واضح آرشیو وب فارسی:اطلاعات: جهت گيري بينالمللي آلمان؛نقشها و قرائتها
كمتر كشوري مانند آلمان، بطور مستقيم و غيرمستقيم در شكل دادن به مناسبات بينالمللي نقش داشته است. بعضاً اين اثرگذاري، خارج از طراحيها و برنامهريزيهاي آلمان و نتيجه غيرقابل پيشبيني اقدامات آن كشور بوده است. نقشهايي كه آلمان ايفا كرده، تابعي از شرايط قدرت در داخل اين كشور، مناسبات درون اروپايي و وضعيت سياسي جهان است. Fritz Stern استاد آلمانيالاصل دانشگاه كلمبيا، در كتاب بخوبي دگرگوني قدرت در داخل آلمان و پيآمدهاي سياست خارجي آن را در دوران زندگي خود به تصوير ميكشد. اشترن متولد 1923 (1304 شمسي) است. آلمان اول وي امپراتوري آلمان، آلمان دوم، آلمان ، آلمان سوم، آلمان هيتلري، آلمان چهارم، آلمان فدرال جنگ سرد و سرانجام آلمان پنجم آلمان متحد امروز است. حال اين سوال است كه آلمان امروز كه دو موفقيت بزرگ تاريخي و استراتژيك يعني وحدت دو آلمان و اتحاديه اروپايي را پشت سر گذاشته، در عرصه مناسبات بينالمللي چه سمت و سويي را دنبال ميكند؟ پاسخ به اين سوال به جهت پيچيدگيهاي تاريخي، جايگاه آلمان در اروپا و وزنه بينالمللي آن كشور حائز اهميت است.
در جواب به پرسش مزبور، برخي با نگاه تاريخي و منجمد شده در گذشته آلمان، سعي دارند مسير و جهت بينالمللي آن كشور را توضيح دهند. هرچند مطالعه گذشته تاريخ بينالمللي آلمان، خود موضوعي زنده در محافل علمي است و پيوسته پژوهشهاي جديدي در اين زمينه منتشر ميشود، اما نميتوان با چارچوبهاي تاريخي آلمان، سياست خارجي امروز آن را شناخت، برخي از صاحبنظران آلماني بر اين باورند كه مفهوم قدرت ملي با پايان جنگ دوم پايان يافت و از آن به بعد رفتار خارجي آلمان در اتحاد و ائتلاف با ديگران قابل شناخت است. اين اتحاد و ائتلاف در نوسان، تنظيم و مديريت رابطه با دو كرانه اقيانوس اطلس، يعني اروپا و آمريكا قابل فهم است.
آلمان بيترديد اصليترين موتور حركت وحدت اروپا بوده و اتحاديه اروپايي و سياستهاي هماهنگ كشورهاي اروپا، بدون تلاش پيگير آلمان ميسر نبوده است. آلمان قدرت خود را در افزايش قدرت اتحاديه اروپا و نهادهاي اروپايي ميبيند و به جاي قدرت ملي صرف، به قدرت قارهاي(Continental) و قدرت از طريق پيوندهاي اروپايي معتقد است.
از سوي ديگر، روابط آلمان و آمريكا مطرح است. اروپا و آمريكا هر چند كه در حوزه غرب بگونهاي ساختاري با هم پيوند خوردهاند و سلسلهاي از مناسبات سازماني اداري نظير ناتو و گروه 8 كشور صنعتي آنها را با هم پيوند ميدهد، اما از نظر نگرش بينالمللي و روشهاي سياست خارجي تفاوتهايي دارند كه در برخي موارد نظير حمله آمريكا به عراق در سال 2003 (1382) خود را نشان داده است. اين بدان معني نيست كه شكاف بين اروپا و آمريكا، ساختاري و ذاتي است. در دوران حمله آمريكا به عراق، اروپا و در راس اروپا، فرانسه و آلمان مخالف اقدام نظامي بوش بودند.
در حال حاضر اين تناوب بين آمريكا و اروپا، در گرايشهاي دو سياستمدار برجسته فعلي آلمان، در جزييات نگاه سياست خارجي، روز به روز روشنتر ميشود. بنا به گزارش Stefen Theil در نيوزويك، آقاي اشتاين ماير، وزير خارجه و خانم مركل، صدراعظم با هم در دولت ائتلافي همكاري دارند ولي اشتاين ماير كه رئيس دفتر نخستوزيري در زمان صدراعظم سابق نيز بود، مخالف برخي از جهتهاي سياست خارجي مركل است.
اشتاين ماير خواهان رابطه نزديكتر با روسيه و فشار كمتر به آن كشور به خاطر رفتارهاي غير دمكراتيك داخلي و اولويت دادن به منافع تجاري و آزاد سازي سياست خارجي آلمان از گرايشهاي آمريكايي است.
خانم مركل، برعكس، صريحاً به نقض حقوق بشر در روسيه در حضور رهبران آن كشور انتقاد ميكند و عليرغم توصيههاي وزارت خارج آلمان در سال گذشته، با دالايي لاما رهبر مذهبي تبت ديدار كرد. به نظر ديپلماتهاي آلماني، ملاقات مركل با دالايي لاما به سود مناسبات رسمي چين و آلمان نبود. تفاوتهاي بين آن دو در سياست خارجي، باعث عدم تحرك در برخي از حوزههاي بينالمللي است.
هر چه هست، آلمان قدرتي مهم در عرصه مناسبات جهاني با دو جاذبه و قطب اروپايي و آمريكايي است.اين دو قطب، الزاماً دو قطب متضاد نيستند، ولي متفاوتند. اين تفاوتها باعث قرائتها و گرايشهاي گوناگوني در سياست خارجي و رفتار بينالمللي آلمان شده است.
سه شنبه 25 تير 1387
این صفحه را در گوگل محبوب کنید
[ارسال شده از: اطلاعات]
[تعداد بازديد از اين مطلب: 118]