چهارشنبه ، ۱۳ اسفند ۱۳۹۳
   احادیث و روایات:  امام علی (ع):رسول خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله، هرگز بدگويى كسى را نمى‏كردند، سرزنش نمى‏نمودند و در ...   [کلیک]

تبلیغات






اضافه به علاقمنديها ارسال اين مطلب به دوستان آرشيو تمام مطالب
 

داستان یک زندگی واقعی : داستان های کوتاه



واضح آرشیو وب فارسی:آشپز آنلاین:


پس از کلی دردسر با پسر مورد علاقه ام ازدواج کردم... ما همدیگرو به حد مرگ دوست داشتیم. سالای اول زندگیمون خیلی خوب بود... اما چند سال که گذشت کمبود بچه رو به وضوح حس می کردیم.داستان یک زندگی واقعی : داستان های کوتاه







می دونستیم بچه دار نمی شیم. ولی نمی دونستیم که مشکل از کدوم یکی از ماست. اولاش نمی خواستیم بدونیم. با خودمون می گفتیم، عشقمون واسه یه زندگی رویایی کافیه. بچه می خوایم چی کار؟ اما در واقع خودمونو گول می زدیم. هم من هم اون، چون هر دومون عاشق بچه بودیم.داستان یک زندگی واقعی : داستان های کوتاه


تا اینکه یه روز؛ علی نشست رو به رومو گفت: اگه مشکل از من باشه، تو چی کار می کنی؟


فکر نکردم تا شک کنه که دوسش ندارم. خیلی سریع بهش گفتم : من حاضرم به خاطر تو روی همه چی خط سیاه بکشم.داستان یک زندگی واقعی : داستان های کوتاه


علی که انگار خیالش راحت شده بود یه نفس راحت کشید و از سر میز بلند شد و راه افتاد.داستان یک زندگی واقعی : داستان های کوتاه


گفتم: تو چی؟ گفت: من؟


گفتم: آره... اگه مشکل از من باشه...داستان یک زندگی واقعی : داستان های کوتاه تو چی کار می کنی؟


برگشت و زل زد به چشامو گفت: تو به عشق من شک داری؟ فرصت جواب ندادو گفت: من وجود تو رو با هیچی عوض نمی کنم.داستان یک زندگی واقعی : داستان های کوتاه


با لبخندی که رو صورتم نمایان شد خیالش راحت شد که من مطمئن شدم اون هنوزم منو دوس داره.داستان یک زندگی واقعی : داستان های کوتاه


گفتم: پس فردا می ریم آزمایشگاه.داستان یک زندگی واقعی : داستان های کوتاه


گفت: موافقم، فردا می ریم.داستان یک زندگی واقعی : داستان های کوتاه

و رفتیم ... نمی دونم چرا اما دلم مثل سیر و سرکه می جوشید.داستان یک زندگی واقعی : داستان های کوتاه اگه واقعا عیب از من بود چی؟!


سر خودمو با کار گرم کردم تا دیگه فرصت فکر کردن به این حرفارو به خودم ندم...داستان یک زندگی واقعی : داستان های کوتاه


طبق قرارمون صبح رفتیم آزمایشگاه. هم من هم اون. هر دو آزمایش دادیم تا اینکه بهمون گفتن جواب تا یک هفته دیگه  حاضره...داستان یک زندگی واقعی : داستان های کوتاه


یه هفته واسمون قد صد سال طول کشید... اضطرابو می شد خیلیآسون تو چهره هردومون دید.داستان یک زندگی واقعی : داستان های کوتاه


با این حال به همدیگه اطمینان می دادیم که جواب ازمایش واسه هیچ کدوممون مهم نیس.داستان یک زندگی واقعی : داستان های کوتاه


بالاخره اون روز رسید. علی مثل همیشه رفت سر کار و من خودم باید جواب آزمایشو می گرفتم... دستام مثل بید می لرزید. داخل آزمایشگاه شدم...داستان یک زندگی واقعی : داستان های کوتاه


علی که اومد خسته بود. اما کنجکاو ...داستان یک زندگی واقعی : داستان های کوتاه ازم پرسید جوابو گرفتی؟


که منم زدم زیر گریه. فهمید که مشکل از منه. اما نمی دونم که تغییر چهره اش از ناراحتی بود یا از خوشحالی ...داستان یک زندگی واقعی : داستان های کوتاه


روزا می گذشتن و علی روز به روز نسبت به من سردتر و سردتر می شد.داستان یک زندگی واقعی : داستان های کوتاه


تا اینکه یه روز که دیگه صبرم از این رفتاراش طاق شده بود، بهش گفتم: علی، تو چته؟ چرا این جوری می کنی؟


اونم عقده شو خالی کرد و گفت: من بچه دوس دارم. مگه گناهم چیه؟! من نمی تونم یه عمر بی بچه تو یه خونه سر کنم.داستان یک زندگی واقعی : داستان های کوتاه


دهنم خشک شده بود و چشام پراشک. گفتم اما تو خودت گفتی همه جوره منو دوس داری...داستان یک زندگی واقعی : داستان های کوتاه


گفتی حاضری بخاطرم قید بچه رو بزنی.داستان یک زندگی واقعی : داستان های کوتاه پس چی شد؟

گفت: آره گفتم. اما اشتباه کردم. الان می بینم نمی تونم. نمی کشم...داستان یک زندگی واقعی : داستان های کوتاه


نخواستم بحثو ادامه بدم... دنبال یه جای خلوت می گشتم تا یه دل سیر گریه کنم و اتاقو انتخاب کردم...داستان یک زندگی واقعی : داستان های کوتاه


من و علی دیگه با هم حرفی نزدیم تا اینکه علی احضاریه آورد برام و گفت می خوام طلاقت بدم یا زن بگیرم!


