-پسر گمشده ی پیرزن

در قسمت های گذشته خواندید پیرزنی به دلیل این كه از سال ها قبل چشم انتظار بازگشت فرزند گمشده اش بود، در قلعه ای به تنهایی زندگی می كرد. تا اینكه در یك روز سرد زنی جوان همراه فرزند كوچكش در حالی كه راه را گم كرده بود، به قلعه رفت.زن جوان با لبخندی گفت:خیلی از دیدن شما خوشحال هستم. نمی دانم اگر شما نبودید چه بلایی بر سر من و فرزندم می آمد. دلم می خواهد سوالی از شما بکنم ولی می ترسم ناراحت شوید.