تبلیغات
   احادیث و روایات:  پیامبر اکرم (ص):مؤمن شوخ و شنگ است و منافق اخمو و عصبانى.


تبلیغات







ورود


آمار وبسایت

  کاربران آنلاین : 147
  تعداد کل بازدیدها : 28027221



اوقات شرعی 

ذکر روزهای هفته












تبلیغات



اضافه به علاقمنديها ارسال اين مطلب به دوستان آرشيو تمام مطالب


نگاهي به ساختارگرايي


نگاهي به ساختارگرايي
اصطلاح «ساختارگرايي» در كتاب فردينان دو سوسور تحت عنوان «درسهاي زبانشناسي عمومي» ريشه دارد.

سوسور در اين كتاب زبان را نظامي معرفي مي‌كند كه عناصر آن فقط براساس ارتباطهاي هم عرض يا متضاد با يكديگر قابل تعريف‌اند. اين مجموعه ارتباطات، تشكيل دهندة «ساختار» به شمار مي‌آيد.

نخستين تعاريف

تعريف ساختار يك ساختار عبارت است از مجموعه‌اي از بستگي‌هاي دروني. اگر يك واحد (به معناي زبانشناختي) در هيچ رابطة وابستگي با واحد ديگر زباني وارد نشود، ساختار به شمار نمي‌آيد. واژة «ساختارگرايي» نخست در «آثار حلقة زبانشناختي پراگ» (1929) نوشتة رُمان ژاكوبسن، اس.كارچفسكي و اِن.توبتسكوي مطرح شد كه زبانشناسي را «روش خاصي كه اجازة كشف قوانين ساختار نظام‌هاي زبانشناختي و تحول آنها را مي‌دهد» معرفي نمودند.

تعريف ساختارگرايي

به عقيدة اميل بانونيست، با اتكا بر كارهاي سوسور و حلقه پراگ، ساختارگرايي فرضيه‌اي است كه براساس آن، آدمي مي‌تواند يك زبان را برحسب ساختار مورد مطالعه قرار دهد.

اين فرضيه با اين واقعيت توجيه مي‌گردد كه نظام زبان، «ربطي» و «تقابلي» است (سوسور). هر عنصر زباني وجود ندارد مگر بر حسب رابطه و تقابل‌اش با ديگر عناصر زباني.

مصاديق بعدي تعريف ساختارگرايي

بسياري از رشته‌هاي علمي بن‌مايه‌هاي بحثهاي خود را از ساختارگرايي زبانشناختي گرفته‌اند، درحالي كه هيچ ربطي به زبان‌شناسي ندارند. امروز اصطلاح ساختارگرايي بسيار پراكنده است و تعريف آن از يك رشتة علمي با رشتة ديگر تفاوت دارد.

براساس يك روية عام، ساختار داراي يك سازمان منطقي اما ضمني، يك بنيان عيني زيرين آگاهي و انديشه است. در واقع، هر ساختارگرايي بر يك وضعيت دوگانة ساختارها قرار دارد، همزمان غيرواقعي (مانند شكل انتزاعي سازمان) و واقعي (مانند تحقق ملموس). در نتيجه، ساختارگرايي، اين ساختارهاي ناخودآگاه را با فهم و تبيين تحقق‌هاي محسوس آنها آشكار مي‌نمايد.

غير از زبانشناسي، نويسندگان اصلي و متفكران ساختارگرا اينها هستند: كلودلوي استروس در انسان‌شناسي، ژان ـ پير ورنان در تاريخ اديان، برنتانو در ساختارگرايي پديدار شناختي و گشتالتي، رُلان بارت در نشانه‌شناسي، لويس آلتوسر فيلسوفي كه مسأله تفسير ماركسيسم را از سر گرفت، ژاك لاكان روانكاو.

برخي نويسندگان و متفكران پسا مدرنيست نيز اينها هستند: ميشل فوكو فيلسوفي كه معرفت‌شناسي را از اين رهگذر تجديد كرد، ژاك دريدا و پير بورديو.

