیو انگلند” (The New England Journal of Medicine) مقالهای را در مورد این کتاب منتشر کرد که بسیار عالی بود. اما در این مقاله، جملهای وجود داشت که میگفت: “جالب است بدانید که این کتاب کاملاً محصول تلاش زنان در پزشکی است و تا آنجا که نویسنده میداند، این اولین کتابی است که توسط تعدادی از نویسندگان زن نوشته شدهاست.”
بنابراین، این موضوع به عنوان یک پدیدهی عجیب و غریب تلقی شد و حسن آن این بود که زنان بسیار دقیق هستند. به این ترتیب، این کتاب بسیار مفصل بود. نویسندهی این مقاله مینویسد: “هیچکس بهتر از یک زن برای جمعآوری دادههایی که این کتاب شامل میشود، مناسب نیست.”
کارول ساتن لوئیس میگوید: “این رفتار تحقیرآمیز است.”
کارل زیمر پاسخ میدهد که درست است، نویسندگان مقالات به سادگی از کنار نتایجی که آنها به دست آورده بودند، عبور میکردند، احتمالاً به این دلیل که نویسندگان زن بودند.
ویلیام ولز و آزمایشهای انتقال هوایی بیماریها
کارول ساتن لوئیس میگوید: “بنابراین میلدرد اولین کسی بود که شواهد علمی در مورد پتانسیل انتقال هوایی بیماریها ارائه داد. و این موضوع تا حد زیادی رد شد. حتی به طور فعال رد نشد، بلکه فقط نادیده گرفته شد. به جز ویلیام که به آن توجه کرد. من معتقدم که او نیز مدتی در مورد انتقال هوایی فکر میکرد و سپس با جدیت بیشتری به نتایج میلدرد توجه کرد، زمانی که شروع به تدریس در هاروارد کرد.”
کارل زیمر میگوید که ویلیام در هاروارد به عنوان یک مدرس سطح پایین استخدام شد و حقوق بسیار کمی دریافت میکرد. میلدرد هیچ درآمدی نداشت. ویلیام در مورد بهداشت و سلامت تدریس میکرد، اما ظاهراً معلم خوبی نبود. با این حال، او یک مهندس و دانشمند باهوش و مبتکر بود. او به سرعت به این ایده رسید که احتمالاً منشاء آن در کارهای میلدرد در مورد فلج اطفال بودهاست. او فکر میکرد که شاید بیماریها واقعاً بتوانند در مسافتهای طولانی از طریق هوا منتقل شوند. قطرات بزرگی وجود دارند که ممکن است از طریق عطسه یا سرفه از بدن خارج شوند و قبل از اینکه نیروی جاذبه آنها را به پایین بکشد، مسافت کوتاهی را طی کنند. اما قوانین فیزیک حکم میکنند که قطرات زیر اندازهی معینی میتوانند در برابر جاذبه مقاومت کنند.
این ایده کاملاً برخلاف نظرات چهرههای برجستهی بهداشت عمومی بود. اما ویلیام ولز اهمیتی نمیداد. او به ابتکار عمل پرداخت و روشی برای نمونهبرداری از هوا برای شناسایی میکروبها اختراع کرد. اساساً، این روش از یک سانتریفیوژ استفاده میکرد. دستگاه به برق وصل میشد، یک فن میچرخید و هوا را به داخل میکشید. هوا از داخل یک استوانهی شیشهای عبور میکرد و در حین چرخش، هر گونه قطره یا ذرهای که در هوا معلق بود، به سمت بیرون پرتاب میشد.
سپس، شیشه را که با غذا برای رشد میکروبها پوشانده شده بود، بیرون میآوردند و در یک مکان گرم قرار میدادند. اگر چیزی در هوا وجود داشت، میتوانستند یک کلونی از آن را رشد دهند و آن را ببینند.
کارول ساتن لوئیس میگوید: “شگفتانگیز است!”
کارل زیمر تاکید میکند که این یک اختراع بسیار مهم بود.
