تبلیغات
صفحه اول آرشیو مطالب هواشناسی قیمت طلا سکه و ارز قیمت خودرو تبادل لینک ارتباط با ما
مطالب سایت
سرگرمی سینما فرهنگ و هنر پزشکی اجتماعی تصویری دین و اندیشه گوناگون
صفحه اول آرشیو مطالب هواشناسی قیمت طلا سکه و ارز قیمت خودرو تبادل لینک ارتباط با ما
مطالب سایت
سرگرمی سینما فرهنگ و هنر پزشکی اجتماعی تصویری دین و اندیشه گوناگون
ورود
آمار وبسایت
کاربران آنلاین :
148
تعداد کل بازدیدها :
27993972
اوقات شرعی
تبلیغات
گفتوگو با آزيتا حاجيان؛يك مادرآشنا
گفتوگو با آزيتا حاجيان؛يك مادرآشنا

براي رفتن به سراغ آزيتا حاجيان دنبال بهانه ميگشتيم، بهانهها ميآمدند و ميرفتند اما نميشد، شايد مثل فرصت همكاري او و طالبي كه به قول خودشان خيلي دنبالش ميگشتند و هر بار نميشد. فرصتي شد كه اين بار از دستش نداديم. فرصت اما كم بود و ما سعي كرديم حداكثر استفاده را بكنيم و هر چه دلمان ميخواست بپرسيم. او هم با ما مهربان بود و همراه. نكتههاي خيلي خوبي برايمان از بازيگري گفت و مادري با يك دنيا تجربه. در فيلم ديوار يك مادر است، يك مادر با تمام مشخصات آن. او نقش را كامل درآورده است، اما حيف كه با ديدن فيلم ميگوييم چقدر اين مادر معمولي است. اما شايد نكته مهم همين باشد؛ باوراندن يك مادر به قول او تيپيكال كه براي همه ما آشنا است.
چرا آزيتا حاجيان از زيبايياش در فيلمها استفاده نميكند؟
من وقتي به عنوان بك بازيگر سر كار ميروم، آنچه كارگردان لازم دارد ارائه ميكنم. آن تشخيص كارگردان است. اگر فكر ميكند نقش به زيبايي نياز دارد دستور زيبا شدن ميدهد و اگر نياز به زشتي دستور به زشت بودن. من آنجا تعيينكننده نيستم، در خدمت يك جريان هستم. اين جريان رهبري دارد كه كارگردان است و تعيين ميكند اين نقش با چه ويژگيهايي از صورت شما همراه باشد. من كه نميخواهم بگويند بهبه چقدر زيبا يا چقدر زشت. روح و جان كاراكتر به من مربوط است و ظاهر و صورت آن به كارگردان.
اما به نظر ميرسد وقتي هم ميخواهيد نقش را انتخاب كنيد برايتان اين مساله مهم نيست.
نه، واقعا دغدغه اين چيزها را ندارم. از هنگاميكه 14، 15 ساله بودم و بازي را شروع كردم اين دغدغه را نداشتم براي اينكه آموزش درست ديدم. آقاي در مركز كانون پرورش فكري استاد من بودند و تكليف ما را با جمال مشخص كردند و ما را براي كمالگرايي تربيت كردند. چه بعد از آن در دانشسراي هنر، دانشكده هنرهاي دراماتيك استادان از لحاظ تربيتي بحث زيبايي را مطرح نكردند. خوب بودن، متعهد بودن و توانا بودن را به ما تذكر دادند. هيچوقت بحث زيبايي مطرح نبود. شايد هم در اين زمان است كه چه در ايران چه در جهان بحث زيبايي جزو پارامترها شده است. اين بايد بررسي و موشكافي شود. براي همنسلان من اصلا بحث زيبايي مطرح نبود.
شايد به خاطر عدم ستارهسازي اوايل انقلاب بود.
نه به نظرم به آموزش هم ربط دارد. به نظرم به استادهاي سالم و خوشفكر ربط دارد كه ما را تربيت كردند، اساتيدي مانند ركنالدين خسروي، حميد سمندريان و جمشيد شاهمحمدي. اين آدمهايي كه تفكر درستي داشتند و از ابتدا اين ماجرا را برايمان روشن كردند. نميگفتند زيبا نباشيد اما ميگفتند در صحنه تئاتر، اتاق گريم، موقع اتد زدن به زيبايي فكر نكنيد. آن را جزو موانع خلاقيت و رهايي ميدانستند.