نظريه

نزد ساختارگرايان، فرايندهاي اجتماعي از ساختارهاي بنياديني نشأت مي‌گيرند كه اكثراً ناخودآگاه‌اند. همچنين، سازمان اجتماعي، برخي [رويه‌هاي] عملي و برخي باورهاي خاص را براي افرادي كه بدان وابسته‌اند توليد مي‌كند.

اين نظريه بر زبانشناسي فردينان دو سوسور تكيه دارد كه نشان داد هر زباني يك نظام را تشكيل مي‌دهد كه در بطن آن، نشانه‌ها تركيب مي‌شوند و شيوه‌اي را توسعه مي‌دهند كه بر كساني كه با آن سروكار دارند و كار مي‌كنند تحميل مي‌شود.

با الهام از اين روش، ساختارگرايي در جستجوي توضيح يك پديده برحسب جايي است كه در يك نظام اشغال مي‌كند درحالي كه از قوانين ارتباط و جداسازي پيروي مي‌كند.

لوي استروس معتقد است اگر فعاليت ناخودآگاه روح فرهنگي مشتمل است بر تحميل قالبها بر يك محتوا، و اگر اين قالبها اساساً همان قالبها براي همة روح‌هاي فرهنگي، باستاني و مدرن يا بدوي و متمدن هستند، بايسته و شايسته است دست يافتن به ساختار ناخودآگاه، لاية پنهان زيرين هر نهاد و هر سنت، تا يك اصل تفسير معتبر براي نهادهاي ديگر و سنت‌هاي ديگر به دست آيد.

انسان‌شناسي ساختارگرايانه پس از بهره‌مندي از يك موقعيت چيره و از يك مقبوليت عام نسبي در جايگاه دانشگاهي فرانسه، از پايان سالهاي دهه هشتاد به آرامي رو به افول نهاد، و با آن، نژادشناسي و انسان‌شناسي فرانسوي، جدا شده از ميراث مارسل موس، نيز كمرنگ شد. از اين رهگذر، رهيافت ساختارگرايانه به اين رشته‌هاي علمي در انگلستان و آمريكا نيز در ميانة دهة هشتاد رفته رفته از فضاي دانشگاهي رخت بربست.

به اعتقاد منتقدان، ساختارگرايي از همان ابتدا از قواعدي تخطي مي‌كند كه خود آنها را به عنوان اصول بنا مي‌نهد.

ساختارگرايي الگوي زبانشناسي سوسوري را به دامنه‌اي از موضوعات گوناگون چون وجود اجتماعي يا ناخودآگاه ساختاري تعميم مي‌دهد، غافل از آنكه خود اين الگو مي‌بايست به عنوان ظهور امري فرع بر يك ساختار ملاحظه شود.

از اين وخيم‌تر، نظرية ساختارگرايانة لوي استروس، به اعتقاد روبرژولين، آلوده به يك قوم مداري اساسي است: آن در پس نهادها و ظهورات فرهنگي، افراد و گروه‌هاي انساني، ساختار و سازوكاري را مي‌بيند كه بر عملكرد اين ظهورات حكمراني مي‌كند؛ ظهوراتي كه فرع بر آن ساختار هستند و گروه‌هاي انساني آن نيز جز آدمكهايي جنبان كه حيات فرهنگي خود را نيز به واسطة ساختار مي‌گيرند، نيستند.

ژان پياژه معتقد است كه ساختارگرايي را بايد يك روش دانست، نه يك آموزه؛ و خطر هميشگي‌اي كه آن را تهديد مي‌كند، رئاليسم ساختار است.

كامران قره‌گزلي




 چهارشنبه 20 شهريور 1387     





شما هم رأی دهید 


[ارسال شده از: اطلاعات]
[مشاهده در : www.ettelaat.com]
[تعداد بازديد از اين مطلب: 6]

اضافه شدن مطلب/حذف مطلب



برچسب های کاربران:


صفحات پیشنهادی


 
پربازديدترين ها
 




صفحه اول | تمام مطالب | ارتباط با ما
1390© تمامی حقوق این سایت متعلق به سایت واضح می باشد.
سایت واضح آرشیو وب فارسی می باشد و هیچ یک از مطالب درج شده را تایید یا رد نمی کند و مسئولیت استفاده از آنها بر عهده صاحب اثر و کاربران سایت می باشد