کارول ساتن لوئیس در ادامه میگوید: “بنابراین ویلیام، با کمک میلدرد، به سمت امکان انتقال هوایی عفونت پیش میرود و درک میکند که این دیدگاه در حال حاضر مورد قبول جامعهی علمی نیست. او آزمایشی جالب را در یکی از کلاسهای خود انجام میدهد تا این نظریه را پیش ببرد. در این مورد بیشتر صحبت خواهیم کرد.”
آزمایش پودر عطسه
کارل زیمر در مورد این آزمایش اینگونه توضیح میدهد: “در سال ۱۹۳۴ میلادی، در یک روز سرد، دانشجویان برای شرکت در سخنرانی ویلیام ولز، معلم نه چندان محبوبشان، وارد کلاس شدند. پنجرهها و درها بسته بودند و تهویهی اتاق مناسب نبود. حدود ۲۰ دقیقه قبل از پایان کلاس، ویلیام دستگاه عجیبی را که کنارش بود به دیوار وصل کرد و به تدریس خود ادامه داد. مشخص نیست که آیا او به دانشجویان گفته بود که چه کار میکند یا نه. سپس، او مقدار کمی پودر عطسه را از داخل یک شیشه برداشت و در مسیر خروجی فن سانتریفیوژ هوا نگه داشت. ناگهان، پودر عطسه در هوا پخش شد. حدود دهها دانشجو در این سالن سخنرانی پراکنده بودند و پس از مدتی شروع به عطسه کردند. در واقع، افرادی که در ردیفهای انتهایی نشسته بودند نیز عطسه میکردند.”
ولز دستگاه خود را خاموش کرد، یک استوانهی جدید را جایگزین کرد، آن را روشن کرد و به صحبت کردن ادامه داد. نکتهی مهم این بود که دانشجویان در واقع در حال عطسه کردن قطراتی به داخل هوا بودند. برخی از این قطرات حاوی باکتریهای بیضرر از دهان آنها بودند. او این باکتریها را از هوا جمعآوری کرد و پس از چند روز، کلونیهایی از این باکتریها را پرورش داد. اما این کلونیها تنها پس از انتشار پودر عطسه ظاهر شدند و نمونهی قبلی هیچ باکتری نداشت.
به این ترتیب، ویلیام ولز نشان داد که میتواند میکروبهایی را که از دانشجویانش در فاصلهی نسبتاً دوری آزاد شدهاند، در هوا به دام بیندازد و افراد دیگر میتوانند آنها را استنشاق کنند، بدون اینکه حتی متوجه شوند چه اتفاقی میافتد. به عبارت دیگر، میکروبها مانند دود در حال گسترش بودند. این آزمایش توضیحی برای مشاهدات میلدرد در همهگیرشناسی بود.
کارول ساتن لوئیس با تعجب میپرسد: “چه انقلابی! اما بازخوردها چگونه بود؟”
کارل زیمر پاسخ میدهد: “در ابتدا، این آزمایش با استقبال زیادی روبرو شد و ویلیام شروع به انتشار مقالاتی کرد که میلدرد نیز در آنها نویسندهی همکار بود. میلدرد در سال ۱۹۳۰ میلادی به عنوان همکار پژوهشی در هاروارد منصوب شد، اما این عنوان هیچ حقوقی برای او به همراه نداشت. سپس، ویلیام یک کشف مهم دیگر انجام داد.”
ویلیام به این فکر میکرد که اگر این ذرات در هوا معلق هستند، آیا راهی برای ضدعفونی کردن هوا وجود دارد؟ او روشهای مختلفی را امتحان کرد و دریافت که نور فرابنفش (UV) بسیار مؤثر است. در واقع، میتوان یک لامپ فرابنفش را در یک اتاق قرار داد تا قطرات در اطراف گردش کنند و با عبور از اشعههای فرابنفش، باکتریها یا ویروسهای داخل آنها از بین بروند. در سال ۱۹۳۶ میلادی، زمانی که ویلیام این نتایج را منتشر کرد، مقالات و مجلات زیادی در مورد این کشف، تیتر زدند.