نمی تونم خرج دو نفرو با هم بدم، بنابراین از فردا تو واسه خودت؛ منم واسه خودم ...داستان یک زندگی واقعی : داستان های کوتاه


دلم شکست. نمی تونستم باور کنم کسی که یه عمر به حرفای قشنگش دل خوش کرده بودم، حالا به همه چی پا زده.داستان یک زندگی واقعی : داستان های کوتاه


دیگه طاقت نیاوردم لباسامو پوشیدمو ساکمم بستم. برگه جواب آزمایش هنوز توی جیب مانتوام بود. درش آوردم یه نامه  نوشتم و گذاشتم روش و هر دو رو کنار گلدون گذاشتم.داستان یک زندگی واقعی : داستان های کوتاه


احضاریه رو برداشتم و از خونه زدم بیرون...داستان یک زندگی واقعی : داستان های کوتاه


توی نامه نوشته بودم:


علی جان، سلام


امیدوارم پای حرفت واساده باشی و منو طلاق بدی. چون اگه این کارو نکنی خودم ازت جدا می شم.داستان یک زندگی واقعی : داستان های کوتاه


می دونی که می تونم. دادگاه این حقو به من می ده که از مردی که بچه دار نمی شه جدا شم. وقتی جواب آزمایشارو گرفتم و دیدم که عیب از توئه باور کن اون قدر برام بی اهمیت بود که حاضر بودم برگه رو همون جاپاره کنم...داستان یک زندگی واقعی : داستان های کوتاه


اما نمی دونم چرا خواستم یه بار دیگه عشقت به من ثابت شه...داستان یک زندگی واقعی : داستان های کوتاه

توی دادگاه منتظرتم...داستان یک زندگی واقعی : داستان های کوتاه







عذر میخوام تا بوده همین بوده
همیشه زن فداکار بوده ولی مردا.........داستان یک زندگی واقعی : داستان های کوتاه

یه واقعیت خیلی تلخه .همیشه زنه که باید فداکاری کنه.شنیدید که مرده صورتشو از دست میده و زنش با فداکاری باهاش زندگی میکنه.این همه اسید پاشی میشه تو صورت زنا ولی آیا تا به حال شنیدید که یه مرد با فداکاری با این موضوع کنار بیاد؟من که هرچی خوندم فقط جدایی نامزداشون از خانماشون بوده.همین جوریشم ذات مردا تنوع طلبه وای به حال اینکه یه بهانه ای هم داشته باشن.داستان یک زندگی واقعی : داستان های کوتاه

ممنون ..داستان یک زندگی واقعی : داستان های کوتاه واقعا دردناک بود ، امیدوارم خدا قسمت هیچ کسی نکنه 





 

اينجور مردها رو بايد سوار هليكوپتر كرد از همون بالا پرتشون كرد پايين  (آرزو خبيث ميشود )

مردا همیشه پای فداکاری زندگی کم میارن

مگه نمدونيد مردا همشون نامردن

نميتونم ادعا كنم همه مردها نامرد هستن يا همشون اينجور وقتها كم ميارن ولي 100 تا 99 تا كم ميارن
انگار كه مثلا كي هستن همشون خودشون رو شاه فرض ميكنن وليعهد يا ملكه نداشته باشن دنياشون تموم ميشه
 
حالمو بهم ميزنن خوب كرده چششم در آورده عقل داشته باشه شوهر ميكنه بچه دار ميشه

چه تلخ... واقعا که ذات مردونه همینه.داستان یک زندگی واقعی : داستان های کوتاه حالا به استثنای اون 1% که لیلا جونم گفت

فقط می خوام ازخدابپرسم چرازنهارواینقدرمهربون وعاشق آفریده ولی مردارونه؟وچراچراچرامردااینقدردیرتراززناپیرمیشنوشکسته؟

چه تلخ..داستان یک زندگی واقعی : داستان های کوتاه
خدا قسمت گرگ بيابون نکنه...روزگار...داستان یک زندگی واقعی : داستان های کوتاه






این صفحه را در گوگل محبوب کنید 



[ارسال شده از: آشپز آنلاین]
[مشاهده در: .www.ashpazonline.com]
[تعداد بازديد از اين مطلب: 623]

اضافه شدن مطلب/حذف مطلب

برچسب ها: داستان , زندگی , واقعی , داستان , کوتاه ,


تبلیغات


برچسب های کاربران: google داستان واقعی  -  داستان های واقعی دوست نامرد  -  داستان دوست نامرد  -  googleداستانهای واقعی  -  داستان کوتاه از زندگی واقعی  -  googleداستانهای ایرانی  -  googleداستانهای واقعی از ارواخ  - 









==================================

-






صفحه اول | تمام مطالب | ارتباط با ما
1390© تمامی حقوق این سایت متعلق به سایت واضح می باشد.
سایت واضح آرشیو وب فارسی می باشد و تمامی مطالب بصورت خودکار از سایت های فارسی دریافت می شوند و سایت واضح هیچگونه مسئولیتی در قبال آنها ندارد
این سایت در ستاد ساماندهی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی ثبت شده است و پیرو قوانین جمهوری اسلامی ایران می باشد. لطفا در صورت برخورد با مطالب و صفحات خلاف قوانین در سایت آن را به ما اطلاع دهید