پنجشنبه ، ۶ آذر ۱۳۹۳
   احادیث و روایات:  پیامبر اکرم (ص):به کوچکی گناه نگاه نکنید بلکه به چیزی [نافرمانی خدا] که برآن جرات یافته اید بنگ...   [کلیک]

تبلیغات






اضافه به علاقمنديها ارسال اين مطلب به دوستان آرشيو تمام مطالب
 

ترس شدید از دست دادن عزیزانم رو دارم... : دل مشغولیهای روزمره



سلام به همه ی دوستان
من یه مشکلی دارم که از بچه گی با منه.. هیچ وقت نتونستم با کسی مطرحش کنم.. این مشکلم از وقتی ازدواج کردم بیشتر شده..
من دوران کودکی وقتی می رفتم مدرسه یا اگه به هر دلیلی از پدر مادرم دور بودم  وقتی می خواستم به خونه بر گردم همیشه ترس اینو داشتم که نکنه اتفاقی براشون افتاده باشه.. یا وقتی حتی یه سرماخوردگی ساده داشتن می ترسیدم.. حتی تصورش هم می کردم که اگه اتفاقی براشون بیفته و خدایی نکرده از دنیا برن من چی میشم و چطوری زندگی می کنم ..حتی بدتر اینکه مراسم ختم هم می یومد تو ذهنم..خیلی وحشتناکه.. یعنی از وقتی یادم میاد من همیشه نگران از دست دادن پدر مادرم بودم.. به مرور کمتر شد البته..
من بچه اول خونواده ام و شخصیت درون گرایی دارم تقریبا..معمولا هم آروم و خونسردم.. و شاید هم کسایی که منو می شناسن و حتی خونواده خودم  منو آدم زیاد احساساتی ندونن چون خیلی کم بروز می دم..
الان که چند ماهه نامزد کردم این تفکرات آزاردهنده ام دوباره عود کرده..همیشه و همیشه نگران همسرم هستم.. همش فکر می کنم اتفاقی براش می افته..اگه جواب تلفنشو نده هزار جور فکر و خیال مسخره می کنم..
اینم بگم که من 2 تا خاله هام و مادرم شوهرشون فوت کرده که مادرم خیلی جوون بوده و بعدا با پدرم ازدواج می کنه. همیشه این افکار آزارم میده که نکنه من هم...
در ضمن به قانون جذب هم اعتقاد دارم و می دونم که افکارم اصلا درست نیستن.. ولی نمی دونم چطوری ازش خلاص شم..
شما فکر می کنید چه کار کنم؟ این جور فکرا زندگی مو فلج کرده همش فکر و خیالات بد دارم..ممنون می شم اگه راهنمایی بفرمایین

سلام دوست خوبم.خوب این ترس تا حدودی برای همه ما هم وجود داره و چیز طبیعیه.ولی همونطور که خودت اشاره کردی وقتی خیلی روش متمرکز شی تمام زندگیتو تحت شعاع قرار میده و خیلی فکر کردن بهش آزار دهنده میشه.منم خودم یه چند ماهی دچار این حالت شما شده بودم همش نگران عزیزانم بودم نکنه تصادف کنن نکنه زلزله بیاد و اتفاقی براشون بیفته....همش از خدا میخواستم مرگ منو قبل از اونا قرار بده.
تا اینکه یه روز نشستم با خودم فکر کردم یعنی اون خدای مهربونی که همه مارو خلق کرده و میگن از رگ گردن بهمون نزدیکتره و بیش از همه دوستمون داره مگه میشه هوای بنده هاشو نداشته باشه و فرشته هاشو برای محافظت از اونا نذاره....
با خودم عهد کردم که دیگه بی خود فکرای بد و منفی نکنم به جاش سعی میکنم هر روز صدقه کنار بذارم که دفع بلا میکنه.شما هم دوست خوبم سعی کن به چیزای خوب و قشنگ زندگی فکر کنی و از این فرصت باهم بودن با عزیزانت که خدا در اختیارت قرار داره نهایت استفاده رو ببری و شاد باشی به خصوص اینکه تازه عروسم هستی....به چیزا و اتفاقات خوب زندگی فکر کن عزیز دلم.موفق باشی