یکی از این تیترها میگفت: “دانشمندان با اشعهی بنفش با میکروبهای آنفولانزا مبارزه میکنند.” و پیشبینیهایی مبنی بر اینکه به زودی از این بیماریهای وحشتناک در امان خواهیم بود، مطرح شد. به عنوان مثال، لامپهای فرابنفش در قطارها، مدارس، واگنهای برقی و سینماها نصب میشدند.
کارول ساتن لوئیس میپرسد: “آیا میلدرد برای مشارکتهایش در این کشف، مورد تقدیر قرار گرفت؟”
کارل زیمر پاسخ میدهد: “جای تعجب نیست که بیشتر توجهها به ویلیام معطوف شد. در یکی از مقالات، اشارهی مختصری به میلدرد شدهاست. خبرگزاری آسوشیتدپرس (Associated Press) گزارش داد که ولز گفتهاست که همسرش، دکتر میلدرد ولز، رئیس مشاورانش بودهاست. ویلیام مشکلی با قدردانی از او نداشت، اما خبرنگاران اهمیتی نمیدادند.”
کارول ساتن لوئیس تاکید میکند که هیچ تصویری از میلدرد منتشر نشد.
کارل زیمر میگوید که میلدرد مهندس این زوج نبود، اما تمام تحقیقات مربوط به همهگیرشناسی را انجام میداد. با توجه به نظراتی که مردم در مورد میلدرد ولز میدادند، ویلیام بدون میلدرد به عنوان یک دانشمند به جایی نمیرسید. میلدرد کسی بود که از زیادهروی و نتیجهگیریهای عجولانه بر اساس دادهها جلوگیری میکرد. آنها یک تیم بودند، میلدرد نویسندگی میکرد و هر دو با یکدیگر همکاری و بحث میکردند. میلدرد نویسندهی بهتری از ویلیام بود، اما این برای چاپ تصویرش کافی نبود، بنابراین او نامرئی بود.
شخصیتهای دشوار و تاثیر آن بر شهرت
کارول ساتن لوئیس میگوید: “شما در کتاب خود، دربارهی شخصیتهای دشوار آنها و نحوهی تأثیر آن بر شهرتشان در جامعهی علمی صحبت میکنید. میتوانید در این مورد بیشتر توضیح دهید؟”
کارل زیمر پاسخ میدهد: “بله، آنها به داشتن رفتاری دشوار مشهور بودند. مردم با احترام آنها را “عجیب” میخواندند. و زمانی که مودب نبودند، در مورد بحثها و مشاجرههایشان صحبت میکردند. آنها واقعاً احساس میکردند که چیز بسیار مهمی را کشف کردهاند، اما در عین حال، افرادی “خارج از گود” بودند. آنها مدرک دکترا نداشتند و آموزش رسمی چندانی ندیده بودند. با این حال، ادعا میکردند که دیدگاه رایج در مورد بیماریهای عفونی عمیقاً اشتباه است.”
به طرز عجیبی، زمانی که ویلیام ولز نشان داد که نور فرابنفش میتواند میکروبها را از بین ببرد، رئیسش در هاروارد به طور ناگهانی به این موضوع علاقهمند شد و گفت: “شما باید حق ثبت اختراع این موضوع را با من به اشتراک بگذارید. اسم من باید روی حق ثبت اختراع باشد و تمام تحقیقات از این به بعد باید در آزمایشگاه من انجام شود. من باید کنترل کاملی بر تمام اتفاقات داشته باشم.” میلدرد رهبری این مخالفت را بر عهده گرفت و گفت: “به هیچ وجه، ما استقلال کامل میخواهیم، از سر راه ما کنار برو.” میلدرد در سیاستهای دانشگاهی و محافظت از منافع خود بسیار پرخاشگر بود. متأسفانه، آنها متحدان زیادی در هاروارد نداشتند و به زودی اخراج شدند. نام ویلیام ولز و رئیسش، گوردون فیر (Gordon Fair)، هر دو در یک اختراع ثبتشده برای استفاده از لامپهای فرابنفش برای ضدعفونی کردن هوا ذکر شد.
