دیروز در یک نمایشگاه قدم میزدم. آدمها در حال مذاکره بودند، غرفهها شلوغ بود، کارتهای ویزیت رد و بدل میشد و همه درباره آینده صحبت میکردند. اما ذهن من بیشتر از آینده، درگیر گذشته بود.
به پروژههایی فکر میکردم که در سالهای اخیر روی آنها کار کرده بودم. به خبرهایی که منتشر شدند، به سیستمهایی که ساخته شدند، به شبهایی که برای حل یک مشکل فنی تا صبح بیدار ماندم و به روزهایی که باید همزمان چند نقش مختلف را ایفا میکردم.
واقعیت این است که اغلب مردم فقط خروجی نهایی را میبینند. یک سایت فعال است، یک رسانه منتشر میشود، یک ربات کار میکند، یک گزارش منتشر میشود یا یک سامانه بدون مشکل در حال اجراست. اما کمتر کسی مسیر رسیدن به این نقطه را میبیند.
کمتر کسی میبیند چند بار یک بحران فنی مدیریت شده است. چند بار یک زیرساخت از صفر طراحی شده است. چند بار یک پروژه در لحظه آخر نجات پیدا کرده است. چند بار باید تصمیمهایی گرفته شود که اگر اشتباه باشند، ماهها زحمت از بین میرود.
سالهاست که در حوزه رسانه، سئو، فناوری و کسبوکار فعالیت میکنم. در این سالها یک نکته را بارها و بارها دیدهام؛ بیشتر افراد شروع کردن را بلدند اما تمام کردن را نه.
همه برای شروع یک پروژه جدید هیجان دارند. همه از راهاندازی یک محصول جدید، یک رسانه جدید یا یک کسبوکار جدید استقبال میکنند. اما کمتر کسی میداند که پایان دادن به یک فصل، به همان اندازه شروع کردن آن اهمیت دارد.
ما معمولاً آنقدر درگیر پروژه بعدی میشویم که فراموش میکنیم چند دقیقه بایستیم و به پشت سر نگاه کنیم. فراموش میکنیم ببینیم چه ساختهایم، چه چیزهایی یاد گرفتهایم و چه هزینهای برای رسیدن به این نقطه پرداخت کردهایم.
امروز بین شلوغی نمایشگاه به این فکر میکردم که شاید یکی از مهمترین مهارتهای حرفهای زندگی، توانایی تشخیص زمان پایان یک فصل باشد.
گاهی اوقات ادامه دادن یک مسیر نشانه تعهد نیست؛ نشانه ترس از تغییر است.
گاهی اوقات رها کردن یک موقعیت به معنای شکست نیست؛ به معنای آمادگی برای مرحله بعدی است.
گاهی اوقات باید بپذیریم که مأموریت ما در یک پروژه، یک شرکت یا یک مسیر مشخص به پایان رسیده است و ادامه دادن صرفاً به دلیل عادت، تصمیم درستی نیست.
در طول سالهای کاریام متوجه شدهام که ساختن، بسیار سختتر از چیزی است که از بیرون دیده میشود. ساختن فقط به معنای نوشتن کد، تولید محتوا یا مدیریت یک تیم نیست. ساختن یعنی پذیرش مسئولیت. یعنی حضور در روزهایی که هیچکس حاضر نیست مسئولیت را بر عهده بگیرد. یعنی حل کردن مسائلی که دیگران حتی از وجودشان خبر ندارند.
اما همانقدر که ساختن اهمیت دارد، بلد بودن زمان رها کردن نیز اهمیت دارد.
اگر قرار باشد فقط یک توصیه به مدیران، کارآفرینان، متخصصان و فعالان رسانه داشته باشم، این است:
هیچوقت ارزش یک نفر را فقط با حضور امروز او نسنجید. پشت هر خروجی موفق، ساعتها تلاش پنهان، شبهای بیخوابی، بحرانهای حلشده و مسئولیتهایی وجود دارد که معمولاً دیده نمیشوند.
و اگر روزی تصمیم گرفتید از جایی بروید، طوری بروید که بتوانید سالها بعد با آرامش به گذشته نگاه کنید. نه با خشم، نه با حسرت و نه با دشمنی.
در نهایت آنچه باقی میماند، عنوان شغلی یا کارت ویزیت نیست؛ بلکه سیستمهایی است که ساختهایم، آدمهایی است که به آنها کمک کردهایم و تجربههایی است که در مسیر به دست آوردهایم.
شاید امروز فقط یک روز عادی در تقویم باشد، اما برای من یادآوری این نکته بود که هر پایانی، لزوماً شکست نیست؛ گاهی آغاز یک فصل تازه است.
رمان بازار