سلام خانمی اولش مشکل شما فقط 1اضطراب جدایی معمولی بوده ولی الان به افکار وسواسی تبدیل شده که نیاز به روان درمانی وشاید دارودرمانی داره پس بهتره زمان روازدست ندیدوبایک روانشناس بالینی تماس بگیرید.درمورد قانون جذب هم باید بدونید واسه بهترین استفاده اول افکارتون رو مثبت کنی.یعنی اول درمان شوید.برای شروع از توقف فکر استفاده کن بعد به مسائل خنثی فکر کن ودر روز 60 دقیقه به نوشتن افکار منفی که توقف دادی بپرداز اونهاروبخون وبعد پاره کن بریز دور تا هیجان منفیش کم بشه.منتظر گزارش بعدی شما هستم کتاب راز راندا برن رامطالعه کنیدالبته بعداز تکمیل دوره درمان.

منم شديدا اين ترسو دارم.

NAZBANOO نوشته است:سلام خانمی اولش مشکل شما فقط 1اضطراب جدایی معمولی بوده ولی الان به افکار وسواسی تبدیل شده که نیاز به روان درمانی وشاید دارودرمانی داره پس بهتره زمان روازدست ندیدوبایک روانشناس بالینی تماس بگیرید.درمورد قانون جذب هم باید بدونید واسه بهترین استفاده اول افکارتون رو مثبت کنی.یعنی اول درمان شوید.برای شروع از توقف فکر استفاده کن بعد به مسائل خنثی فکر کن ودر روز 60 دقیقه به نوشتن افکار منفی که توقف دادی بپرداز اونهاروبخون وبعد پاره کن بریز دور تا هیجان منفیش کم بشه.منتظر گزارش بعدی شما هستم کتاب راز راندا برن رامطالعه کنیدالبته بعداز تکمیل دوره درمان.به به استاد گلم چه روانشناسی کردن و راهکارای مفیدی ارایه دادن.دست گلتوووووووووووون درد نکنه خانومییییییییییییییییییییی

سلام
من یه کتابی خوندم که تونسته طرز فکرمو عوض کنه ، با یه دید مثبت به زندگی نگاه کنم . پیشنهاد میکنم شما هم بخونین. کتاب معجزه ی ذهن برای رسیدن به ارزوها . قیمتش هم تا 3 تومنه . حتما بخونیدش

NAZBANOO نوشته است:سلام خانمی اولش مشکل شما فقط 1اضطراب جدایی معمولی بوده ولی الان به افکار وسواسی تبدیل شده که نیاز به روان درمانی وشاید دارودرمانی داره پس بهتره زمان روازدست ندیدوبایک روانشناس بالینی تماس بگیرید.درمورد قانون جذب هم باید بدونید واسه بهترین استفاده اول افکارتون رو مثبت کنی.یعنی اول درمان شوید.برای شروع از توقف فکر استفاده کن بعد به مسائل خنثی فکر کن ودر روز 60 دقیقه به نوشتن افکار منفی که توقف دادی بپرداز اونهاروبخون وبعد پاره کن بریز دور تا هیجان منفیش کم بشه.منتظر گزارش بعدی شما هستم کتاب راز راندا برن رامطالعه کنیدالبته بعداز تکمیل دوره درمان.
رویا جون منم کاملا با نازبانو جان موافقم... (نازبانو جان خیلی خوشحالم که روانشناس خوبی توی سایت داریم... )
عزیزم شما اول برو پیش یک روانپزشک، دکتر بهت دارو میده که از این اضطرابت کم بشه. و بعدش معرفیت میکنه به یک روانشناس "بالینی" (نه روانشناسهای دیگه) که چند جلسه با اون صحبت کنی، مطمئن باش خیلی تاثیر میذاره توی زندگیت. سعی کن حتما اول بری پیش روانپزشک، چون دارو هم نیازه، به اضافه اینکه روانپزشک معمولا یک روانشناس رو خودش بهت معرفی میکنه که از کارش مطمئنه و خودش میشناستش... این حالتت طبیعی نیست و با درمان خیلی خیلی بهتر میشی
موفق باشی عزیزم.