پس خيلي راحت شما ميتوانيد هر نقشي را كه دوست داريد انتخاب كنيد، بدون در نظر گرفتن زيبايي، مثل همين نقش مادر در ديوار. حالا نقش را دوست داشتيد؟ به نظر ميآمد يك نقش معمولي است؟
خيلي معمولي بود در يك كليت زيبا، با يك سناريوي ارزشمند كه وقتي خواندم دوست داشتم گوشهاي از آن را بگيرم. البته خود آقاي طالبي هم انسان بسيار محترمي بودند. از مدتها قبل هم قرار بود با هم همكاري داشته باشيم. ما همدانشكدهاي بوديم و هر بار ميگفتيم چه خوب ميشود اگر با هم در يك فيلم همكاري داشته باشيم. وقتي كه به من گفتند و من فيلمنامه را خواندم، گفتم دوست دارم در فيلم باشم. چرا بايد با كارگرداني كه فيلمهاي ساده و رواني در كارنامهشان است، كار نكنم؟ من كه نميخواستم بازيگريام را به رخ كسي بكشم.
گاهي نقش جوري است كه آدم عاشقانه برايش پر ميكشد. اما اين نقش اينطور نبود، اما در خدمت يك جريان، يك فيلم ارزشمند بود.
خودتان هم چيزي به آن اضافه كرديد؟
اصولا من وقتي كارگردان چيزي نخواهد به زور به آن اضافه نميكنم. قبلش صحبت ميكنم. اين نقش پتانسيلي بيش از اين نداشت. در واقعيت هم نميتوان بيش از ظرفيت يك فنجان در آن ريخت، لبريز ميشود. در نقش هم همانقدر كه جا دارد ميتوان كار كرد. براي اين نقش هم همانقدر كه در سناريو نوشته بودند كافي بود.
اما حتما لحظههاي بهيادماندني هم در آن داشتيد؟
بله، يكي از آن لحظههاي بهيادماندني مثل آن لحظه بالاي ديوار بود، وحشتناك بود، وحشتناك. احساس ميكردم دختر من كه اينجا مشغول است، هر لحظه ممكن است اتفاقي برايش بيفتد. ميترسيدم نكند از آن بالا بيفتد. واقعا وحشتناك بود. فشار زيادي رويم بود. وقتي كه داريد نقشي را بازي ميكنيد، باور ميكنيد. باور كرده بودم كه اين دختر من است كه داخل اين ديوار ميچرخد، خيلي وحشتناك بود.
گلشيفته كه خودش بازي نميكرد؟
بدلش هم كه بازي ميكرد، دختر من بود كه داشت اين كار را انجام ميداد. باور كرده بودم. شما بايد اين ماجرا را باور كنيد. به همين خاطر يكي از صحنههاي سخت بود كه فشار عاطفي و سختي رويم بود؛ يكي از همان صحنههاي بهيادماندني.
به غير از اين صحنه، شما در موقع تمرين يا آن صحنههايي كه قرار بود گلشيفته فراهاني در ديوار بچرخد حضور داشتيد؟
نه اما يك روز كه آمدم سر صحنه گفتند ديروز خود گلي سوار موتور بوده و خودش چند دور چرخيده است. من واقعا ناراحت وعصباني شدم. درست است كه گلشيفته شخصيت خاصي دارد و به دنبال تجربه كردن است، اما خوب اگر خداي نكرده اتفاقي ميافتاد چي؟ بعضي تجربهها ممكن است به آدم صدمه بزند. آن هم در سينماي ما كه هيچ تضميني نيست.
اما اگر گلشيفته پسر بود اشكالي نداشت؟ مثل همين مادر كه براي موتورسواري پسرش اينقدر دلشوره ندارد.
دختر اصولا در باور ما ضعيفتر و ظريفتر است. مادر دوست دارد دختر زودتر شوهر كند، بچهدار شود و غذا بپزد. مادرها عمدتا دوست دارند دخترشان تكرار خودشان باشد، همين كه دختر كمي متفاوت عمل كند، دست و پايشان را گم ميكنند و مخالفت ميكنند. برايشان خيلي ماجرا آشنا نيست، نكات ناآشنا و زواياي پنهان دارد، اما اگر تكرار مادر باشد تمام ماجرا را فوت آب هستند و هر جا كه دختر كمك بخواهد هزار بار آن را تمرين كردهاند. اين مادر هم همينطور است، اين شرايط جديد ستاره را نميشناسد. ميترسد اتفاقي در دل ماجرا بيفتد.