کارول ساتن لوئیس میپرسد: “پس از ترک هاروارد چه اتفاقی افتاد؟”
کارل زیمر پاسخ میدهد: “جالب است که تلاش آنها برای یافتن کار را تماشا کنیم، زیرا شهرتشان از قبل به گوش همه رسیده بود. آنها امیدوار بودند که بتوانند به واشنگتن دی سی و “خدمات بهداشت عمومی” بازگردند. اما داستان ولزها این بود که میلدرد بسیاری از تحقیقات را انجام میداد، بنابراین آنها فکر کردند که نمیتوانند ویلیام را استخدام کنند، زیرا همسرش بیشتر کارها را انجام میدهد. انگار که اصلاً به ذهنشان نرسید که میتوانند هر دوی آنها را استخدام کنند. آنها میگفتند: “آیا ما باید ویلیام ولز را استخدام کنیم؟ همسرش ظاهراً بیشتر بار مسئولیت را به دوش میکشد. پس نه، ما آنها را استخدام نخواهیم کرد.” این موضوع به صورت مکتوب وجود دارد و من از خودم چیزی نمیگویم. خوشبختانه، آنها چند مدافع و حامی در فیلادلفیا داشتند.”
یک پزشک در فیلادلفیا از نور فرابنفش برای محافظت از کودکان در بیمارستانها استفاده میکرد و از ولزها الهام گرفته بود. او میدانست که آنها دردسرساز هستند، اما نوشت: “بله، من میدانم که آنها مشکلساز هستند، اما بیایید سعی کنیم آنها را به اینجا بیاوریم.”
بنابراین، آنها ولزها را به فیلادلفیا آوردند و میلدرد و ویلیام، آزمایشگاههایی را برای عفونتهای منتقل شونده از طریق هوا در دانشگاه پنسیلوانیا (University of Pennsylvania) افتتاح کردند. در این زمان، میلدرد برای اولین بار برای این کار حقوق دریافت کرد و وضعیت رو به بهبود گذاشت.
کارول ساتن لوئیس میگوید: “بنابراین آنها شروع به انجام کارهای شگفتانگیزی در دانشگاه پنسیلوانیا میکنند.”
دستگاه آلودهسازی و مدرسه دوستان
کارل زیمر تایید میکند و توضیح میدهد که ویلیام گام بعدی را برای اثبات نظریهی خود برمیدارد. او راهی برای آلوده کردن حیوانات از طریق هوا پیدا میکند. او دستگاهی میسازد که به “دستگاه آلودهسازی” معروف میشود. این دستگاه یک ظرف شیشهای بزرگ است که میتوان موش یا خرگوش را در آن قرار داد و به آن یک لوله متصل است.
از طریق آن لوله، ویلیام میتواند مه بسیار ظریفی ایجاد کند که ممکن است حاوی ویروسهای آنفولانزا یا باکتریهای عامل سل باشد. حیوانات در آنجا مینشینند و نفس میکشند و به این ترتیب، به سل، آنفولانزا و سایر بیماریها مبتلا میشوند.
در همین حال، میلدرد بیشتر وقت خود را در مدرسهای نزدیک به نام مدرسهی ژرمنتاون فرندز (Germantown Friends School) میگذراند. در آنجا، لامپهای فرابنفش در برخی از کلاسها نصب شده بود و آنها معتقد بودند که میتوانند از کودکان در برابر بیماریهای منتقل شونده از طریق هوا محافظت کنند. بزرگترین نمایش قدرت این لامپها در سال ۱۹۴۰ میلادی رخ داد، زیرا در آن سال یک اپیدمی بزرگ سرخک شیوع پیدا کرد. در سال ۱۹۴۰ میلادی، هیچ واکسنی برای سرخک وجود نداشت و تقریباً همهی کودکان به آن مبتلا میشدند.