دوستان عزیز سلام متشکرم وخوشحال از اینکه بتونم کمکی کنم.
1روش برای کنار امدن با اضطراب روزمره ارمیدگی تدریجی است که 1یا2باردرروز حداقل به مدت 10دقیقه انجام میشود.دراین روش هریک ازگروههای عضلانی اصلی بدنتان راسفت وبعد انرا شل میکنید تااینکه عضلات شما کاملا سست شوند.این روش با اطمینان سطوح اضطراب شمارا کاهش میدهد.

ruia_s نوشته است:
سلام به همه ی دوستان
من یه مشکلی دارم که از بچه گی با منه.. هیچ وقت نتونستم با کسی مطرحش کنم.. این مشکلم از وقتی ازدواج کردم بیشتر شده..
من دوران کودکی وقتی می رفتم مدرسه یا اگه به هر دلیلی از پدر مادرم دور بودم  وقتی می خواستم به خونه بر گردم همیشه ترس اینو داشتم که نکنه اتفاقی براشون افتاده باشه.. یا وقتی حتی یه سرماخوردگی ساده داشتن می ترسیدم.. حتی تصورش هم می کردم که اگه اتفاقی براشون بیفته و خدایی نکرده از دنیا برن من چی میشم و چطوری زندگی می کنم ..حتی بدتر اینکه مراسم ختم هم می یومد تو ذهنم..خیلی وحشتناکه.. یعنی از وقتی یادم میاد من همیشه نگران از دست دادن پدر مادرم بودم.. به مرور کمتر شد البته..
من بچه اول خونواده ام و شخصیت درون گرایی دارم تقریبا..معمولا هم آروم و خونسردم.. و شاید هم کسایی که منو می شناسن و حتی خونواده خودم  منو آدم زیاد احساساتی ندونن چون خیلی کم بروز می دم..
الان که چند ماهه نامزد کردم این تفکرات آزاردهنده ام دوباره عود کرده..همیشه و همیشه نگران همسرم هستم.. همش فکر می کنم اتفاقی براش می افته..اگه جواب تلفنشو نده هزار جور فکر و خیال مسخره می کنم..
اینم بگم که من 2 تا خاله هام و مادرم شوهرشون فوت کرده که مادرم خیلی جوون بوده و بعدا با پدرم ازدواج می کنه. همیشه این افکار آزارم میده که نکنه من هم...
در ضمن به قانون جذب هم اعتقاد دارم و می دونم که افکارم اصلا درست نیستن.. ولی نمی دونم چطوری ازش خلاص شم..
شما فکر می کنید چه کار کنم؟ این جور فکرا زندگی مو فلج کرده همش فکر و خیالات بد دارم..ممنون می شم اگه راهنمایی بفرمایین

 
 
 
 

وای  من دقیقا مثل توام
منم از بچگی‌ این فکرو کاووس دنبالم بود هیچ وقتم رهام نکرده
وقتی‌ ازدواج کردم بیشتر شد  ، حالا هم که بچه دار شدم دیگه خیلی‌ وحشتناک تر شده
منم میترسمممممممم، خیلی میترسمم
منم مثل تو حتا همه مرسما میاد تو ذهنم 
باورت نمی‌شه بعضی‌ وقتا  یه ضربه‌های محکمی به سرم میزنم با دست یا هرچی‌ که  بیا از این فکر بیرون اما نمی‌شه
من بدون اونا نمیتونم زندگی‌ کنم می‌دونم میمیرمممممممممممم
منو که دیگه این فکرا دیونه کرده ، واقعا افسردگی گرفتم
توروخدا  منم کمک کنید
 

حتما به یه روانشناس خوب مراجعه کنید تا مشکلتون رو ریشه یابی کنه. عقل ناقص من میگه ترس شدید از دست دادن عزیزان برمیگرده به نداشتن امنیت و پشتوانه ای که بشه بهش اطمینان کرد. منم تا حدودی این مشکل رو دارم من همیشه خوابهای مشابه میبینم همیشه خواب جنگ و اینکه تمام عزیزانم رو تو اون جنگ از دست میدم یا اینکه میخوام یه جورایی کمکشون کنم.

به نظر من هم بايد و هر چه زودتر به يه روان شناس مراجعه كن اينجور اضطرابها روي ساير مسائل زندگي هم اثر ميزاره و كيفيت لحظه لحظه اوقات  آدم رو پايين مياره . از روزهاي خوش و جووني نميتوني استفاده لازم رو ببري / پس همونطور كه دوستان فرمودن بايد زودتر بري روان شناس

