من با اختلال روانی زندگی میکنم، اما هیولا نیستم
تجربه شخصی از زندگی با اختلال روانی
در کمپین انتخاباتی، دونالد ترامپ با لحنی خصمانه از انتقال افراد مبتلا به بیماریهای شدید روانی به “موسساتی که به آنها تعلق دارند” سخن گفت.
من یکی از آن افراد هستم.
بیستویک سال پیش، در سیزدهسالگی، مادرم مرا به مجموعهای عظیم و ترسناک از ساختمانها برد. با این بهانه که برای “ملاقات دکتر” میرویم، احساس مشکوکی داشتم. آنجا بیشتر شبیه زندان بود تا مطب پزشک.
با فشردن یک دکمه، درهای قفلشده دوگانه باز شدند. او رفت؛ من نرفتم. این اولین بستری شدن من بود.
آغاز چرخهای از بستریها، تشخیصها، داروها، درمانهای فشرده و مبارزه برای سلامت روانم بود.
این سفر، مرا با افرادی رنگارنگ آشنا کرد و احترامی بیحد نسبت به کسانی که با بیماریهای شدید روانی دستوپنجه نرم میکنند، در من ایجاد کرد.
امروز صاحب یک مرکز رواندرمانی خصوصی هستم. کتابی برای جوانانی نوشتهام که مانند من در آن زمان، تشخیص روانپریشی دریافت کردهاند.
چای مینوشم، فلفل پرورش میدهم و عاشق دراز کشیدن در ننو هستم.
خود را تهدیدی برای هیچکس نمیدانم.
اما گفتمان اخیر که افراد با شرایطی مانند مرا هیولاهای غیرقابلپیشبینی میخواند که باید مهار شوند، مرا میترساند.
سیاستهای ترسافکنی و دستور اجرایی
هفته گذشته، ترامپ با صدور دستور اجرایی، خواستار بستری و زندانی کردن اجباری افراد بیخانمانی شد که تصور میشود اختلال روانی دارند. در شرایطی که بسیاری از بیخانمانها رنج میکشند، گسترش منابع میتوانست اقدامی انسانی باشد. اما این دستور اجرایی، همراه با لایحه اخیر “بیگ بیوتیفول بیل”، دقیقاً برعکس عمل میکند.
بودجه مدیکِید، بزرگترین پرداختکننده خدمات سلامت روان، کاهش یافته است. حمایتهای حیاتی برای مسکن، استقلال، دسترسی به دارو و رواندرمانی به خطر افتاده است. آنچه به عنوان درمان ارائه میشود، احتمالاً شامل بستریهای کوتاه و اغلب آسیبزا خواهد بود. با کاهش منابع اجتماعی و هزینههای بالای دارو، این سیاست ممکن است بسیاری را در چرخهای جهنمی از بستریهای مکرر قرار دهد.
این دستور با استفاده از انگ اجتماعی، گروهی متنوع از افراد را تحقیر و به عنوان طعمه نشانه گرفته است. همچنین طبق پژوهشها (Varshney و همکاران، ۲۰۱۶)، اکثر مرتکبان خشونت، تشخیص اختلال روانی ندارند.
این گفتمان، دنیایی را تبلیغ میکند که در آن افرادی مانند من شایسته حقوق مدنی برابر نیستند. مانند افسانه “لولو” که برای ترساندن کودکان استفاده میشود، از ما به عنوان نماد ترس یاد میشود.
اما من لولوی هیچکس نیستم.
حق آزادی و حمایت
من حامی درمان سلامت روان هستم – که گاهی شامل مراقبتهای بحران میشود. بستری روانپزشکی معمولاً برای افرادی است که در “خطر قریبالوقوع” قرار دارند، مانند افکار یا اقدام به خودکشی. در برخی ایالتها، “ناتوانی شدید” ناشی از بیماری روانی درماننشده نیز خطر قریبالوقوع محسوب میشود.
اما بیمارستان بهتنهایی راهحل نیست و گاهی آسیبزا است. با کمبود تخت، بیماران گاهی روزها در اورژانس منتظر میمانند. پژوهشها (Jones و همکاران، ۲۰۲۱) نشان میدهند بستری اجباری، اعتماد به درمانگران را کاهش میدهد.
مطالعهای جدید (Emanuel و همکاران، ۲۰۲۵) نشان داد خطر خودکشی در افراد بستریشده اجباری، دو برابر کسانی است که درمان سرپایی دریافت میکنند.
پیامدهای سیاستهای جدید
درمان سلامت روان میتواند زندگیساز باشد، اما بهبودی فراتر از بستری است. سیاستهای اخیر دسترسی به حمایت چندوجهی را سختتر کردهاند.
این اقدامات همچنین نقض متمم چهارم قانون اساسی (ممنوعیت بازداشت خودسرانه) است. بهجای اینگونه راهحلها، باید بحران مسکن را با برنامهریزی دقیقتر حل کرد.
اگر شما یا عزیزانتان افکار خودکشی دارید، فوراً کمک بگیرید:
- خط بحران ۹۸۸ (۲۴/۷)
- ارسال TALK به ۷۴۱۷۴۱ (Crisis Text Line)
- دایرکتوری رواندرمانگران: Psychology Today Therapy Directory




آگهی فردا