اما همين مادر پسر را تكرار پدرش ميداند و با خودش ميگويد پسر راه پدرش را ميرود. يك اطميناني هم دارد، پدر در ديوار اتفاقي برايش نيفتاد و در داخل ديوار از بين نرفت. اطمينان هم دارد كه مردها از عهده اين كارها برميآيند. خيالش راحت است. براي اين نيست كه پسرش را دوست ندارد.
به هر حال اين مادر بايد اين شرايط را هر چقدر سخت بود ميپذيرفت. راه ديگري نبود.
بله راه ديگري نداشت. اين مادر خيلي شرايط سختي داشت، چه از نظر عاطفي، چه از نظر اقتصادي. دست تنها زندگي را ميچرخاند. از هر طرف فشارهاي سخت روي او بود. اين وسط منطقي هم بود و جواب احساسات خودش را هم ميداد. عليرغم ظاهر كم مسالهاش، مسائل زيادي را در درونش داشت. به عنوان يك پرسوناز خيلي معلق و وارو و فراز و نشيب داشت.
اما اين مادر با عشق به همين هيجانات ازدواج كرده بود.
بله، او وقتي كه با شوهرش ازدواج كرده يك دختر جوان پر از هيجان و ماجراجو بوده است. اما وقتي كه بچه به دنيا ميآيد يك دفعه محافظهكار ميشويد. اگر بميريد يا كار خطرناك بكنيد يك موجود ديگر بيپناه ميشود، ديگر فقط مال خودت نيستي. كمكم حضور بچهها او را محافظهكار كرده است. من فكر ميكنم ماجراجوترين مادرها هم وقتي پروسه مادري را طي ميكنند اين اتفاق برايشان ميافتد. نسبت به اتفاقها مسوولانهتر برخورد ميكنند.
اما اين مادر بعضي وقتها هم جنبههاي ديگري را ازخودش نشان ميدهد، مثل آنجايي كه بچهها ميخواهند بروند خارج.
به هر حال او همه جنبهها و ابعاد يك مادر را دارد. دلبسته بچههايش هست، دوست دارد آنها پرواز كنند، بروند، بگويد آنها به جايي رسيدند، اما وابستهشان هم هست. او مسائل خودش را دارد، عدم رفاه، هم پدر و هم مادر بودن و تنها بودن. او يك مادر واقعي و كامل است. همه ما وابسته بچههايمان هستيم. كمي خودخواهي داريم، ولي بيشتر مواقع از خودگذشتگي داريم.
در واقع اين مادر با همه جنبههايش در اين فيلم وجود دارد.
زيبايي اين نقش هم به همين است. نويسنده يك مادر كامل خلق كرده است. اين مادر چند بعد دارد، در واقع نويسنده تجربيات درستي از يك مادر دارد. فرق يك پرسوناژ دروغي با يك شخصيت واقعي همين است. فرق يك شخصيت با يك تيپ هم در همين ظرافتهايش است. در تيپ همه چيز در يك يا چند بعد خلاصه ميشود، اما شخصيت هزار تا پيچيدگي دارد.
اما چرا اين مادري كه خلق شده با همه اين ظرافتها با مادرهاي ديگر فرق ندارد، معمولي است يا بهتر است بگوييم كاملا آشنا است.
يك مادر تيپيكال است كه همه ما در زندگيمان بهطور تجربي ميشناسيم. اين مادر مشابه همه مادرهاي ديگر است. اين مادر قرار است در كنار يك پرسوناژ خاص و هيجانزده قرار گيرد. در كنار يك پرسوناژ خاص يك مادر- يك تيپيكال مادر- قرار دارد تا آن شخصيت درست ديده شود. تفاوتها ديده شود و به هر حال آن دختر محور جديتر و خاصتر بود. براي آن دختر- ستاره- يك مادر نرمال نياز بود.
لحظههاي ديگري هم از فيلم بود كه در ذهنتان بماند.
همان دعوا با آقاي كاسبي كه مادر در حال سبزي پاك كردن بود يا آن صحنهاي كه به ستاره ميگويد شيرم را حلالت نميكنم اگر دنبال موتور بروي.
