-روباه مکار به دنبال يک جفت چشم

يکي بود يکي نبود غير از خدا هيچ کس نبود. يک آقا روباه پيري بود که بايد خيلي از خودش مراقبت مي کرد. آقا روباهه خيلي راه رفته بود و خيلي خسته شده بود. اون مي خواست کمي استراحت کنه اما اول بايد ييه جاي امن پيدا مي کرد. يکدفعه آقا روباهه يه درخت رو مي بينه، خيلي خوشحال مي شه و به درخت مي گه «باز شو تا من توي تو استراحت کنم.»درخت باز شد و آقا روباهه تندي داخل درخت رفت و بعد دوباره بسته شد. آقا روباهه خيلي خسته شده بود به خاطر همين&n