اما کودکانی که در کلاسهای مجهز به لامپهای فرابنفش بودند، ۱۰ برابر کمتر از کودکانی که در کلاسهای معمولی درس میخواندند، به سرخک مبتلا شدند. این یکی از بهترین آزمایشهایی بود که تا به حال در مورد ماهیت عفونتهای منتقل شونده از طریق هوا و نحوهی محافظت از افراد با ضدعفونی کردن هوا انجام شدهاست.
کارول ساتن لوئیس میپرسد: “آیا آنها در نهایت در جامعهی علمی پذیرفته شدند؟”
کارل زیمر پاسخ میدهد: “میدانم که شما منتظر این لحظه هستید، اما نه. بارها و بارها، این افتخار از آنها سلب شد. باز هم، این چیزی نبود که به صورت مخفیانه انجام شود. روزنامههای اطراف فیلادلفیا این موضوع را جشن میگرفتند و میگفتند: “عجب! ببینید چگونه میتوانیم از کودکان خود در برابر بیماری محافظت کنیم. این فوقالعاده است.” اما سایر متخصصان و مقامات بهداشت عمومی همچنان مقاومت میکردند. آنها این اصل جزمی را پذیرفته بودند که هوا نمیتواند خطرناک باشد.”
آنها بارها و بارها به دیوار سنگی برخورد میکردند. این درست در آستانهی جنگ جهانی دوم بود.
در طول جنگ جهانی دوم، دانشمندان از خود میپرسیدند که چه کاری میتوانند انجام دهند. میلدرد و ویلیام پیشنهاد کردند که از ابتلای سربازان به آنفولانزا، همانطور که در جنگ جهانی اول اتفاق افتاد، جلوگیری کنند. آنها با نصب لامپهای فرابنفش در سربازخانهها، میتوانستند از سربازان در برابر آنفولانزا محافظت کنند، اگر آنفولانزا از طریق هوا منتقل شود، همانطور که آنها فکر میکردند. این کار میتوانست به متقاعد کردن همهی شکاکان نیز کمک کند.
اما آنها شکست خوردند. ارتش تمام پول خود را صرف آزمایشهای دیگر کرد و آنها تحریم و منزوی شدند. زیمر معتقد است که دلیل این امر این بود که آنها همچنان افرادی بسیار دشوار بودند. حتی حامیان و دوستانشان نیز از دست آنها به ستوه آمده بودند، زیرا آنها دائماً با دیگران بحث و جدل میکردند و سرشان داد میزدند. با پایان جنگ جهانی دوم، اوضاع رو به وخامت گذاشت و آنها از هم جدا شدند. هرگز طلاق نگرفتند، اما تحمل شرایط برایشان بسیار سخت شده بود. میلدرد نه تنها تلاش میکرد تا این کار پیشگامانه را در مدارس انجام دهد و آزمایشگاههای ویلیام را سازماندهی کند، بلکه باید به پسرشان نیز رسیدگی میکرد. با بررسی برخی از اسناد، میتوان حدس زد که او به اسکیزوفرنی مبتلا بود، زیرا یک پزشک این تشخیص را داده بود.
میلدرد تحت فشار زیادی قرار داشت و در نهایت، در سال ۱۹۴۴ میلادی از آزمایشگاه استعفا داد. او دیگر در مدارس کار نکرد و همکاری خود را با همسرش قطع کرد، اما به انجام کارهای علمی خود ادامه داد. این موضوع برای زیمر بسیار شگفتانگیز بود.