صحنههايي كه هم شما بوديد و هم آقاي كاسبي چون هر دو حرفهاي هستيد بايد سريع گرفته ميشد، درست است ؟
اصولا آقاي طالبي هيچ صحنه و پلاني را سريع نميگرفت. ميگفتند اولين بار است كه با هنرپيشههاي حرفهاي كار ميكنم، حساسيتش را بالا برده بود. مرتب حرف ميزديم، تكرار ميكرديم و همه چيز با دقتنظر پيش ميرفت. با آقاي كاسبي همدانشكدهاي بوديم ولي با اين حال هيچ وقت همبازي نشده بوديم. فرصتي بود كه پس از سالها روبهروي هم كار كنيم. خيلي راحت بوديم.
با بچهها - خانم فراهاني و آقاي صديقيان- چطور؟
من با گلشيفته در فيلم كار كرده بودم. بازيگردان آن كار بودم و به فراز و فرود و نوع كار گلشيفته آشنا بودم. ساده و روان بازي ميكرد. صديقيان هم همينطور، ساده وروان و بيپيرايه بازي ميكرد. همه واقعا خوب بودند. تيم خيلي خوبي بوديم.
شما همكاري ديگري در فيلم نداشتيد مثلا بازيگرداني؟
آقاي طالبي خودش ميدانست چه كار بايد بكند. خودشان بازي ميگرفتند. از طرفي اين اولين بار هم بود كه با آقاي طالبي كار ميكردم، خودم هم گاهي گيج ميشدم. تعجب ميكردم كه چطور از اين مباحث اين نتيجهگيريها ميشود، اما بعد از 10 روز، ديگر ماجرا دستم آمد.
مگر دنبال چيز خاصي بودند؟
خيلي دوست داشتند كه فيلم ناتوراليستي در بيايد يعني يك مرحله بالاتر از رئاليستي، كاملا مطابق با طبيعت. خيلي بر اين نكته تاكيد داشتند. من تجربه كار تئاتر هم داشتم بنابراين مسالهاي نبود، اما خيليخيلي با حساسيت بالا برخورد ميكردند. من هم درتمرينها كاملا تابع بودم، البته موقع شروع اتفاق ديگري تقريبا ميافتد كه باز هم مورد نظر ايشان بود.
يعني هر صحنه با تمرينهاي زياد گرفته ميشد؟
سر صحنه بارها تمرين ميكرديم، 6، 7 بار تا اينكه به نتيجه قطعي برسيم و بعد فيلمبرداري انجام ميشد.
پس آقاي طالبي با وسواس زياد كار را انجام ميدادند؟
ايشان كاملا سر صحنه آرام بودند، حتي يك بار هم صدايشان بلند نشد. بعضي پلانها از قبل در ذهنشان بود و وقتي ميآمدند سر صحنه و اگر خوب در نميآمد ميپذيرفتند عوضش كنيم. دگم نبودند كه همين است و جز اين نيست.
از نكتههاي مثبت ديوار، فيلمنامهاش بود، درست است؟
بله، كاش سناريوهاي ساده و روان بيشتر باشد. خوشبختانه از اين موضوع برخوردار بود. من فيلم آقاي شايقي را هم ديدم خيلي ساده و روان بود و به موضوع انساني پرداخته بود. الان خيلي از سناريوها هسته اصلي و مركزيشان بر هيچ استوار است و آنقدر به آن پيرايه اضافه ميكنند كه بلند شود.
اين اشكال در تلويزيون هم هست؟
منظورم تلويزيون هم هست. سينما و تلويزيون سليقه مردم را ميسازند. الان فيلمهاي عميق نداريم. مرتب ميگويند مردم حوصله فيلمهاي عميق را ندارند، 4 تا فيلم عميق بسازيد، كمكم جهتگيري ميشود. باور كنيد مردم ما مردم عميقي هستند. از اين جور فيلمها و جريانات استقبال ميكنند. سينما بايد انعكاس زندگي باشد، نه اينكه هي دروغ، هي چاخان، زندگيهاي غيرواقعي، عشق و عاشقيهاي الكي.
خب خود شما هم كه بيشتر در تلويزيون بازي ميكنيد كه اين مسائل در آنجا هم زياد است.
من 4، 5 سالي بود كه تلويزيون نرفته بودم تا اينكه نقش پيشنهاد شد كه بازي كردم. آن هم آنقدر از سريال زده بودند كه شده بود، شير بييال و دم و كوپال، در حالي كه سريال خوبي بود، براي تمام مردم اين تيپ و اين طبقه تمام جريانات و اتفاقات را درست در آورده بود.
الان هم كه سريال را روي آنتن داريد.
