تور لحظه آخری
امروز : شنبه ، ۲۷ آبان ۱۳۹۶    احادیث و روایات:  پیامبر اکرم (ص):خداوند نماز بنده‏اى را كه دلش همراه بدنش نيست نمى‏پذيرد.
سرگرمی سبک زندگی سینما و تلویزیون فرهنگ و هنر پزشکی و سلامت اجتماع و خانواده تصویری دین و اندیشه ورزش اقتصادی سیاسی حوادث علم و فناوری سایتهای دانلود گوناگون


محبوبترینها

داغ شدن تورهای نوروزی 96


درباره جزیره رویایی پوکت چه میدانید؟


جزیره اسرار آمیز در تایلند


برترین هتل 2016 آنتالیا


قلعه ویندسور انگلستان, با عظمت ترین قلعه مسکونی جهان و اروپا


سئو سایت جوملا


درمان قطعی ریزش مو با چند پیشنهاد خوراکی!


کاریکاتور/ یارانه بریزم برات؟


اطلاعات خصوصی بعضی از ستاره‌های هالیوود هک شد!+تصاویر


رضا قوچان نژاد و پیاده روی با همسر+تصاویر


رابطه جنسی زوج جوان مقابل چشم مردم! (+تصاویر)


رکورد گرانترین منوی رستوران در ایران زده شد؟/ عکس


گفتگو با محسن چاووشی خواننده مشهور و پرطرفدار+تصاویر


شیطان در شکم زن باردار! + عکس


تولد دوقلو های سیاه و سفید! +عکس


عکسهای خانوادگی سپیده خداوردی بازیگر کشورمان+تصاویر


اعتیاد به دیدن صحنه های پورنوگرافی در آقایان!


چرا پوريا پورسرخ هنوز ازدواج نکرده؟!+عکس


پوشش بازیگران مشهور زن در کاخ جشنواره فیلم فجر امسال+تصاویر


مهتاب کرامتی:سردسته دخترهای محل بودم!خاطرات کودکی+عکس


مسافران هواپیما این آدم آهنی را در حال قدم زدن روی ابرها دیدند/تصاویر


این مردها در مرخصی زایمان به سر می‌برند


شکیرا در کنار پسران زیبایش در خرید کریسمس!+عکس


وقتی کیم کارداشیان کودک بود!+عکس


چانه زدن برای قیمت فروش تن در نیمه شب های تهران




آمار وبسایت

 تعداد کل بازدیدها : 1477787583



اوقات شرعی 

ذکر روزهای هفته


هواشناسی

نرخ طلا سکه و  ارز

قیمت خودرو

فال حافظ

تعبیر خواب

فال انبیاء

متن قرآن



اضافه به علاقمنديها ارسال اين مطلب به دوستان آرشيو تمام مطالب
 refresh

سرم را سَرسَری متراش ای استاد سَلمانی


واضح آرشیو وب فارسی:بیتوته:



ضرب المثل های ایرانی,ضرب المثل فارسی
داستان ضرب المثل سرم را سَرسَری متراش ای استاد سَلمانی   مورد استفاده: این ضرب المثل را افرادی به كار می‌برند كه می‌خواهند بگویند من در شهر و دیار خود آدم مهم و سرشناسی هستم.   سرم را سرسری متراش ای استاد سلمانی *** كه هركس در دیار خود سری دارد و سامانی   در زمان پادشاهی ابراهیم ادهم این مرد عارف و خداپرست یك روز با خود فكر كرد كه اگر بخواهد پادشاه عادی باشد و با عدل و انصاف بر مردم حكومت كند، ممكن است از عبادت و بندگی خدا عقب بماند. به همین دلیل بدون اینكه حرفی به اطرافیانش بزند یك روز از قصر خارج شد و راه كوه و بیابان را در پیش گرفت.   ابراهیم لباس ساده‌ای پوشید و به هر شهری كه وارد می شد چند روزی كار می‌كرد و با مزدش مقداری آب و نان می‌خرید و دوباره راهی كوه و بیابان می‌شد تا تنها در دل كوه به پرستش و عبادت خداوند بپردازد.   از طرفی مادر ابراهیم ادهم وقتی كه خبردار شد پسرش یكباره تاج و تخت پادشاهی را رها كرده و هیچ كس از محل اقامت او خبر ندارد، تصمیم گرفت خودش به دنبال پسرش برود. او برای این كار كاروانی را به راه انداخت و هرچه طلا و جواهر در خزانه‌ی پادشاهی بود بار شترها كرد و با كنیزكان و غلامان بسیاری به راه افتاد. آنها شهر به شهر به دنبال ابراهیم می‌رفتند و در هر شهر جارچیان جار می‎‌زدند ما به دنبال ابراهیم ادهم هستیم هركس خبر یا نشانی از او به ما بدهد مژدگانی، این كاروان و بار شترانش كه طلا و جواهرات است را برای خود كرده است.   ابراهیم ادهم چون مدت‌ها بود در كوه و دشت و بیابان به سر می‌برد، موهای سر و صورتش بسیار بلند و ژولیده شده بود و با این سر و صورت حتی كسی به او كار هم نمی‌داد. چون او پول نداشت هیچ سلمانی قبول نمی‌كرد، موهای به این بلندی را كوتاه كند بدون اینكه هیچ دستمزدی بگیرد.   یك روز ابراهیم ادهم از دكّه سلمانی می‌گذشت دید مرد سلمانی مشتری كمی دارد. جلو رفت و از او خواست موهای او را هم كوتاه كند تا بعداً پولش را بدهد. استاد سلمانی گفت: نسیه نمی‌توانم كار كنم. این موهای ژولیده‌ی تو وقت زیادی از من می‌گیرد. شاگرد سلمانی كه شاهد این قضایا بود از اُستاد اجازه خواست تا او این كار را انجام دهد. ولی استاد سلمانی شروع كرد به دادوبیداد كردن كه نمی‌توانم مفت و مجانی سر هر فقیر و بیچاره‌ای را اصلاح كنم. برو به مشتری‌ها برس.   شاگرد گفت: باشد اول كار مشتری‌ها را انجام می‌دهم بعد اجازه دهید موهای این مرد فقیر و بیچاره را هم اصلاح كنم. استاد سلمانی فریاد زد: برو به اصلاح این مرد فقیر برس، از فردا هم نمی‌خواهم بیایی سركار. ابراهیم ادهم كه اوضاع را اینگونه دید، راهش را گرفت تا برود كه شاگرد سلمانی دستش را گرفت و گفت: صبر كنید. من خودم هم علاقه‌ای به كار كردن در دكّان این مرد خودخواه و از خدا بی‌خبر ندارم. بیا برویم من خودم موهای تو را كوتاه می‌كنم از فردا هم خدا بزرگ و روزی رسان است.   شاگرد سلمانی ابراهیم را روی تخته سنگی در گذر اصلی شهر نشاند و شروع كرد به اصلاح سر و صورت او. موهای ابراهیم آنقدر بلند بود كه اصلاح او ساعتی وقت برد. آخر كار سلمانی بود كه صدای جارچیان مادر ابراهیم ادهم بلند شد كه فریاد می‌زدند: ما از طرف مادر پادشاه عادلمان ابراهیم ادهم وارد این شهر شده‌ایم هر كس از او خبری بگوید مژدگانی او ثروت عظیمی از طلا و جواهرات خواهد بود.   ابراهیم ادهم به شاگرد سلمانی گفت: ‌ای جوان پاك دل، برو به این جارچیان بگو كه ابراهیم ادهم را می‌شناسی. آن وقت مرا به آنها معرفی كن و مژدگانی كه ثروت زیادی هم هست را بگیر. نوش جانت این پاداش قلب پاك و مهربان توست. شاگرد سلمانی كه باورش نمی‌شد این مرد ژولیده كه حتی پول پرداخت سلمانی‌اش را ندارد ابراهیم ادهم باشد گفت: تو مطمئنی؟ ابراهیم گفت: تو به جارچیان خبر بده آنها همه مرا می‌شناسند. او به طرف جارچیان رفت و خبرش را گفت: سپس مادر ابراهیم ادهم كه فرزندش را از دور دید به طرف پسرش دوید و او را در آغوش گرفت.   این خبر به سرعت پیچید و همه‌ی مردم جمع شدند. مادر ابراهیم ادهم در جمع همه‌ی مردم شهر مژدگانی خبر خوش شاگرد سلمانی را به او داد او با این عمل انسانی ثروت فراوانی را صاحب شد. استاد سلمانی كه این صحنه‌ها را می‌دید حرص می‌خورد ولی كاری از دستش برنمی‌آمد و دیگر پشیمانی سودی نداشت.   منبع :rasekhoon.net






این صفحه را در گوگل محبوب کنید 

[ارسال شده از: بیتوته]
[مشاهده در: www.beytoote.com]
[تعداد بازديد از اين مطلب: 98]

bt

اضافه شدن مطلب/حذف مطلب


برچسب های کاربران:






-


سرگرمی
پربازدیدترینها

طراحی وب>


صفحه اول | تمام مطالب | RSS | ارتباط با ما
1390© تمامی حقوق این سایت متعلق به سایت واضح می باشد.
سایت واضح آرشیو وب فارسی می باشد و تمامی مطالب بصورت خودکار از سایت های فارسی دریافت می شوند و سایت واضح مسئولیتی در قبال آنها ندارد
این سایت در ستاد ساماندهی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی ثبت شده است و پیرو قوانین جمهوری اسلامی ایران می باشد. لطفا در صورت برخورد با مطالب و صفحات خلاف قوانین در سایت آن را به ما اطلاع دهید
پایگاه خبری واضح کاری از شرکت طراحی سایت اینتن
free stats