آزمایش نهایی میلدرد
میلدرد به تنهایی به انجام یک آزمایش بزرگ پرداخت که در واقع یک کار رویایی بود. این آزمایش بر اساس تجربهی او در فیلادلفیا بود، زیرا او دیده بود که لامپهای فرابنفش در محافظت از کودکان در طول یک اپیدمی شدید سرخک بسیار مؤثر هستند. او فکر کرد که برای تحقق پتانسیل واقعی نور فرابنفش و نظریهی انتقال هوایی عفونت در محافظت از افراد، باید از هوا در مکانهای بیشتری محافظت کرد.
میلدرد به رئیس بهداشت شهرستان وستچستر (Westchester County)، واقع در شمال شهر نیویورک، معرفی شد. او ایدهی خود را با او در میان گذاشت و گفت: “من میخواهم به یکی از شهرهای شما بروم و لامپهای فرابنفش را در همه جا نصب کنم.” رئیس بهداشت، ویلیام هولا (William Holla)، فردی جسور و پرشور بود و موافقت کرد که این کار را انجام دهد و طراحی آزمایش را به میلدرد سپرد.
به این ترتیب، شهر پلیزنتویل (Pleasantville) در نیویورک به لامپهای فرابنفش مجهز شد. این لامپها در ایستگاه قطار، مغازهها، سینما، کلیسا و همهجا نصب شدند. میلدرد و هولا مقالهای را در سال ۱۹۵۰ میلادی دربارهی نتایج این آزمایش منتشر کردند.
با این حال، نتایج این آزمایش متناقض بود. با بررسی دقیقتر، مشخص شد که لامپها در برخی موارد مؤثر بودهاند و میزان ابتلا به برخی بیماریها در مکانهای خاص کاهش یافتهاست. اما متاسفانه، این مطالعهی بسیار جاهطلبانه نتوانست تغییر چشمگیری ایجاد کند و این آخرین کار علمی بود که میلدرد انجام داد.
پذیرش دیرهنگام نظریه انتقال هوایی بیماری
کارول ساتن لوئیس میگوید: “حتی زمانی که میلدرد و ویلیام با هم کار میکردند، هرگز نتوانستند جامعهی علمی را متقاعد کنند که انتقال هوایی عفونت را جدی بگیرند، اگرچه کار آنها علم را پیش برد. چه چیزی باعث تغییر عقیدهی جامعهی علمی شد و چه زمانی این اتفاق افتاد؟”
کارل زیمر پاسخ میدهد که میلدرد در سال ۱۹۵۷ میلادی و ویلیام در سال ۱۹۶۳ میلادی فوت کردند. پس از مرگ ولزها، کار آنها نادیده گرفته شد و خودشان نیز به فراموشی سپرده شدند. تا اوایل دههی ۲۰۰۰ میلادی، کسی آنها را دوباره کشف نکرد.
به عنوان مثال، در سال ۲۰۰۳ میلادی، شیوع بیماری سارس (SARS) آغاز شد و زیمر با دانشمندی در هنگ کنگ به نام یوگو لی (Yuguo Li) صحبت کرد. یوگو لی تلاش میکرد تا بفهمد این بیماری جدید چگونه گسترش مییابد و در این حین، به مقالاتی از ویلیام ولز و میلدرد ولز برخورد کرد. او نمیدانست که این افراد چه کسانی هستند. سپس متوجه شد که ویلیام ولز در سال ۱۹۵۵ میلادی کتابی منتشر کردهاست و تصمیم گرفت آن را بخواند.
هیچکس این کتاب را نداشت و تنها مکانی که یوگو لی توانست آن را پیدا کند، یکی از دانشگاههای ایالات متحده بود. آنها از کتاب کپی گرفتند و آن را برای او به هنگ کنگ ارسال کردند. خواندن کتاب دشوار بود، زیرا ویلیام نویسندهی خوبی نبود، بر خلاف میلدرد. اما پس از مدتی، یوگو لی متوجه شد که این همان چیزی است که او به دنبالش بودهاست. با این حال، تمام دستورالعملهای مربوط به کنترل بیماریهای همهگیر، به جز در مورد چند بیماری خاص، توجه چندانی به انتقال هوایی عفونت نداشتند. تا اینکه
