تبلیغات
صفحه اول آرشیو مطالب هواشناسی قیمت طلا سکه و ارز قیمت خودرو تبادل لینک ارتباط با ما
مطالب سایت
سرگرمی سینما فرهنگ و هنر پزشکی اجتماعی تصویری دین و اندیشه گوناگون
صفحه اول آرشیو مطالب هواشناسی قیمت طلا سکه و ارز قیمت خودرو تبادل لینک ارتباط با ما
مطالب سایت
سرگرمی سینما فرهنگ و هنر پزشکی اجتماعی تصویری دین و اندیشه گوناگون
ورود
آمار وبسایت
کاربران آنلاین :
144
تعداد کل بازدیدها :
28008363
اوقات شرعی
تبلیغات
عشق برتر از تمام احساس ها
روزی روزگاری در جزيره ای دور افتاده تمام احساس ها در كنار هم به خوبی و خوشی زندگی می كردند
خوشبختی. پولداری. عشق. دانایی. صبر.غم. ترس.......هر كدام به روش خويش می زيستند .تا اينكه يک روز دانایی به همه گفت: هر چه زودتر اين جزيره را ترک كنيد زيرا به زودی آب اين جزيره را خواهد گرفت اگر بمانيد غرق می شويد.
تمام احساسها با دستپاچگی قايقهای خود را از انبارهای خانه های خود بيرون آوردند وتعميرش كردند.همه چيز از يک طوفان بزرگ شروع شدوهوا به قدری خراب شد كه همه به سرعت سوار قايقها شدندوپارو زنان جزيره را ترک كردند.
در اين ميان عشق هم سوار قايقش بود اما به هنگام دور شدن از جزيره متوجه حيوانات جزيره شد كه همگی به كنار جزيره آمده بودند و وحشت را نگه داشته بودندو نمی گذاشتند كه او سوار بر قايقش شود.
عشق به سرعت برگشت و قايقش را به همه حيوانات و وحشت زندانی شده سپرد.
آنها همگی سوار شدند و ديگر جایی برای عشق نماند.!!!!!!!!!
قايق رفت و عشق تنها در جزيره ماند. جزيره هر لحظه بيشتر به زير آب ميرفت و عشق تا زير گردن در آب فرو رفته بود.
او نمی ترسيد زيرا ترس جزيره را ترک كرده بود. فرياد زد و از همه احساسها كمک خواست.
اول كسی جوابش را نداد. در همان نزديكی قايق ثروتمندی را ديد و گفت:ثروتمندی عزيز به من كمک كن.
ثروتمندی گفت: متاسفم قايقم پر از پول و شمش و طلاست و جایی برای تو نيست.
عشق رو به غرور كرد وگفت: مرا نجات می دهی؟
غرور پاسخ داد: هرگز تو خيسی و مرا خيس ميكنی.
عشق رو به غم كرد و گفت: ای دوست عزيز مرا نجات بده
اما غم گفت: متاسفم دوست خوبم من به قدری غمگينم كه يارای كمک به تو را ندارم بلكه خودم احتياج به كمک دارم.
در اين حين خوشگذرانی وبيكاری از كنار عشق گذشتند ولی عشق هرگز از آنها كمک نخواست.
از دور ***** را ديد و به او گفت: آيا به من كمک ميكنی؟ ***** پاسخ داد البته كه نه!!!!!
سالها منتظر اين لحظه بودم كه تو بميری يادت هست هميشه مرا تحقير می كردی همه می گفتند تو از من برتری ، از مرگت خوشحال خواهم شد
عشق كه نمی توانست نا اميد باشد رو به سوی خداوند كردو گفت :خدايا مرا نجات بده
ناگهان صدایی از دور به گوشش رسيد كه فرياد می زد نگران نباش تو را نجات خواهم داد.
عشق به قدری آب خورده بود كه نتوانست خود را روی آب نگه دارد و بيهوش شد.
پس از به هوش آمدن خود را در قايق دانایی يافت
آفتاب در آسمان پديدارمی شد و دريا آرام تر شده بود. جزيره داشت آرام آرام از زير هجوم آب بيرون می آمد
و تمام احساس ها امتحانشان را پس داده بودند
عشق برخواست به دانایی سلام كرد واز او تشكر كرد
دانایی پاسخ سلامش را داد وگفت: من شجاعتش را نداشتم كه به نجات تو بيايم شجاعت هم كه قايقش از من دور بود نمی توانست برای نجات تو بيايد
تعجب می كنم تو بدون من و شجاعت چطور به نجات حيوانات و وحشت رفتی؟
هميشه مي دانستم درون تو نيرویی هست كه در هيچ كدام از ما نيست. تو لايق فرماندهی تمام احساس ها هستی.
عشق تشكر كرد و گفت: بايد بقيه را هم پيدا كنيم و به سمت جزيره برويم ولی قبل از رفتن می خواهم بدانم كه چه كسی مرا نجات داد؟؟
دانائی گفت كه او زمان بود.
عشق با تعجب گفت: زمان؟؟!!!!!
دانایی لبخندی زد وپاسخ داد: بله چون اين فقط زمان است كه می تواند بزرگی و ارزش عشق را درک كند .
شما هم رأی دهید
[ارسال شده از: سایت رسیک]
[مشاهده در : www.ri3k.eu]
[تعداد بازديد از اين مطلب: 6]
برچسب های کاربران:
صفحات پیشنهادی
گوناگون
پربازديدترين ها
مطالب بعدی
1390© تمامی حقوق این سایت متعلق به سایت واضح می باشد.
سایت واضح آرشیو وب فارسی می باشد و هیچ یک از مطالب درج شده را تایید یا رد نمی کند و مسئولیت استفاده از آنها بر عهده صاحب اثر و کاربران سایت می باشد