بعد از 15 سال يك نقش منفي به من پيشنهاد دادند، به خودم حق دادم كه يك خرده سليقه شخصيام را اعمال كنم و اين نقش را بپذيرم.
به نظرم اين سريال خيلي خوب ساخته شده است؛ پر از بافت انساني و تضادهاي آدمها است. وقتي كه نيازهاي آدمها به وجود ميآيد، چطور ايدهآلهايشان دچار خلل ميشود و دچار وسوسه ميشوند، البته عاري از مسائل هم نيست. يك پوشش نسبتا متفاوت هم دارد
يك پوشش كاملا سياسي؟
بله، يك پوشش سياسي دارد البته بحث سياسي آن عمده نبود. من هنوز آن را نديديم كه ببينم چقدر روي آن تاثير گذاشته است.
پس براي شما بيشتر از هر چيز در انتخاب نقشهايتان خود نقش مهم است، نه كارگردان؟
بله، چون ممكن است، يك كارگردان صفر كيلومتر يك شاهكار درست كند و يك كارگردان فوقالعاده حوصله خلق يك شاهكار را نداشته باشد و يا اصلا نيازي به اين كار نداشته باشد.
يعني اصلا عوامل ديگر مهم نيستند؟
من اول فيلمنامه را ميخوانم، اينكه آيا چيزي براي گفتن دارد يا نه و نقش را كه آيا جاي بازي دارد يا نه. بعد ميروم با كارگردان صحبت ميكنم. اگر كارگردان صاحبنام است، ميروم ببينم چه چيزي از اين پرسوناژ در ذهن داشته و چه كارهايي ميشود انجام داد. اگر كارگردان كار اولش است، ميروم ببينم چقدر شعورمندي دارد. اگر شعورمند است، ميگويم برويم به كمك كارگردان تا يك كار خوب توليد شود. اگر شعورمند نباشد ميبينم كه آيا ميتوان با او بحث و گفتوگو كرد يا نه ؟ اگر دگم نبود كنارش ميمانم و با مجموعه همكاري ميكنم كه يك كار خوب همراه مجموعه داشته باشيم چون به هر حال آدم كمك ميكند و ميشود قضيه را حل كرد. اگرهم دگم باشد كه ميگويم خداحافظ شما.
يعني نميگوييد كه اگر فلاني هست من نميآيم؟
من تعيين نميكنم. من كارم و بازيام را انجام ميدهم چون در مقابل دوربين كه آن فرد ديگر وجود ندارد، شخصي است كه نقش تعيين ميكند و من با آن نقش در حال بازي هستم.
مگر ميشود؟ اين تاثيري در بازي ندارد ؟
نه! چه تاثيري؟ چند سال پيش من نقش افليا را در هملت بازي ميكردم تئاتري كه زنده، بدون هيچ وقفه و قطع شدن اجرا ميشد. ماجرا طوري بود كه من و هملت مشكل داشتيم، حتي احوالپرسي هم نميكرديم، اما هر شب بازي حسي خودمان را داشتيم. هر شب هم من بعد از اجرا از دوستانم و از كساني كه ميآمدند به تماشاي تئاتر ميپرسيدم آيا در روابط اينها مشكلي ميبينيد و آنها ميگفتند نه! خيلي عاشقانه بود.
من تربيت شده اين كار هستم. طرف را ديگر خودش نميبينم بلكه آن پرسوناژ را ميبينم. به لحاظ زندگي و شرايط روحي ديگر آن آدم خودش نيست.
كاش ميشد در زندگي هم اينطوري رفتار كرد.
نميشود! خسته ميشوم. چقدر آدمها را كس ديگري ببينم. من هم فقط موقع فيلمبرداري و بازي ميتوانم اين كار را انجام دهم.
انتهاي خبر // روزنا - وب سايت اطلاع رساني اعتماد ملي//www.roozna.com
------------
------------
چهارشنبه 2 مرداد 1387
شما هم رأی دهید
[ارسال شده از: ايتنا]
[مشاهده در : www.itna.ir]
[تعداد بازديد از اين مطلب: 6]
برچسب های کاربران:
صفحات پیشنهادی
گوناگون
پربازديدترين ها
مطالب بعدی
مطالب پیشین
1390© تمامی حقوق این سایت متعلق به سایت واضح می باشد.
سایت واضح آرشیو وب فارسی می باشد و هیچ یک از مطالب درج شده را تایید یا رد نمی کند و مسئولیت استفاده از آنها بر عهده صاحب اثر و کاربران سایت می باشد