سلام دوست عزیزم...باید بگم من هم ترس مشابهی دارم....البته این موضوع بعد از فوت پدرم شدت پیدا کرد...
ترس ازدست دادن عزیزان...پدر مادر همسر خواهر بچه و بچه خواهرم....عاشق همشونم...طوریکه گاهی به خاطر این افکار منفی شب هم خواب میبینم که اونها رو از دست دادم و اونقدر گریه میکنم و زار میزنم توی خواب که از خواب میپرم..اما میتونم به جرات بهت بگم میتونی با توکل به خدا و تقویت ایمان این ترس رو از وجودت دور کنی.
همین که احساس کنی خودت هم روزی از این دنیا میری و به کسایی که از دستشون دادی ملحق میشی آرومت میکنه..
سعی کن خودت رو مشغول کنی و افکارت رو در این مواقع آزاد نگذار...مطالعه وورزش خیلی کمکت میکنه...
خدا همه ما رو دوست داره...

niliya نوشته است:
ruia_s نوشته است:
سلام به همه ی دوستان
من یه مشکلی دارم که از بچه گی با منه.. هیچ وقت نتونستم با کسی مطرحش کنم.. این مشکلم از وقتی ازدواج کردم بیشتر شده..
من دوران کودکی وقتی می رفتم مدرسه یا اگه به هر دلیلی از پدر مادرم دور بودم  وقتی می خواستم به خونه بر گردم همیشه ترس اینو داشتم که نکنه اتفاقی براشون افتاده باشه.. یا وقتی حتی یه سرماخوردگی ساده داشتن می ترسیدم.. حتی تصورش هم می کردم که اگه اتفاقی براشون بیفته و خدایی نکرده از دنیا برن من چی میشم و چطوری زندگی می کنم ..حتی بدتر اینکه مراسم ختم هم می یومد تو ذهنم..خیلی وحشتناکه.. یعنی از وقتی یادم میاد من همیشه نگران از دست دادن پدر مادرم بودم.. به مرور کمتر شد البته..
من بچه اول خونواده ام و شخصیت درون گرایی دارم تقریبا..معمولا هم آروم و خونسردم.. و شاید هم کسایی که منو می شناسن و حتی خونواده خودم  منو آدم زیاد احساساتی ندونن چون خیلی کم بروز می دم..
الان که چند ماهه نامزد کردم این تفکرات آزاردهنده ام دوباره عود کرده..همیشه و همیشه نگران همسرم هستم.. همش فکر می کنم اتفاقی براش می افته..اگه جواب تلفنشو نده هزار جور فکر و خیال مسخره می کنم..
اینم بگم که من 2 تا خاله هام و مادرم شوهرشون فوت کرده که مادرم خیلی جوون بوده و بعدا با پدرم ازدواج می کنه. همیشه این افکار آزارم میده که نکنه من هم...
در ضمن به قانون جذب هم اعتقاد دارم و می دونم که افکارم اصلا درست نیستن.. ولی نمی دونم چطوری ازش خلاص شم..
شما فکر می کنید چه کار کنم؟ این جور فکرا زندگی مو فلج کرده همش فکر و خیالات بد دارم..ممنون می شم اگه راهنمایی بفرمایین

 
 
 

 
 
وای  من دقیقا مثل توام
منم از بچگی‌ این فکرو کاووس دنبالم بود هیچ وقتم رهام نکرده
وقتی‌ ازدواج کردم بیشتر شد  ، حالا هم که بچه دار شدم دیگه خیلی‌ وحشتناک تر شده
منم میترسمممممممم، خیلی میترسمم
منم مثل تو حتا همه مرسما میاد تو ذهنم 
باورت نمی‌شه بعضی‌ وقتا  یه ضربه‌های محکمی به سرم میزنم با دست یا هرچی‌ که  بیا از این فکر بیرون اما نمی‌شه
من بدون اونا نمیتونم زندگی‌ کنم می‌دونم میمیرمممممممممممم
منو که دیگه این فکرا دیونه کرده ، واقعا افسردگی گرفتم
توروخدا  منم کمک کنید
 

شماها هم که حرف منو میزنید...من یه وقتایی نصفه شبا میرم مامانو بابا و از وقتی ازدواج کردم شوهرمو از خواب بیدارشون میکنمو بغل میکنم.مثلا امروز که از امتحان میومدم اسرس شنیدن خبر بدو داشتن.با اینکه خدارو شکر همه سالمن و همه جا امنو امانه............بد دردیه

سلام
از توجه همه ی دوستانی که راهنمایی کردن ممنونم.. راستش من فکر می کردم این مشکلو فقط من دارم و به غیر از اینجا تا حالا به کسی نگفته بودم..
نمی دونم چرا این فکرا میاد سراغمون.. خودمم می دونم درست نیست و خودمو آزار میدم با این فکرا ولی بعضی وقتا اصلا نمیشه.. مخصوصا وقتی پدر ماردم یا شوهرم مسافرت میرن تا برگردن من می میرم و زنده میشم..
فکر می کنم باید بیشتر مراقب افکارم باشم و با ایمان و اعتماد بیشتری جلو برم.. ریلکس کردن هم همیشه کمکم می کنه..
بازم از همه دوستان ممنونم

من هم همینطور بودم بعدش که ازدواج کردم به خارج از کشور اومدم بیشتر شد، هر هفته با خانواده‌ صحبت می‌کردم،یکدفعه شب چله بود خواهرم زنگ زد که ما طبق معمول هر سال خونه مامان اینها جمع هستیم،من هم دلم تنگ شده بود واسه شون ، ۲ ۳ رو بعدش برادرم زنگ زد گفت کابل برگردون است تلفن‌ها قطع است تا ۲ هفته (این موضوع برای ۱۰ سال پیش) است ، من هم هفته بعدش به خواهر دیگه هم زنگ زدم گفت تلفن هنوز قطع است یک طوری شده که موبایل هم نمیگیرد .سرتون را درد نیارم مرا تا ۱ ماه دست به دست کردند و توی این ۱ماه خواب مادر شوهر خواهرم که ۷ ماه قبلش مرده بود میدیدم هفته‌ای ۴ شب خواب اون خانم را میدیدم با خواهرم تماس میگرفتم می‌گفتم همه خوبند پس چرا انقدر من تو خواب میبینم همه گریه می‌کند اوه خسته شدم از بس خواب مادر شوهر تو را دیدم فکر همه کس را می‌کردم غیر از مادر خودم همیشه فکر می‌کردم مرگ برای دیگری هست،بالأخره بعد از پافشاریهای من دیگه نمیدونستند چکار کنند به شوهرم گفتند من اون موقع پسرم ۷ ماهش بود خواهرم گفت مامان مریض است آوردنش تهران ، دیگه خواب نداشتم دیدم شوهرم گفت مامانت فوت کرده است من هم همینجوری نگاهش کردم مثل شوکه‌ها بعدش فهمیدم چی‌ میگه روزهای سختی‌ بود
ولی‌ متأسفانه اینجوری است بعدش فهمیدم مرگ برای عزیزان من هم اتفاق میف،
بعدش فهمیدم همون موقع شب یلدا که خواهرم زنگ زده بود از تشیع جنازه برگشته بودند بیچاره‌ها چه حالی‌ داشتند باید با من هم صحبت میکردند به روی خودشون نمیاوردند،بعدش فهمیدم همون موقع شب یلدا که خواهرم زنگ زده بود از تشیع جنازه برگشته بودند بیچاره‌ها چه حالی‌ داشتند باید با من هم صحبت میکردند به روی خودشون نمیاوردند،
 






این صفحه را در گوگل محبوب کنید 



[ارسال شده از: آشپز آنلاین]
[مشاهده در: www.ashpazonline.com]
[تعداد بازديد از اين مطلب: 1072]

اضافه شدن مطلب/حذف مطلب


تبلیغات


برچسب های کاربران: ترس شديد از دست دادن عزيزان  -  انواع ترس از دست دادن عزیزان  -  ترس از دست دادن عزیزانم  -  ترس از دست دادن عزیزان  -  افکار منفی ترس از دست دادن عزیزان  -  ترس شدید از دست دادن عزیزان  -  درمان ترس از دست دادن عزیزان  -  ترس از دست دادن  -  فوت و از دست دادن عزیز  -  درمان نگرانی از از دست دادن عزیزان  -  نگران ترس از دست دادن  - 









==================================

-






صفحه اول | تمام مطالب | ارتباط با ما
1390© تمامی حقوق این سایت متعلق به سایت واضح می باشد.
سایت واضح آرشیو وب فارسی می باشد و تمامی مطالب بصورت خودکار از سایت های فارسی دریافت می شوند و سایت واضح هیچگونه مسئولیتی در قبال آنها ندارد
این سایت در ستاد ساماندهی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی ثبت شده است و پیرو قوانین جمهوری اسلامی ایران می باشد. لطفا در صورت برخورد با مطالب و صفحات خلاف قوانین در سایت آن را به ما اطلاع دهید